قرار

هر چه بینی
بگذر
چون و چرا هیچ مگو

دی خیال تو بیامد به در خانه‌ی دل
در بزد
گفت
بیا در بگشا هیچ مگو

تو چو سرنای منی
بی لب من ناله مکن

تا چو چنگت ننوازم
ز نوا هیچ مگو

گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی ؟
گفت هر جا که کشم
زود بیا
هیچ مگو

گفتم ار هیچ نگویم تو روا می‌داری آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو ؟

همچو گل خنده زد و گفت
درآ
تا بینی همه آتش
سمن و برگ و گیا
هیچ مگو

همه آنش گل گویا شد و با ما می‌گفت

جز
ز لطف و کرم دل‌بر ما هیچ مگو

جلال الدین محمد بلخی

/ 0 نظر / 4 بازدید