با مامان توپولی کلی حرف زدم خوشم میاد وقتی با مامانیم حرف می زنم از این خاله زنک بازی ها تو کارمون نیست مثل دو تا آدم جدی بحث های جدی می کنیم :) حتی وقتی خاله زنک خونم کم می شه هی از مامان سراغ این و اون رو می گیرم یک ضد حال اساسی می خورم، اساسا همه ی خبرهای مامان خانم تو این دو جمله خلاصه می شه :" نه کسی مرده نه کسی بچه دار شده، کسی عروسی نکرده کسی هم جدا نشده" آخه مادر من حتما باید یکی از این ها اتفاق بیفته تا یه خبری باشه بهم بگین.  در راستای حرف های جدی من  با مامانیم، دیشب مامان برام یه خواب دیده بودن که اون شده بود موضوع بحث، خلاصش این که کلی بهم اعتماد به نفس داد ولی مجالی برای غر زدن بهم داده نشد به جز یه غر کوچولو..
آخ که این یه ساله چقدر بی حوصله، بی صبر، حساس، ... شدم.(سه نقطه فقط سه چهار تا صفت یه کمکی به سمت بده فکرنکنین بیشتره ها) احتمالا ناشی از غربت و تنهایی و دوری و از این جور چیزاست مخصوصا که این یه سال کلی هم بالا پایین نرفتم جون شکمش.... همین می شه دیگه یه آدم بد اخلاق. به خودم می گم برم ایران و بیام خوب می شم نمی دونم اونجا قراره چه فرجی حاصل بشه !!! ای کاش بشه چون این جوری خودم هم از خودم شاکی هستم و مژگان رو دوست ندارم پس نمی تونم کسی رو دوست داشته باشم و یه عالمه دردسر دیگه... حالا موندم خانواده ی بنده تو این یه ماه چی می خوان از دست من بکشن :) وای چه خوش می گذره کلی نازم خریدار داره اونجا به به چه حالی میده
پ ن: ١.عادت دارم قبل خواب کتاب بخونم سه تا کتاب بالا سرمه یکیش که توصیه مهساست حالا حال نمی ده یکیش برای داستان نویسه که اون هم حال  نمی ده یکی دیکه هم داستان کوتاه به انگلیسی که اون هم حال نمی ده الان اون رمان تو قفسه ی کتاب فقط حال می ده. حالا شدن چهار تا کتاب بالای سرم :) عجب آدم تنوع طلبی هستم و نمی دونستم...
٢. فعلا همین جورکی ادامه می دم تا ببینیم خدا چی می خواد
٣. این متن همون دیشبش نوشته شد اما نمی شه که دو تا پست تو یه شب برای همین حالا که می شه فرداش پست شد. مثل اینا که از زندان آزاد شدنا .... :))

/ 1 نظر / 3 بازدید
آب

چرا منتظر ایرانی؟ چرا از همین حالا، همین لحظه شروع نمی کنی؟ چرا فکر می کنی "دیگران" اون حال خوبی رو که تو دوست داری داشته باشی و نمی تونی، می تونن به تو هدیه بدن؟ چرا ایران و بعد اون برات اینقدر بزرگ شده؟ مگه زمان نسبی نیست، تو همین الان هم از ایران برگشتی...