تا چشمام رو باز می کنم یه دو راهی می بینم!! انتخاب!! کدوم رو برم؟ کدوم راه منه؟ یکیش ترسه و اون یکی نمی دونی به کجا می رسه... از ترس بدم میاد چون قدرت رفتن رو می گیره... و عاشق هیجان هستم... صبح قلب و عقل رو نشوندم سر یه میز که با هم مذاکره کنن به توافق که نمی رسن اما باید زودتر یه تصمیم مشترک بگیرن... (تازه می رسه به این که آیا کسی حرف اون ها رو گوش می ده؟:)) من که به قول مامانم همیشه کاره خودم رو می کنم ...)

پ ن: حواسم اصلا سر جاش نیست برای همین نتونستم بنویسم..

این هم یه تمرینه و بعدها یه تجربه....

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
روزها و سوزها

سلام دوست من عمر ما بر سر دوراهی ها گذشت ... شانه هایم تیر می کشد بس که بار تنهایی کشیده ام مثل شاخه ها ی خشکیده ی درختی زرد انتظار کبوتر ی را می کشم... شاخه هایم تیر می کشد ... به روزم ...خوشحال می شوم بخوانی [گل]

مژگان

امان از وقتی که عقل عاشق بشه و قلب به فکر دو دو تا چهارتا....