سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

حتما یه دوره ای وجود داشته که من برای یکی از اعضای خانواده مادری کرده باشم حتی پدرم. داستانیست برای خودش وقتی که دختر ۱۴-۱۵ ساله برای پدرش مادری می کند راستش را بخواهید نمی دانم خنده اور است یا گریه!!! علت این اخلاق را میشود خیلی جاها جستجو کرد از رفتار مادرم گرفته تا الگو سازی های جامعه و هزار و هزار علت دیگر که حالش را ندارم بگویم. اما یکی از طولانی ترین دوران مادری ام برای خواهر کوچیکه بود همانی که تنها ترین کوچک تر از من است همیشه. از همان کوچکیمان تا همین اواخر برایش مادری کرده ام. بچه که بودیم حواسم بود نخوره زمین. زمین هم که می خورد دستش رو می گرفتم بلندش می کردم و خاک لباس هاش رو می تکوندم. مانند مادری آغوش گرمم برایش باز بود در هنگام ترس و هنگامی که می دیدم ترسی نیست و آغوش گرم هم کشک است خودم می ترساندمش بعد که خوب می ترسید بغلش می کردم و نوازشش می کردم و می گفتم نترس من اینجا هستم . اینها مال بچگی هایمان است. بزرگتر از ان که شدیم اگر کمی نمره هایش پایین تر از دلخواه من میشد برایش روضه ها می خواندم مثال مادری مهربان برایش وقت می گذاشتم و حتی نگرانش میشدم که هیچی نشه . فکر می کردم فقط یک راه برای بالا رفتن وجود دارد از زندگی.  بعد تر ها فهمیدم هر کس به راه خود بالا می رود و حالا دیگر می دانم که ما انسانها هر کدام برای  خودمان راهی برای سقوط داریم که همان زندگیست!!! خواهر کوچیکه را می گفتم و من که برایش مادری می کردم. دبیرستان بودم که دست از مادر بودن و مادری کردن کشیدم. ولی شاید همین حالا هم باز نمه هایی ازش در وجودم باشد بعضی وقت ها نمی دانم با این مادری چه بلایی سر اون وخودم اوردم ولی هر چه بوده از محبت و دوست داشتن بود. برایش هیچ وقت نگفته بودم که مادری کردن دلیل می خواست همینجور الکی نبود به اش نگفتم اینقدر دوستش داشتم که هر چه هم او حرفم را نمی پذیرفت من از مادری برایش دست نمی کشیدم. حالا دیگه اون خواهر فقط سه سال کوچیکه راه خودش رو پیدا کرده و حسابی بزرگ شده اونقدر که بعضی وقت ها رو مشورتش حساب باز می کنم. این روزها خیلی دلم می خواد فاصله ی اقیانوس وقاره ها رو رد کنم و باز براش خواهر باشم خواهری که فقط خواهره...

نوشته شده در شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

راستش رو بخواهید من خیلی خسته شده ام. خیلی خیلی خسته شده ام. یه بغضی هم دقیقا وسط گلویم گیر کرده چنان که نفس کشیدن هم برایم سخت شده. من خوشحالم. یه وقتایی فکر نکنید که مشکلی دارم ها و همین بدترش کرده. دقیقا چند روز پیش بود وقتی که در آغوش گرم آرمیده بودم این احساس داشت خفه ام می کرد همان بغضی که جایگاه همیشگی اش شده دقیقا وسط گلویم. حس کردم حتی نفس کشیدن هم برایم سخت شده است.  و در همان آن دچار یک نوع تضاد در احساساتم شدم چیزی بین ارامش و بی قراری. یا مثل لبخند و گریه و یا هر چه تضاد خودتون می خواهید کنار هم بگذارید اصلن. فقط این ها شده روزمرگی هایم نه اینکه شب ها با من نباشد. شب ها حالتم جور دیگریست. شب ها یه انتظار خاص برای خودش دارد. همه اش انتظار می کشم و خواب انتظار می بینم. صبح ها مثل از قفس ازاد شده ها تا چشم می گشایم فقط به دنبال پایان انتظارم هستم و همین است که اخبار ان دیار را جستجو می کنم. هر شب منتظرم که فردا نمی دانم چه اتفاقی بیفتد وفقط منتظرم. و جالب اینکه هر صبح هم اتفاقی میفتد که بغض مانده در گلویم را بزرگ و بزرگتر می کند و نفس کشیدن را برای من سخت و سخت تر. من خسته شده ام  از شب های انتظارم و روزهای گیج و سر در گمم. حس سردر گمی راهم دقیقا وقتی حس کردم که داشتم رو تاب به اسمان می رفتم و در بالاترین نقطه که احساس کردم من چه ازادم و چه خوشبخت گریه امانم را برید و حس اسیر بودن و هر چه اضداد قبلی ها بود در رگ هایم جریان پیدا کرد. فکر کنم همان ها بود که تاب را به سمت زمین کشید وگرنه حس قبلی من خیلی قوی تر از جاذبه ی این کره خاکی بود.  و من سردرگم شدم که شاد باشم یا ناراحت.  نمی دانم این حس ها را نامی نهاده اند یا نه. اینکه غربت باشی و برای وطنت بال بال بزنی با هر اسیری اسارت را تجربه کنی با هر باتومی در ان سو ها بدنت سیاه شود و با هر بال کشیدنی روحت بمیرد و زنده شود در حالی که بهار باشد و پرنده ها بخوانند و همه چیز خوب باشد و تو....  اینها همه اش جبر جغرافیایست که  ان منشی مطب دکتر که متوجه اشک هایت میشود و با دهن باز به تو نگاه می کند نمی فهمد یعنی چه و یا آن پیرزن سیاه که بغض را در صدایت میشنود و علت را شکستن دل در عاشقی می گماند . به اش گفتم بله دل من شکست از عاشقی فقط نگفتم که عشق وطن بود این عاشقی و دل شکستگی.

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

تمام بودنم

بهانه ای برای با تو بودن است

و با تو بودنم

تمام آرزوی بودنم شده...

 

نوشته شده در جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin