سطر اول: شاید یه فصل جدید باشه، یا یه تجربه ی تازه، و شاید..... خاصیت انسان و زندگی همینه دیگه.   هیچ نمی دونم تنها چیزی که می دونم اینه که ته دلم یه جوریه.... به خودم می خندم، یادمه به خودم گفتم که دورِ دلت رو حصار بکش و با پایِ عقل، قلبت رو راه ببر، اما امان از روزی که عقل عاشق بشه و دل به فکر دوتا دوتا چهار تا ... دل بترسه و عقل عاشق هیجان باشه... دل بلرزه و عقل قهقهه بزنه... اصلا چرا هر لحظه باید چرتکه بندازم؟ چرا باید یه میزان پیدا کنم و خودم رو باش بسنجم ؟ میزانش کیه؟ چیه؟ از کجا اومده؟ اَه ه ه من خوابم میاد... نقطه سر خط.

سطر دوم: یه نگاهی به آینه بنداز... چشمات داره برق می زنه؟ چرامی خندی......................................

پ ن:تو خود مفصل بخوان از این مجمل.

/ 5 نظر / 2 بازدید
فرشاد

سلام وبلاگ خوبی داری. به منم سر بزن

sun

وبلاگ خوبی دارید موفق باشید و مطلب هم زیباست خوشحال می شم که به وبلاک من یک سر بزنید من وبلاگ حقوقی اما شعر هم می گم . منتظرتون هستم . که مایل بودید تبادل لینک کنیم خوشحال می شم http://sun1360.persianblog.ir/

محمد

سلاااااااااام خوبی مژگان جان؟ مطلب خوبی نوشتی شاداب باشی[گل][ماچ]

سمیه

راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست