هشت هشت هشتادو هشت

وقتی خودت هم حال و حوصله ی خودت رو نداری توقع داری دیگری حال و حوصله ات رو داشته باشه

فقط میخوام بخوابم که فردا صبح این جوری (برج زهرمار) نباشم،( حال ندارم توضیح بدم چمه)

اما نمی دونم چرا حتی نمی رم بخوابم این وسط هم چه فکرایی داره تو مخم می چرخه :که من برم ایران دیگه دلم نمیاد برگردم که، بعدش چی کار کنم!!!!! بابا پاشو برو بخواب ان شا... خدا شفات می ده فردا حالت بهتره

-از کجا معلوم که بهتره -به من چه اصلا

پ ن :١.می خوام برم زنگ بزنم مامان توپولی یه کمی غر بزنم بلکه فرجی شه

٢. همین جورکی نوشتم برای دل خودم ، یه هفته می شه که از بس برای خودم نوشتم و برای هیچ کی نخوندم دچار خفقان شدید شدم تازه دارم سعی می کنم کمتر حرف بزنم و کمتر فکرامو بگم (آخه چرا مردم به خودشون اجازه می دن راحت نظر و فکر یکی دیگه رولگد مال کنن و به گند بکشن که من به این نتیجه برسم که کلا نگم بهتره) همه ی این ها داشت من رو خفه می کرد آخی راحت شدم :)

٣. به به چی پی نوشت طولانی شد اون دومی

/ 0 نظر / 4 بازدید