چشمان خسته ام را مجالی دهید ....

نگاه نا آرامم حکایت از بی قراری دل پریشان می دهد و زبان بسته شده، حیرانی ذهن را... صدایی آشفته و پیوسته بر درو دیوار ذهنم می کوبد و بغضی نا آرام دیرگاهی ست که مهمان گوشه ای از دلم شده،بغضی که پایانش را اشک نیست ولی درمانی نیست برایش جز اشک...

واژه ها در گلوی ذهنم خشکمی شوند و نانوشته ها هر روز و هر روز زبان بیان را سنگین و سنگین تر می کنند. در پس زمینه ی تمام افکارم تیزی دشنه ای که بر تکه ای از وجودم نشانه آمده را حس می کنم و در تمام رفتارم غم و سرگردانی از نقاب ناب ترین آرامشم را بر صورت جهالتشان  می بینم....

واژه ای دهید مرا که توان بیانش باشد....

/ 0 نظر / 3 بازدید