به خودم قول داده بودم که این جا فقط روزمرگی بنویسم و لا غیر، اما ایا می شه عزیزترین ها رو از روزمرگی هام جدا کنم؟ اگه عزیزترین ها بی ارزش بشن حقیر بشن دیگه روزی برام نیست که روزمرگی داشته باشه.... و من امروز صدای چکمه ی طالبان را بر تکه تکه ی قلبم شنیدم... و من امروز سیاه پوش انسان بودن ملتی عزیز شدم... و من در این گوشه ی دور تنها برای دوردست ها گریستم برای انسانیت برای مرگ امید برای .... چه باید کرد؟

پ ن :با اینکه روزمرگی برای نوشتن زیاد دارم امااونی که نیست دل ودماغ نوشتنه...

کیکاووس جان عزیز آرامش دلم آرامش امنیست اما چه کنم طوفان های بیرونی ... که پایانی هم ندارند دیگر مرا به پایانی این طوفان ها امیدی نیست ،بر آنم که دیوارهای آرامش دلم را محکم تر کنم که دیگر طوفانی آن را نلرزاند :)

/ 1 نظر / 4 بازدید
کیکاووس

سلام مژگان خانم روزگار غریبی است در وطن و آینده ای مبهم. با شما همداستانم در مورد عزیزان نشسته در خانه پدری. اما ته دلم محکم است که آنان که در برابر هجوم مغول ها سر خم نکردند در مقابل طالبان پیروز خواهند بود. انسان تنها موقعی از زندگی لذت می برد که در مقابل طوفان ها بایستد وگرنه در کنج عافیت خزیدن را لذتی نیست! عمری در برابر عشق ایستادم تا به دیگر آرزوهایم جامه عمل بپوشانم. اکنون که به دیگر آرزوهایم رسیده ام اما عشق برایم آرزو شده است. این طنز تلخ روزگار و زندگی است. پس در مقابل هر طوفانی نباید مقاومت کرد و حتی باید دل به دریا زد. چرا که نه؟؟