من و پشت پنجره...

کوچه خلوتِ خلوت. هرازگاهی باد سکوت آرام رو می شکنه و بی رحمانه دونه های برف رو با خودش می بره، دونه های برف بعد از اون اسارت طولانی وچشیدن طعم آزادی، تنها به رسیدن فکر می کنن و چون تجربه ای ندارن فکر می کنن باد سریعتر آنها رو می رسونه، مشتاقانه خودشون رو به باد می سپارن و رقص زیبای عاشقانه، به چشم من...

طبیعت همیشه همینجوره... دوست داشتن، وابسته شدن، دل بستن و رقصیدن در آغوشش، برای همه یه نیازه، مخصوصا برای دونه ی برف ساده که نمی دونه باد کارش اینه... زیبایی ماجرا لذت بردن دو طرفِ ...،یکی برای رهایی و دیگری برای به اسارت کشیدن...

اما دونه ی برف نمی دونه که وقتی رسید یه اسارت جدید و شاید محکم تر شروع می شه!!! و دوباره قصه ی عشق بازی دونه ی برف شروع می شه... دونه به امید رهایی و زمین مشتاق به اسارت کشیدن...و باز داستانی تکراری به اسم تجربه ی جدید ...

و من حیران پشت پنجره فقط نگاه می کنم و آرام آرام لیوان چایی رو نوازش می کنم در حالی که فکری تنها لبخند زیبایی به وجودم هدیه می ده: من مطمئن هستم که دونه می دونه اسیر می شه، دونه عاشق اسارتِ...

/ 3 نظر / 4 بازدید
من

همه ما مثل دونه های برفیم...

محمد امین

خیلی قشنگ بود.لذت بردیم استاد نوع نگاهت(اگه مال خودت بود) به موضوع جالب بود. تا حالا اینجوری به قضیه فکر نکرده بودم

مژگان

؛من؛ جان من هم دقیقا همین طور فکر می کنم :) محمد امین جان منظورت چیه مال خودم باشه ؟:) اینجا کاغذیه برای من تا افکارم رو با دیگران قسمت کنم!! خوشحالم که لذت بردی :)