من اینم دیگه...

یکم: سرش رو میندازه پایین و میگه تو بد بین شدی. می گم هر وقتی هم که سعی می کنم خوش بین باشم یه هو یه کی یه چی همه چی رو خراب می کنه و من داغون تر از قبل... هیچی نمیگه میگم من بد بین نیستم تا حالا واقع گرا نبودم حالا شدم من این رو نمیدیدم حالا که دیدم از دیدنش شوک شدم  سریع میگه تو خیلی تو ش میری زیاد نباید جدی گرفت میگم خوب من اینم اصلا این فرق اساسی من و تو. تودستت رو از اتش دور می گیری مبادا که بسوزی من چون گرمای اتش رو دوست دارم نزدیگتر می برم خوب بیشتر می سوزم دیگه تو بگو گله خرابی من می گم با تمام وجود زندگی کردن... می گه خوب پس این هم یه سوزش دیگه می گم اره اما این یکی نه تنها دستم رو سوزوند جیگرم رو هم سوزوند می خواستم بهش بگم تو نمی دونی اون چیزهایی که تو ذهنت راجع به انسان و انسانیت بوده رو که سالها هم هست شعارش رو شنیدی سر یه حرف یه حرکت همه روببینی به فنا رفته می سوزی از این نمی سوزی که کی بود یا چی بود هااا از این می سوزی که درونت یه چیزی پر بوده یه تعریفی داشته فکر می کردی همه هم این تعریف رو دارن و می فهمن فکر می کردی همه مثل خودت بهش ارزش می دن بعد می بینی ارزش که نمی دادن حتی حاضر نیستن دقیقه ای بهش فکر کنم به همین راحتی  می خواستم بهش یه عالمه حرفهای دیگه هم بگم اما نگفتم هیچ کدوم رو نگفتم نمی دونم شاید اون نمی فهمه که من چی می گم اخه اون گرما رو تا حالا نچشیده برای همین دستش رو نزدیکتر نمی کنه خوب مسلما حرف های من رونمی فهمه همه ی اینها تو سرم می چرخید که نگاه کردم دیدم منتظر جواب به من نگاه می کنه بهش گفتم من این هستم و این رو دوست دارم بنده خدا که از اون چیزهایی که تو کلم گذشته بود خبر نداشت مات بهم نگاه کرد نگذاشتم حرفی بزنه باید تنها میشدم گفتم من خیلی کار دارم باید برم و خداحافظی کردم.... اون می گه کله خرابی من می گم کارهای هیجان اور اون می گه زیادی تو زندگی فرو رفتن من می گم خود زندگی ..... تازگی ها فهمیدم خیلی خیلی با دوستام فرق دارم نمی خوام اسم خوب و بد روش بگذارم اما همینه .....

پ ن: بایدها و نباید ها باعث می شدند که من خیلی وقت ها خیلی فکر هام رو نگم یا وقتی بگم با انکار مواجه میشدم این خیلی خیلی بده که یکی رو هر چی هست نپذیریم چون مثل باید هاو نباید ها نیست یا مثل ما نیست و خیلی خیلی سخته که خودت رو دوست داشته باشی اما برای زندگی در جمع هر دفعه یه جایی از وجودت رو بپوشونی .... همین دیگه نمی خوام از این کارها بکنم . برای من باعث ارزش که یه سری دیوار  که اسمش رو گذاشتن هنجار ها در محدوده ی عقل بشکنم . همین

دوم: یه برنامه ی تلویزیونی هست (رقص با ستاره ها ْ)خودش خیلی مهم نیست اما برای من چند تا نکته ی جالب داره : تلاش مستمر ستاره ها در چندین ماه متوالی . خیلی واضح هدف مشخص و شبانه روز براش کار می کنن و مهمتر ادم هایی که شرکت می کنن مثلا در این سری اخر این خانوم در سن ۷۶ سالگی چنان رقصی می کنه که من خجالت می کشم چون همیشه فکر می کردم ادم در ۷۶ سالگی راه هم نمی تونه بره!!! و این یکی خانوم ۵۰ ساله مثل یک جوان ۲۵ ساله می رقصه و جالب اینکه وقتی ازش می پرسند چرا این همه تلاش می کنی می گه می خوام به خودم ثابت کنم که می تونم من باید هر کاری که شروع می کنم رو به بهترین شکل انجام بدم گرچه بنده خدا یه کمی سنش رو فراموش کرده بود و این  مشکل شد براش.  شاید جالب باشه که من بعد از دیدن این سری از رقص با ستاره ها نگاهم رو کمی بهتر کردم همیشه به زندگی یه خط نگاه می کردم  اما الان اون خط برام تشکیل شده از یه عالمه نقطه در کنار هم...( بیشتر نمی تونم توضیح بدم) قبلا از ۵۰ سالگی میترسیدم اما الان تصمیم دارم بیشتر به تغذیه و ورزش اهمیت بدم تا اون سن سالم و سرو حال باشم.  من این هستم دیگه از چی چی در میارم ....

سوم: امروز فقط این تو ذهنم چرخ می خورد و شب باهاش یه عالمه اشک ریختم یه حسی درونم زنده شده که خیلی وقت بودنبود از این بابت خوشحالم 

چهارم: بی خوابی بهم وقت داد بیام اینجا کلی حرف بزنم مگرنه من این روزها وقت این همه حرف زدن رو ندارم که 

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
الی

اول: من چند سال پیش سر یک موضوع خیلی بی اهمیت از بهترین دوستام خیلیییییی رنجیدم، جالب این که خودشون هم خبر ندارند! اما از اون موقع فهمیدم تغییر، خودخواهی، یا هر کاری که ممکنه حسابی تو را شوکه کنه هم جزو خصوصیت آدم هاست! الان می دونم که بهترین دوست هام یا آدم هایی که دورم هستند ممکنه یک کاری کنند که اصلا فکرش را نمی کنم، اما سعی کنم قبولشون کنم، چون کلی وقت های دیگه دوستشون دارم. چون حتما یک وقت هایی همین کار ها را من کردم. دوم: خیلی عالیه، برای پنحاه سالگیت یک جشن تولد توپ می گیریم و همه کلی می رقصیم ;)