سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

دلم خیلی برای اصفهان تنگ شده تو این مدت که دارم یه شهر دیگه درس میخونم شاید خیلی وقتا دلم برای خانواده و دوستام تنگ بشه اما نمی دونم چرا الان دلم خیلی برای اصفهان تنگ شده.

دلم برای خیابون چهارباغ اونم توی اردی بهشت وصدای گنجشک ها،برگ های تازه به دنیا اومده که سبزیشون کلی به آدم طراوت می ده،تنگ شده.می شه از لابه لای صدای آدم هاو بوق ماشین هاصدای گنجشک ها رو شنید ،دلم بدای همه چی لک زده.

ناژون که عصدهای بهاریش برای من بهشت بود،وعبور از اونجامن را مست می کرد.

مسیر خوونه که هر قدمش برام هزارهزارتا خاطره داره.

غروب هایی رو که در کنار رودخونه به خورشید نگاه می کردم و سرخی هورشید دیوانه ام می کرد.

وهزاران هزارجا که زندگی ام ولحظه های به یادماندنیاش رو دراون جاهابودم.ازهمه مهمتر حیاط خونمون با تمام درخت ها وگلها یا بهتر بگم با تمام جزيیاتش آجرها،سنگفرش ها،همه وهمه.اون کندوی زنبورگوشه ی حیاط یا گلهای رزدوست داشتنی یا اون پیچک جوونی که خودم کاشتمش دلمبرای همشون تنگ شده.

درسته که خیلی وقت نیست که ندیدمشون اما مثل اینه که سالهاست ازشون دورم.

اینا تموم زندگی ام هستند اینا همه ی خودم هستند چیزهایی که باهام گره خوردندوهرجا برمو باشم دلم براشون تنگ می شه  وقلبم برای درکنار اونها بودن می تپه...    دلم برای خودم تنگ شده

 

دیشب فهمیدم یکی از دوستای قدیمی ام دنیا را ترک کرده وپروازی به سوی ابدیت داشته.

گرچه خیلی وقت بود که ندیده بودمش اما اون جز خاطرات شیرین و به یادموندنی زندگیمه.

                            خدایا اورا به تو می سپارم  چه کسی مطمئن تر ازتو!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin