سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

خیلی وقت نگذشته ... بالای یه قله بودم اون من رو برد نه اینکه خودم نخواستم اما تنهایی محال بود بتونم برم اما نمی دونم اون بالا چی شد حتی نمی دونم باد بود یا خودش من رو هل داد و البته مهم هم نیست اما افتادم پایین دست و پاهام زخمی شدن بدنم درد گرفته بود فکر می کردم دیگه نمی شه بلند شد همه ی آدمها فقط نگاهم کردند .... و اما حالا دیگه نه زخمی هست و نه دردی حالا دیگه همه چی یه خاطرس یه تجربه

سخت گذشت اما گذشت. و من خوشحالم که یه پله بالاتر رفتم خوشحالم که تمام شدو حالا دارم از زندگی، از آنچه که هستم لذت می برم...

تکراری برای یادآوری: زندگی یه بازیه همش دست یکی دیگست ما فقط بازی می کنیم... زندگی رقصی ست به سوی خداوند....

پ ن: محمد امین اولا از پی گیریتون ممنون!! و دوما اگه باز هم سوال دیگه ای هست بفرمایین :)

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin