دو راهی...

یه نگاهی تو چشمام کردو گفت خوبی؟ آروم سرم رو انداختم پایین گفتم آره... اما اصلا خوب نبودم کاش بهش گفته بودم که خوب نیستم کاش اصلا می گذاشتم چشمام جواب سوالش رو بدهند کاش... سرم رو بالا  آوردم و یه لبخند زدم دیگه جرات نکردم به چشماش نگاه کنم می ترسیدم چشمام دروغم را اشکار کنن بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم: می بینی جادمون از همین جا جدا می شه... نمی دونم حرفی زد یا نه، آخه من دیگه هیچی نفهمیدم وفقط رفتم... هر یه قدم که بر می داشتم دوست داشتم برگردم پشت سرم رو نگاه کنم ببینم دنبالم میاد یا نه...

زندگی همیشه یه دو راهیه و من آن مسیری هستم که انتخاب می کنم.... هر انتخابی سخته....

پ ن:شاید این هم یه تمرینی بیشتر نباشه...

امروز وقتی دو ساعت تنها پیاده روی کردم ، از هر درختی تو راه یه برگ چیدم و کلی از صدای گنجشک ها به هیجان اومدم، کلی بیشتر خوشحال شدم که هنوز همون مژگانم :)

/ 3 نظر / 6 بازدید
سمیه

حالا چی؟ خوبی؟

محمد امین

salam sale not mobarak neminevisi Dgeh javoon :D ghorbanat khodanegahdar

کیکاووس

وای این همه سخت نگیرید. من نمیدونم داستان چیه. اما برای هر مشکلی چاره ای هم هست. به امید موفقیت شما. شکست پل پیروزیه اگه از تجربه اش استفاده کنیم.