بهت گفته بودم که... اولش باورم نمی شد داری بازی می کنی اما حالا یاد گرفتم بازی کنم...آره بازی رو دوست دارم اما نه بازیچه شدن رو... باورت می شه این قدر ساده و صادق بودم که فکر نمی کردم دروغ هم باشه اما حالا.... می دونی چشمام دیگه اون دور ها رو نمی بینه و نمی دونم چرا تو این قدر ازم دور شدی.... این رو دیگه خودم هم باورم نمی شه که به این راحتی....

 هوا خیلی سرده اما هنوز دل من گرم و روشنِ.... می دونم نفهمیدی رو چه دیواری یادگاری نوشتی و رفتی...

تو خود مفصل بخوان از این مجمل...

می دونم که حتی این رو هم نفهمیدی....

من هنوز هستم و هنوز لبخند می زنم، این از من جدا نمی شه.... و می دونم که این رو هم نفهمیدی...

پ ن: امروز به شدت عشق و محبت رو تودلم حس می کردم. دلم می خواست فقط می رقصیدم...

/ 3 نظر / 5 بازدید
کورش-وفادار دلشکسته

سلام ...يه سرپيش من بيا..پشيمون نميشي! اين صرفاً يک دعوته از شما برای ديدن وبلاگم اميدوارم ناراحت نشده باشيد..

مهرداد

سلام وبلاگ زیبا و پر از عشق و امیدی دارید ------------------------------------------ دوست داشتید به کلبه من سر بزن -------------------------------------- اهل نظری که بخواهد چشم اندازی از ایران را به تصویر بکشد، هرگز نخواهد توانست خود را از چنگال تاریخ این سرزمین کهن برهاند. صدای آرام پای تاریخ، آوای جاویدانِ پای خفتگان است. آوای پای خفتگان هرگز نمی خسبد.

سمیه

سلام! حالا تو هی بگو بازی! من که میگم داره اذیتت میکنه! باورم نمیشه! که چشمات دورها رو نبینه! کم کم داری قاطی میکنی هااااااااااااااااااااااااا! مراقب خودت باش!