5 دقیقه ص

دیشب وقتی بهش گفتم می خوام بر گردم چند دقیقه هاج و واج هیچی بهم نگفت بعد گفت می دونی داری چی می گی؟ بهش گفتم آره اما اون نفهمید من دارم چی می گم... چشماش رو بسته بود و فقط داشت می گفت این می شه و اون می شه، برام کلی شرط هم گذاشت... من هیچی برای گفتن نداشتم فقط حس کردم خیلی تنهام دیگه اون هم من رو نمی فهمه کمی براش حرف زدم حس کردم فکر می کنه من دیوونه شدم همش می گفت نباید این کار رو می کردی نباید اون کار رو می کردی... با این حرفهاش مطمئن شدم نگاهش خیلی با نگاه من فرق می کنه... بهش گفتم که من زندگی ام رو با تمام اشتباهام با تمام بن بست هاش با تمام ادمهاش چه من رو ببینن چه نبینن دوست دارم... و اون دیگه هیچی نگفت....

و امروز با یاد آوری دیشب دل تنگی عجیبی تمام وجودم رو می گرفت، تنهایی رو با تمام وجود حس کردم.... هرزگاهی چند تا قطره ی اشک برای خالی شدن بد نیست....

پ ن:شاید این هم اون روی سکه ی زندگی من باشه و شاید یه تمرین....

/ 4 نظر / 3 بازدید
آنسوی مه

سلام مژگان خانم وبلاگ قشنگی داری موفق باشید من هم بد نیستم سری بزنی

سارا

سلام مطلبت خیلی جالب بود خوشم اومد دوست داشتی به منم سر بزن خوشحال میشم

محسن

سلام مژگان عزیز کاملا اتفاقی اومدم تو وبت...مطالبش رو خوندم خیلی خوشم اومد.احساس می کنم یه روح بزرگ پشت این خطوط وجود داره. دوست دارم باهات تبادل لینک داشته باشم.اگه موافقی خبرم کن شاد باشی

قاصدک

آره، منم فکر می کنم تمرینه ! :)