رقصی به سوی خداوند

چشمانم هميشه منتظر نگاه توست... دريغشان مدار

احساس را از تو شناختم همانگونه که تو را از من شناختم و هر سه را يگانه يافتم.

وجود بهانه ايست برای عشق وتو همان خود عشقی.

و آسمان وزمين نشانه ايست برای نجات من.

هنگامی که رقص برگ زرد را مي ديدم, هنگامی که نوازش نسيم را بر صورت زيبای دريا ديدم من جز تو هيچ نديدم،جز عشق..

چه زيبا می نوازی که همه وهمه مستِ آن, جز رقص کلامی نمی گويند "رقصی به سوی خداوند"... 

نگاهت نوازش ايست بر وجودی به نام من... بی تو می ميرم مرا ببر...

/ 1 نظر / 2 بازدید
يگانه

سلام نوشته های زيبايی دارين منتظر حظور سبز شما هستم