سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

امروز همش صدای بابام تو گوشم بود...

بابای عزیزم چقدر دلم براتون یه ذره شده دلم برای اون دستای مهربونتون که در دوران کودکی برام معنای مردونگی بودن تنگ شده...

دلم برای این تنگ شده که بیام کنارتون بایستم تا ببینم چقدر بزرگ تر شدم    دستم رو بذارم روشونه هاتون و بپرم بالا....

دلم برای اخمتون وقتی که می دیدن یه غنچه از  بوته ی گل رز گوشه ی حیاط دستمه، رو صورتتون می نشست تنگ شده...دلم برای سکوتی که در زمان اخبارتو خونه حکمفرما می شد تنگ شده...

دلم برای  یه عالمه شیطونی که  صدایی دنبالش بگه "بشین بچه" تنگ شده، خیلی وقته که دلِ سیر شیطنت نکردم اینجا همش باید نقش آدم بزرگ هارو بازی کنم

دلم برای یه ظهر زیبا که با دستی پر به خونه می یومدین تنگ شده، دلم برای  نق زدن و گله کردن که چرا به باغچه نمی رسین تنگ شده.... 

دلم برای این تنگ شده که بتون بگم "دوست دارین بابای خوبی باشین پس یه چایی برام بریزین" و شما جواب بدین "عجب" ...

 دلم برای اون صدای مهربونی که هر روز بهم می گفت "تند نری ها" تنگ شده، بابا جونم این دفعه خیلی تند رفتم...

پ ن: امروز فقط داشتم با سردرد می جنگیدم ...

همچنان دارم از زندگی لذت میبرم و با کارهای هیجان انگیز پرش می کنم :دو ساعت پیاده روی تو سرما البته به اجبار می تونه یه هیجان زیبا دیده بشه :)

نوشته شده در جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin