حرف های خودمونی با یه دوست

اولین روزی که دیدمت هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که روزی اینقدر بتونیم با هم دوست باشیم می گفتم این هم یه دوره است که تو می شی یه همسفرم!! ولی حالا باید چشمام رونگاه کنی وقتی دارم از تو برای دیگران حرف می زنم... باید لبخندم رو ببینی وقتی که یاد تمام اون لحظات شیرین می افتم... و باید مقیاسی برای اندازه گیری دل تنگی هام برای تو، پیدا کنی...

دوست جونم هیچ وقت فراموش نمی کنم ساعت های طولانی صحبت کردنهامون رو در حین فعالیت اجتماعی :دی (چایی)و هیچ وقت یادم نمی ره که وقتی دلم می گرفت آغوش چه کسی برام باز بود و هیچ وقت از گوشم جدا نمی شه اون صدای گرمت  که بهم می گفت خدا دوستت داره در حالی که من زار زار گریه می کردم...

یادت میاد...

عزیز دلم چشمات رو بازکن... اون تو رو دوست داره من مطمئنم... ومن هم اینجا خیلی خیلی از تو دور همیشه دوستت دارم و همیشه دلم لک می زنه برای آغوش پر محبت تو... می دونی که چقدر عاشق آغوش گرفتن هستم و هیچ چیزی بیشتر آرومم نمی کنه...

پ ن: سمیه عزیزم اینجا نوشتم که بفهمی چقدر دلم برای نگاه آروم و معصومت برای صدای دل نشینت و لهجه ی زیبات و برای ... همه چیزهایی که مربوط به تو میشه و در یک کلام خودت تنگ شده. خدا همیشه مراقب و پشت وپناهت باشه

/ 1 نظر / 5 بازدید
منیره

خدا شانس بدد مادر! مام آدم بودیم ! چش و چاره و زبون داشتیم!