حس ها...

به دستام یه نگاهی می کنم، نا خود آگاه یه ترسی تو دلم می شینه. ترسی که از سرانجام نیست، از چگونه به سرانجام رسیدنه. ترسی از نداشتن طعم خوش جوانی از اینکه توان دویدن برای رسیدن ازم گرفته  بشه. با اینکه از مرگ هیچ ترسی ندارم و بر عکس مشتاقش هم هستم اما از پیری می ترسم و شاید بهتر بگم از کم شدن انرژیهام می ترسم ....امیدوارم اگه یه روز چروک های دستم بهم پیری رو نشون دادن تو دلم به این ترس بخندم ... خنده نشانه ی جوونیِ...

ما آدما فکر می کنیم باید به یه چیزی از دنیای بیرون خودمون، خیلی خیلی دور تر از خودمون برسیم غافل از اینکه همه ی مقصود، درون خودمونه... شاید بیرون تنها یه نردبان برای رسیدن به درونه... یه راه برای کنکاش درون... امیدوارم هیج کسی رو نردبان یا تو راه گیر نکنه... و همیشه یادمون باشه برای بالا رفتن از هر پله ی نردبان باید پا روی پله ی قبلی بذاریم...

و در آخر از نشستن بدم میاد، اگه زندگی هیجانی نداشته باشه خودم می سازمش :)

پ ن: امروز این  موضوع ها ذهن من رو درگیر خودشون کرده بودن، وااای چقدر فکر می کنم...

دیکه با سرما، برف ، تنهایی و سکوت خو گرفتم...

 

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید