دریایِ احساسم را ساحل نمی بینم

وقتی که از آبِ حیاتِ تو پُر باشد

و آسمان افکارم را پایانی نمی یابم

وقتی که نگاه رحمتِ بی کرانت بر من باشد

عشق را معنا می بخشی، حتی اگر من نبینم

و شور را عظمت تویی، وقتی که چشمانم را می گشایی

بهانه یِ بودنم چقدر نگاهم کوتاه شده بود

وقتی که می رقصاندی و من به دنبال اسمی بودم

ای بزرگترین...

پ ن: امروز ته دلم خیلی قلقلک شد...

سازی که داره می نوازه رو هم دوست دارم مثل رقصش... :)

 

/ 3 نظر / 2 بازدید
امید

قشنگ بود

مهشید

به همان جاي كه هست در همين لحظه غمناك بجا و به نزديكي او مي خروشد دريا وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز از شبي طوفاني داستاني نه دراز...

سمیه

سلام! چه خوب می نویسی! هر روز داری بهتر و بهتر میشی! تازگی ها خویش و قومی ای با شیخ عبد الله انصاری پیدا نکردی؟ (LOL)