سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

اول :عادت داشتم شب ها قبل خواب کمی فکر کنم که شاید فردا صبحی برای من نباشه. این عادت یاداوری خوبی بود برای من ... روزهام رو باشادی یه موهبت بزرگ به نام زندگی شروع می کردم با اگاهی به اینکه شاید اخرینش باشه. و شب هام رو با حساب اینکه چه کرده ام و چه باید می کردم با حساب اینکه ایا امروز با دیروز فرق داشته؟. نه اینکه فقط فکر کنم مرگ موقع خواب سراغم میاد بلکه قبل خواب تنها لحظه ای بود برای فکر کردن بهش. حس یه ترس عظیم همراه یه شادی ته دل ادم . خیلی لذت بخش که مرگ رو به خودتون نزدیک ببینین تجربه اش رو از دست ندین.

این عادت از دوم -سوم راهنمایی شروع شده بود اولش اصلا خوب نبود با فکر تصویرهایی که از جهنم تو کتاب دینی هامون بود مسلما مرگ جز اتش و قیر داغ و... برام نبودو این فکر باعث شده بود شبها قبل خواب ۲-۳ ساعت گریه کنم از ترس و در اخر از خستگی گریه هام بخوابم. اما بعدها با بزرگ تر شدن و با اگاهی بیشتر برام یه جورایی ارامش قبل خواب بود درست مثل یه لالایی...  

این عادت رو فراموش کرده بود تا دیروز که حالم خیلی بد بود قبل خواب دوباره به عادتم برگشتم و اونقدر فکر کردم که درد رو فراموش کردم و به خواب خوبی رفتم  

چقدر دلنشین زندگی کنی ولی تعلق پیدا نکنی . دل ببندی اما وابسته نشی این یعنی ازادی...

دوم: ایام محرم و دوباره حال وهوای عجیبی تو دلم بر پاست. برای من این روزها جز عشق هیچ معنا ومفهومی نداره جز تجلی شکوه عشق بر روی زمین ... 

پارسال این روزها ایران بودم و ... 

نوشته شده در جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

به برگه های جلوی چشمش یه نگاهی کرد همشون سیاه شدن اما هیچ چیز به درد بخوری ننوشته این برگه رو هم با یه سری کلمات درشت پر کرد فقط می خواست خالی نباشه ... اولین کلمه رو که نوشت چشم هاش رو بست لبخندی زد انگار معجزه ای شده باشه و شروع کرد به خط خطی کردن ... نوشتن براش خالی شدن یا یه جورایی نظم دادن به یه سری غبار افکار بود. یادمه یه روز یه جایی که اون خط خطی ها رو کنار نوشته هاش بهم نشون میداد گفت : باید نوشت حتی اگه کلمات کمک نکنن. برای من هر خطی از این صفحه هزار تا کلمه است یه روزی ترجمه اش می کنم ....

 

پ ن: امروز نه مغزم کار می کنه نه دستم نه هیچ چیز دیگری... به فرشته ها سپرده ام امروز را از دفتر بودنم خودشان خط خطی کنند ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

اعتماد داشتن به خودت کار خیلی بزرگیه!! به راهی که رفتی به تجربه ای که داری به نگاهی  که می کنی و ....

حالا اگه دنیایی هم انکارت می کنه این خوبه که به خودت اعتماد کنی از طرف دیگه انعطاف پذیری هم بسیار خوبه مثل انتقاد پذیری...

داشتن یه ترکیبی از همه ی این سه می تونه تو رو بزرگ کنه... 

اعتماد کردن به دیگران خیلی سخته!! به هم نشینی باهاشون به هم صحبتی باهاشون و به دوستی انتخاب کردنشون....

حتی اگه ۲۵۰ تا دوست هم داشته باشی این خیلی سخته که بتونی به یه نفرشون اعتماد کنی از طرف دیگه شرط زندگی اعتماد کردن به دیگران درست مثل دوست داشتن....

داشتن یه ترکیبی از همه ی این سه می تونه تو رو خیلی رشد بده....

تعادل در هر کدوم از این سه تایی ها کار اسونی نیست همونجور که ادم بودن کار اسونی نیست

خودم رو می بینم با یه عالمه علامت سوال تو ذهنم. سوالهایی که سوالشون من هستم و جوابشون هم خودم .

پ ن: تازگی ها فهمیدم که بار منفی برداشت شده از حرفهام زیادن. گرچه قبول ندارم اما بیشتر باید کار کرد. و شاید هم چاره اش کمتر حرف زدن باشه

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

خودخواهی یه ادم نه شاخ داره نه دم. تو حرف زدنش تو برخوردش حتی تو کلماتی که انتخاب می کنه که با دیگران حرف بزنه... یه روزهایی تو مخیله ی من اصلا نمی گنجید که یه ادم می تونه اینقدر خودخواه باشه تا وقتی که نمونه اش رو دیدم حتی اون موقع هم باور نمی کردم اما چیزی که داد میزنه رو نمیشه انکار کرد. چرا ادم ها این قدر خودخواه میشن که نه تنها فقط مصلحت خودشون رو تو کارها فقط می بینن بلکه حتی چیزهایی خوب رو هم برای دیگران به سختی می تونن قبول کنن.. شخصا ریشه اش رو در تربیت خانواده می بینم وقتی فرزند یه مادری باشی که همیشه بهت گفته باشه تو خوشگلترین باهوشترین و همه ی خوب ها ترین هستی همین می شه دیگه.... در کنار یه همچین ادم هایی نه تنها هیچ خیر منفعت نداره و ادم ازشون هیچ چیزی یاد نمی گیره بلکه رفتار ناخوداگاهشون هم به ضرر اطرافیانشون . از هم نشینی با یه همچین ادم هایی به شدت بپرهیزید اگه برای خودتون ارزش قایل هستید . 

پ ن: سرم داشت سوت می کشید و دلم هم کلی پر بود که این هارو نوشتم قصد نق زدن نداشتم. 

نوشته شده در پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

بی تو انگاری 

دنیا وارونه ایست که 

قدرت جاذبه ای هم زمینش ندارد...

بی تو انگاری 

همه ی نفس هایم

تنها دم شده اند

گویی اکسیژن تنفسم بودن توست....

بی تو انگاری 

لغات هم 

با من سر یاری ندارند چه برسد به ....

مژگان

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin