به برگه های جلوی چشمش یه نگاهی کرد همشون سیاه شدن اما هیچ چیز به درد بخوری ننوشته این برگه رو هم با یه سری کلمات درشت پر کرد فقط می خواست خالی نباشه ... اولین کلمه رو که نوشت چشم هاش رو بست لبخندی زد انگار معجزه ای شده باشه و شروع کرد به خط خطی کردن ... نوشتن براش خالی شدن یا یه جورایی نظم دادن به یه سری غبار افکار بود. یادمه یه روز یه جایی که اون خط خطی ها رو کنار نوشته هاش بهم نشون میداد گفت : باید نوشت حتی اگه کلمات کمک نکنن. برای من هر خطی از این صفحه هزار تا کلمه است یه روزی ترجمه اش می کنم ....

 

پ ن: امروز نه مغزم کار می کنه نه دستم نه هیچ چیز دیگری... به فرشته ها سپرده ام امروز را از دفتر بودنم خودشان خط خطی کنند ...

/ 0 نظر / 4 بازدید