اشک

تا نگاهش می کنم نا خود آگاه اشک گوشه ی چشمم مهمان می شه، یه نگاهی بهم می کنه می پرم تو بغلش خودش می دونه که همیشه آغوشِ گرمش بهترین مکان برای آرام کردن دل بی تابِ من...اشک امان نمی ده دوست ندارم اشکامو ببینه اما خودش متوجه می شه و می دونه که دوست ندارم به روم بیاره... هیچی نمی گیم اما من  دنیایی از واژه ها می شنوم که فضای خالی نگاهها رو پر می کنه... واژه ها حکایت از درون می کنن ...دوست دارم صدات رو بشنوم با صدای بلند برام حرف بزن ... دوست دارم زل بزنی تو چشمام نگاهم کن... دوست دارم ....

پ ن: این باز هم یه تمرینه... دیگه یاد گرفتم که دوست داشتن هام رو فقط موقع تمرین به یاد بیارم البته تنها در این موارد :)

دوست داشتم تا آخرش بنویسم اما نتونستم، یادآوری زجرِ...

/ 1 نظر / 2 بازدید

[قهر]