یه نگاه به آسمون... یه لبخند.... سهم من از بودن چیه؟

صبح ها وقتی می خوام بیام دانشگاه تو ایستگاه اتوبوس فقط به آسمون نگاه می کنم نقش ابرهای اسمون من رو به اوج می بره باهاشون پرواز می کنم و آرامش عجیبی تو دلم می ریزه... صدای گنجشکی که زیر برف ها میون درخت کاج کنار ایستگاه پنهان  شده زندگی و حیات رو تو رگ های وجودم تزریق می کنه.... یه حس جالبی بهم می ده... حس اینکه می خوام برم، می خوام ببینم و می خوام بچشم... شادی تمام وجودم رو می گیره... شادی اینکه هدیه ای به این بزرگی می تونه تو دلی به این کوچکی جا بشه...

سهم من از بودن،سهم من از زندگی، سهم من از دنیا عشق... هم نفس می ده در حالی که خفه می کنه... لبخند می ده در حالی که اشک ادم رو در میاره ... هیجان می ده در حالی که پای آدم رو به غل و زنجیر می کشونه...

بی عشق نمی شه زنده بود....

/ 3 نظر / 2 بازدید
الهه

خیلی هم خوب ...

نگاه کن به آسمان...ببین که پره پره های ابر های بی رغیب .... درون آبی زلال و بی غشش .. چگونه این چروکهای رنگ برف را پدید می کنند نگاه می کنی... و در نگاه خیره ات ..کمی ملول میشوی ..کمی خجل که دستهای کوچکت برای یاریش کم است و بال نیست تورا پرنده را هم ارکه هست به فکر آسمان و آبی زلال و بی غشش که نیست ... و این تفاوت میان دست و بال ...تفکریست..که مثل نقش یک صدف ..درون ذهن سنگ ماندنیست ... ولی تفکر تفاوت میان دست و بال هم پس از شکستن فسیل ...رفتنیست... مردنیست

مسعود

ای عشق! این تو در مهمانی سوته دلان لب فرو بسته چه کردی این تو از سیلاب اشک پاک مظلومان دل خسته چه دیدی ندانستی که من تنها و سر گردان میان کوچه های شب چه می کردم نپرسیدی که آخر خسته از قهر سیه چشمان به دنبال چه می گشتم زبانم لال نبودی و ندیدی که من آنجا شاهد شب زنده داری خدا بودم برای شام آخر مشکلی در کار ما افتاد ,ای عشق مسوزانم که از داغ شقایقها خبر دارم چه حاصل از رها گشتن بریدن بی خبر بودن,ای عشق دم رفتن تو را چون سایه با خود همسفر دارم