همیشه وقتی تحت فشار هستم فکر می کنم بدترین لحظه ی عمرم رو دارم می گذرونم اما دفعه بعدی می فهمم بدتر از اون هم هست... نمی دونم شاید هر بار یادم می ره که چی بهم گذشتِ.

دیشب یکی از سخت ترین لحظات زندگیم بود، دوست داشتم بنویسم اما حتی توان نوشتن هم نداشتم. خیلی سخت بود، اون هم تنهایی... و بدتر این که هیچیش به احساس و فکر خودم بر نمی گشت، فقط و فقط روحم تحت فشار بود و می لرزیدم...

و حالا خوشحالم که می خندم و خوشحالتر این که: من دیشب خیلی قوی بودم :)

مامان عزیزتر از جونم می دونی که عاشق در آغوش کشیدنت هستم و می دونی چقدر با این کار آرامش می گیرم، الان خیلی وقته که هیچ آغوش گرمی رو احساس نکردم. ممنونم که هر لحظه با دعای خیرت من رو تنها نمی ذاری....

پ ن: نوشتن خاطره ی دیشب فقط یادآوری می شه برای دفعه بعدی...

امتحان ها تمام شد و مژگان بیشتر می تونه به دوست داشتن هاش (نوشتن) توجه کنه :)

/ 6 نظر / 4 بازدید
hotbluex

همیشه بدترش هم هست ... [گل] خاطرات یک کلاغ شروع داستانهایی کوتاه و به هم پیوسته است [گل] و اگه جالب دیدی لینک کن

محمد امین

سلام، اين بدتر از اينم هست،‌ واقعا يه واقعيته ولي به قول خودت نميدونم چرا همش آدم يادش ميره، حتي يادتم باشه خيلي سخته كه دلتم باهاش باشه

من

نترس بابا. درسته تنها بودی اما با یه تلفن 1000 تا کمک از راه می رسید...

مژگان

به محمد امین:ببخشید منظورت رو نمی فهمم از دل باهاش بودن!!! به من: ترس نبود کمک...؟

سمیه

من که میگم دیگه از این بدتر نمیشه! بگو نمیشه و باور کن که نمیشه! اون موقع همه تلاشت رو بکن و ببین زندگی چه متواضعانه بهت لبخندی از روی تسلیم میزنه! موفق باشی فرشته مهربون!

مژگان

سمیه جونم شاید بعضی وقتا یادم می ره مشقام رو بنویسم!! آخه دیگه قلم کاغذ مشق دانش اموز معلم ...همه و همه خودمم!و البته همیشه بدترین ها بهترینن...خوشحالم که اینقدر پر انرژی هستی:)