مدتی بود خسته بودم یه کمی اشفته بودم اعتماد به ادم ها به دوست ها از دلم رخت بسته بود همه ی ادم هایی که دوست دارن و برای دوستی ارزش می زارن از دوستی و دوستان ضربه خورده اند و من هم. سخت بود دیگه برام همه چی سیاه بود هر کاری می کردم سفید نمی شد هر دم هم از این باغ بری می رسید ... خوب نبود رنج بود ناراحتی.... تقصیر من هم نبود بخشی از زندگی بود از بودن از امدن از رفتن.... خوب تمام شد نمی دونم چطوری اما شد نمی دونم از فاصله گرفتن از یه سری بود از روش جدید فکر کردن بود و یا شاید از اینکه فهمیدم که اون ها همین قدر می فهمند... نمی دونم و مهم نیست .... مهم اینه که الان دوباره خودم رو سرشار از عشق ببینم و عاشق مهربونی ... راحت شدم ازاد سبک... فهمیدم من دوست خوبی نیستم نمی تونم دوست خوبی باشم برای من دوستی با یه سری کلمات گره خورده وفاداری صداقت مرام و ... و هر کدوم از اینا در هر رابطه ای مثل دوستی توقع میاره  پس من دوست متوقعی هستم چون نمی تونم وفاداری  رو از دوستی جدا کنم .... ادم ها هم برام شدن رهگذر (البته نه خواصون) میان میرن دوست نیستن شاید نحوه ی زندگی و رفتارشون من رو اذیت کنه اما اون ها فقط دارن زندگی خودشون رو می کنن قصدشون ازار من نیست من هم دلگیر نمی شم.  و در اخر من این آخ و اینکلافه می شم وقتی یه سری افکار و رفتار رو می بینم این رو هنوز نتونستم درست کنم :))

پ ن: اینجا معمولا کامنتی نداره و من هم برای کامنت دیدن اینجا نمی نویسم گرچه نظرات من رو خوشحال می کنه. تا اینکه امشب فهمیدن کامنت داره اما من نمی رم تاییدشون کنم :)) دوستانی که کامنت دادند باید من رو ببخشند

/ 0 نظر / 2 بازدید