سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

دیشب وقتی با یک توفیق اجباری مجبور شدم کل مسیر دانشگاه تا خونه رو پیاده روی کنم، اون هم تو ظلمات شب این سرزمین که برای آدمهاش وسط هفته ساعت ده شب به بعد مفهومی نداره. قو که پر نمی زد که هیچ پر قویی هم نبود که نشان پر زدنش باشه... کلی فکر کردم، شاید یه جورایی دلم برای فکر کردن تنگ شده بود نه اینکه فکر نکرده باشم این مدت ، اون ها فکرهایی بوده که در جهت خاص دیگه ای لحظه ای فکر کردم من چه راحت داشتم خودم رو اسیر می کردم... چه راحت داشتم روحم رو با دستای خودم تو قفس می انداختم جالبه که حالا هر چی می خوام مثل اون موقع ها فکر کنم نمی تونم حتما اون روزها هم پشت اون فکرها منطقی بوده که من بهشون عمل می کردم.... نمی دونم اما در وضعیت فعلی تنها می تونم خدا رو شاکر باشم که این روال پیش اومد و من الان به راحتی می تونم یه بار دیگه طعم فکرهای شیرین و هیجانی رو بچشم می تونم با ازادی بخندم بپرم بالا از طبیعت لذت ببرم و و و.... هزاران هزار لطف دیگه ی پروردگار. ترک این جور فکر کردن و این جور زندگی نشان رشد کردن اما تکرار دوباره بعد از یک دوره دوری چنان به روح وتنم نشسته که گویی دیگر نمی خواهم ترکش کنم پس چرا به ترک فکر کنم از بودنم با چنین شرایطی لذت می برم اوست که پروردگار داناست همانی که خود می داند به چه کس چی و کجا بدهد...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin