خیلی وقت نگذشته ... بالای یه قله بودم اون من رو برد نه اینکه خودم نخواستم اما تنهایی محال بود بتونم برم اما نمی دونم اون بالا چی شد حتی نمی دونم باد بود یا خودش من رو هل داد و البته مهم هم نیست اما افتادم پایین دست و پاهام زخمی شدن بدنم درد گرفته بود فکر می کردم دیگه نمی شه بلند شد همه ی آدمها فقط نگاهم کردند .... و اما حالا دیگه نه زخمی هست و نه دردی حالا دیگه همه چی یه خاطرس یه تجربه

سخت گذشت اما گذشت. و من خوشحالم که یه پله بالاتر رفتم خوشحالم که تمام شدو حالا دارم از زندگی، از آنچه که هستم لذت می برم...

تکراری برای یادآوری: زندگی یه بازیه همش دست یکی دیگست ما فقط بازی می کنیم... زندگی رقصی ست به سوی خداوند....

پ ن: محمد امین اولا از پی گیریتون ممنون!! و دوما اگه باز هم سوال دیگه ای هست بفرمایین :)

/ 5 نظر / 2 بازدید
هنگامه

برخی خاطرات از حقیقت هم دردناک تر بود...ولی گذشت....

فاخته

عالی بود مژگان:) و اما روایت من: خیلی وقت نگذشته ... بالای یه قله بودم اون من رو برد نه اینکه خودم نخواستم اما تنهایی محال بود بتونم برم اما نمی دونم اون بالا چی شد حتی نمی دونم باد بود یا خودش من رو هل داد و البته مهم هم نیست واقعا چه اهمیتی داره مهم اینه که من اون بالا بودم ...اما افتادم پایین دست و پاهام زخمی شدن بدنم درد گرفته بود فکر می کردم دیگه نمی شه بلند شد همه ی آدمها فقط نگاهم کردند .... و اما حالا دوباره رو پاهام ایستادم زخم هامم دارن یکی پس از دیگری خوب می شن ... سخت گذشت اما گذشت. و من خوشحالم که یه پله بالاتر می روم خوشحالم که تمام می شود و حالا دارم از زندگی، از آنچه که هستم لذت می برم... تکراری برای یادآوری: زندگی رقصی ست به سوی خداوند... دارم تمام تلاشم رو می کنم تا با آهنگی که برای من نواخته می شه هم آهنگ شم ... خدایا شکر:)

هنگامه

با این همه زمین خوردنم نمی دونم چرا خدا بین این همه رقاص ماهر فقط منو نگاه میکنه !

هنگامه

اها . الان یادم اومد....اخه همه حواس من پیش اونه...معلومه زمین می خورم..[ناراحت]

محمد امین

salam avalan kheili ghashang bood, sanian matalebe indafe khoda ro shokr vazeh bood faleza man Dgeh soali nadaram :D ;) ghorbanat khdoanegadhar