اکنون در ایستگاه تردیدم،
گذرگاهی بس دلهره‌آور.

اینجا فقط می نویسم برای یادآوری... یادآوری اینکه همش یه بازیه 

بازی که کارگردانش یکی دیگست...

پ.ن:کاش اتوبوس بعدی زودتر به این ایستگاه برسه و منو از این ایستگاه ببره!(حالا میگه عجولی)

بعداز همه ی با عقل فکر کردن ها: خدایا خودت می دونی من چی می خوام ...

/ 7 نظر / 2 بازدید
سمیه

سلام زیاد تردید نکن! به ندای قلبت گوش کن و بهش اعتماد کن. موید باشی

مژگان

اتوبوسش رسید و رفت.

سمیه

(: eeeeeeeeeeeeee!rast migi? khosh be halet! ta jaie ke man yadame to taklife zendegit zood moshakhas mishod :D khosh bashi

سمیه

یادم رفت بگم" امیدوارم حامل خبرهای خوب و سلامتی برات بوده"

مژگان

مهم رفتنه.... این جوریام نیست :)

سمیه

نه، مهم فقط رفتن نیست! یه جایی میرسه که باید واسی و حساب پس بدی! باید مردونه سر کارات واسی! چه جوریام نیست؟!!!!!!!!! اگه منظورت "تکلیف زندگیه" منطورم فقط یه یادآوری از خاطرات با تو بودن بود.:) بخند! :) لبخند بزن! *-: