سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

دو سال بیشتر می گذره که نقش صورتم رو چنین واضح در سیاهی پشت این پنجره ندیدم. انگاری پنجره ی قطار بیشتر دلش می خواد با ادم دوست بشه تا پنجره ی ماشین ها... و چه راه قشنگی که تمام صحبتش رو توی اون انعکاس چهره ات جمع می کنه ... قطار همیشه از رفتن میگه از رفتنی دور که خیلی هم دور نیست ... دوری که از وطن نزدیکتره.... دوری که نزدیکیش خیلی خیلی عمیق بود و حالا اونقدر دور شده که قطار می خواد دلداری بده اون زخم دوری رو.... پنجره ی قطار خوب بلده که برق نگاهت رو روی کجا بندازه... شاید روی قطره بارانی که خودش رو روی سطح صاف اون ولو کرده و داره رقص کنان پایین میاد و یا روی چشمان خودت که برق و اشک را قاطی کنه .... چه فرقی داره برق قطره ی بارون باشه یا برق یه نگاه مهم اینه که پنجره ی قطار حرفش رو بزنه .... قطار درسته که خودش میره اما برای پنجره رفتن مفهومی نداره برای همین همیشه از همه سوال میکنه کجا داری میری؟  شاید دو سال پیش خیلی خیلی سخت تر بود اما این بار هم سخت بود گرچه به قول این زبون انگلیسی ها استبل تر هستم اما باز هم سخته دیگه ... جدای تمام جواب های ممکنی که میشه به این سوال داد که هر کدوم هزاران هزار پیچیدگی و سختی داره سوالش خیلی خیلی سنگین.... سوال سنگین رو از هر کی هم بپرسی باید هزار بار حرف ها رو این دنده اون دنده کنه تا جواب بده ... پنجره ی قطار سوالهاش خیلی سنگینه اصلا جاده سنگین ... سفر سنگین و قطار و پنجره اش هم سنگینن ... درست مثل دو سه روز پیش من روزی که تویه صبح تا شبش تمام روزهایی به یادگار مونده تو ذهنم از زندگی ام رو مرور کردم... روز خیلی خیلی سنگینی بود که حتی اشک قبل خواب هم نتونست سبک کنه ....

نوشته شده در دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

از همون پنجره که بیرون نگاه می کنی کنار همون درخت هایی که شاخه هاشون تو هم گره خورده اند یه ساختمون پر از پنجره است و پر از داستان برای من. یکی به روی یک اشپز خونه و خانوم خونه که معمولا بعد از ظهر هاش رو اونجا سپری می کنه. خانوم خونه ای که پرده ی اشپزخونه اش نشون میده خانوم کدبانویی هم هست. یکی خونه اش رو به شکل مدرن چیده با چراغ های قرمز اتاق نشیمن رو روشن میکنن. سه چهار تا گلدون ارکیده پشت همون پنجره که دیگه گلی ندارندو فقط چند تا برگ براشون باقی مونده نشون میده زوج جوان هر دو مشغول کار هستند و با اینکه گل ها رو دوست دارند فرصت توجه با اون ها رو ندارند. و یکی دیگه تا همین چند هفته پیش تراسشون مثل باغچه ی خونه ی پدریم تو اصفهان بود. زن و مرد میانسالی هستند که سرما هم اون ها رو از سیگار کشیدن منصرف نمی کنه. سگ قهوه ای پشمالوشون روزی که یادشون رفته در تراس رو ببندن تمام مدت رو درون تراس دراز کشیده بود و فقط سرش با هر رهگذری به این طرف اون طرف میرفت. و و و هر پنجره هزار داستان داره چه اینطرفش باشی چه اونطرف فقط باید چشمش رو داشته باشی....

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

مدتی بود خسته بودم یه کمی اشفته بودم اعتماد به ادم ها به دوست ها از دلم رخت بسته بود همه ی ادم هایی که دوست دارن و برای دوستی ارزش می زارن از دوستی و دوستان ضربه خورده اند و من هم. سخت بود دیگه برام همه چی سیاه بود هر کاری می کردم سفید نمی شد هر دم هم از این باغ بری می رسید ... خوب نبود رنج بود ناراحتی.... تقصیر من هم نبود بخشی از زندگی بود از بودن از امدن از رفتن.... خوب تمام شد نمی دونم چطوری اما شد نمی دونم از فاصله گرفتن از یه سری بود از روش جدید فکر کردن بود و یا شاید از اینکه فهمیدم که اون ها همین قدر می فهمند... نمی دونم و مهم نیست .... مهم اینه که الان دوباره خودم رو سرشار از عشق ببینم و عاشق مهربونی ... راحت شدم ازاد سبک... فهمیدم من دوست خوبی نیستم نمی تونم دوست خوبی باشم برای من دوستی با یه سری کلمات گره خورده وفاداری صداقت مرام و ... و هر کدوم از اینا در هر رابطه ای مثل دوستی توقع میاره  پس من دوست متوقعی هستم چون نمی تونم وفاداری  رو از دوستی جدا کنم .... ادم ها هم برام شدن رهگذر (البته نه خواصون) میان میرن دوست نیستن شاید نحوه ی زندگی و رفتارشون من رو اذیت کنه اما اون ها فقط دارن زندگی خودشون رو می کنن قصدشون ازار من نیست من هم دلگیر نمی شم.  و در اخر من این آخ و اینکلافه می شم وقتی یه سری افکار و رفتار رو می بینم این رو هنوز نتونستم درست کنم :))

پ ن: اینجا معمولا کامنتی نداره و من هم برای کامنت دیدن اینجا نمی نویسم گرچه نظرات من رو خوشحال می کنه. تا اینکه امشب فهمیدن کامنت داره اما من نمی رم تاییدشون کنم :)) دوستانی که کامنت دادند باید من رو ببخشند

نوشته شده در جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

یکم:صبح: چشم باز می کنم برای تز نوشتن

ظهر: وسط تز نوشتن برای استراحت ناهار می خورم

شب: اومدن امید یه وقفه ای برای تز نوشتن. برای همراهی با امید جلوی تلویزیون تز می نویسم

دوست ندارم اینجوری باشه اما باید اعتراف کنم که فقط برای تمام کردن می نویسم برای همین لذتی هم نداره و عذابه. امیدوارم اگه باز دوباره یه روزی خواستم تز بنویسم با علاقه و لذت برای منتشر کردن اونچه دوست دارم باشه. 

دوم: نتیجه ی اکثر بحث هایی که من با دوستان در این سرزمین داشتم این بوده که مشکل کشور ما حکومتش و تا حکومت درست نشه مردم هم درست نمیشن. گرچه تعدادی هم بودن که نظرشون به من نزدیک بود. مدتی پیش که با یکی از دوستان در این مورد صحبت می کردم بگذریم از نظر ون در مورد این قضیه اما به اعتقاد اون مشکل کشور ما بی سوادی مردم یا کم بودن تحصیلات بود. بله دقیقا می گفت ما تو کشورمون مردم تحصیلات بالایی ندارن برای همین اینجوریه. برای من که خیلی از این تحصیلات کرده ها مخصوصا از دانشگاه های مطرح کشور رو دیده ام و باهاشون معاشرت هم داشتم واقعا جای تعجب داشت. تجربه ی شخصی من و تعداد زیادی از دوستان نشون داده که تحصیلات اصلا نمی تونه ملاک فرهنگ و رفتار ادم باشه. چه بسیار دکترا دار هایی رو دیدم که درزندگی شون مثل بچه ی ۵ ساله عمل می کنن . خوشبختانه همه کتاب زیاد خوندیم و شعار زیاد بلدیم اما متاسفانه در موقع عمل پای همگی می لنگه. نمی خوام بگم همگی اما هستند ادم هایی که از بس به چیزی به غیر درس فکر نکردند فرصت زندگی و تجربه رو از خودشون گرفتن. و خیلی خیلی بیشتر ادم هایی رو توی مملکتمون می شناسم که سوادی ندارند اما تجربه ی زندگی ادم های با اخلاق و با فرهنگی ازشون ساخته. به نظر من تحصیلات معیار نیست شاید نشونه ای باشه. امیدوارم دوست من هم منظورش از تحصیلات چند کلاس دانشگاه یا مدرسه نباشه و معنای عمیق تری رو در نظر داشته باشه گرچه که باید تاسف خورد که یکی از همون دانشجویان دکترا هنوز نمی دونه از چه لغتی برای گفتن منظورش استفاده کنه.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

دیرگاهیست 

شناختنت زندگی ام شده

گرچه هیچ ندانم 

از تو

امروز را به یاد  

تمام اشک های شوق زندگی ام

اشک میریزم 

با نام شناختنت.

امیدا که یاریم کنی

در دانایی ...

همانا که همه توست

من ِ تو دانایی شناخت و اشک ....

مژگان

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

به نشانه ها بگو نیایند

بی تو هیچ چیزی برایم معنا ندارد...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

خیلی خوشحالی ها!! اون بالا نشستی و داری یه سری موجود دو پا رو نگاه می کنی. هر کدوم دارن به یه طرف میرن هر کدوم دنبال یه چی هستن. دلت بخواد این مسیر رو برای اون باز می کنی برای اون می بندی ... موجود دوپایی که به دو متر هم نمیرسه یه دلی بهش دادی که اندازه ی کل اسمان بالا سرش اخه فکر نکردی این موجود اگه اون دلش خواست پر بکشه جایی برای پرواز نداره فکر نکردی قفسش کوچکیه..... فکر کردی اما نمی دونم به چه نتیجه ای رسیده  اصلا در علم تو نتیجه گیری هم هست یا اصلا فکر هم هست هر چی هست یا نیست اما می دونم احساس پر زدن احساس تنگ بودن این قفس احسا س اینگه قلب ادم می خواد از قفس سینه اش بزنه بیرون رو می فهمی یا می فهمی وقتی میگم زمین شاید برای سایز پاهام بزرگ باشه اما برای دلم خیلی کوچیکه .... فهمیدن که هیچی یقین دارم قبل اینکه این ها به زبون من بیاد تو می دونی....خیلی کوچیکه  .... خیلی کوچیک

نوشته شده در جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

یکم: خوبه که ادم یکی رو داشته باشه که از ارزوها و رویاهاش برای اون ها بگه. اون یکی ها هم خیلی کم هستند که برای من شاید فقط سه تا یکی هستن (یکیشون هم شوشو جون که خوب مجبوره گوش کنه تا حالا نپرسیدم می خواد یا نه). برای ما ادم بزرگ ها یه جورایی ارزو کردن عیب یا لااقل من بین یه سری ادم هستم که خیلی راحت نمیشه ازشون حرف زد از اینکه ارزو دارم برم ابشار پشت این درخت های پشت پنجره رو کشف کنم. یا یه کمی واقعی ترش. فقط این جا میشه از این حرفها زد (که کسی نمی خونه) و به اون یکی ها میشه گفت که کمن. امروز با یکی از اون یکی ها کلی حرف زدم خیلی دوست داشتم این جور حرف زدن رو. از این که عهد ببندیم که دنبال اون ارزوها بریم، از این که احساس نکردم داره تودلش بهم می خنده و از اینکه بعد از یه مدت طولانی تو حرف زدن با یه ادم صداقت رو دیدم کلی لذت بردم. ممنون

دوم: شاید بیشتر از دوسال میشه که با دو تا اقای غریبه ی چاق رو صندلی عقب ماشین ننشستم. دوسال پیش هم ایران بود تو تاکسی بود و امروز تو سرویس تعمیرگاه ماشین. جالب بود برام در هر دومورد من خیلی کوچیک نشسته بودم هر دو حالت هم احساس خفگی داشتم و معذب بودم ، اقا هم راحت. فقط فرقش این بود ایران دعا می کردم زودتر به مقصد برسم اینجا چون می دونستم هر کس کجا پیاده میشه کاری نمی تونستم بکنم به کسی هم نگفتم میشه یه کم جمع و جور بشینین(واقعا پرس شده بودم). ایران دفعات این حالت زیاد بود برای همین همه شاکی میشدیم اما اینجا کم یعنی اصلا نیست. منظور من مورد سالمش بوداااا یعنی دوتا ادم چاق نه مزاحم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

یه جایی می خوندم که یکی نوشته بود اگه بین تعهد به خودتون و تعهد به دیگران گیر کردین خودتون رو انتخاب کنین تا بعد از مدتی جز ان الانسان لفی خسر نباشین. چون به شدت باهاش موافق بودم گفتم من هم بگم.خواستم بکم حالا اگه هم یه بار دیگران رو انتخاب کردین حواستون باشه که کسی باشه که مجبور نباشین تا اعماق وجود منجلاب این خسران رو حس کنید. کلا نکنید این کارارو... با خودم هستم بیشتر.

برای من شهر جدیدمون یعنی مونترال که البته دیگه داره قدیمی میشه با مقایسه تعریف میشه. مثلا اگه کسی بگه ترافیک داره در جواب می گم نسبت به شهر قبلی من بله ترافیک داره اما نسبت به تهران ترافیکش روان. بعد تازه یه جورایی هم نسبت بهش غیرت هم دارم یعنی کلا مثبت می بینمش و به دیگران هم این مثبت ها رو تذکر می دم در موقع حرف زدن درباره ی شهر. اولی رو کمی طبیعی می دونم دو سال تو یه شهری که بیشتر مثل دهات باشه زندگی کردن و کلا خارج رواونجا دیدن (بقیه جاها روتوریسمی دیدم نه به چشم مکانی برای زندگی) و خوب انتخابی که همه زیر بارش نمیرن رو رفتن این پیامد رو داره دیگه. در کل باید بگم من هنوز بعد از سه ماه این شهر روندیدم. نه اینکه ندیده باشم بهتر بگم توش فعالیت خاصی نکردم. یه علتش نوشتن تز بوده که این مدت تمام فکر وذکر من شده و دومیش از فواید شهر بزرگ دیگه. 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

از این پنجره که روبه روی من، به اسمون دیده میشه و یه عالمه شاخ و برگ درخت های کوچه ی کناری ساختمونمون. یه منظره ی فوق العاده . همیشه وقتی به شاخه های این درخت ها نگاه می کنن با خودم فکر می کنم حتما یه ابشار کوچیک پشت این درخت ها قایم شده در صورتی که می دونم این کوچوی پر از خونه است و تو این شهر ابشاری در کار نیست. اما اصلا دلم نمی خواد این تخیل رو از ذهنم بیرون کنم و مطمئن هستم یه روز میرم اون ابشار رو ببینم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

نمی دونی چه لذتی داره وقتی که خوابی بشینم بالای سرت و زل بزنم بهت ساعت ها نگاهت کنم تا پلکام سنگین شه...

نمی دونی چه ارامشی داره وقتی که صورتم رو میزارم کنار صورتت و نفست رو استشمام می کنم...

نمی دونی چه گرمایی داره وقتی دست هات رو نوازش می کنم...

نمی دونی چه حسی داره وقتی که صبح ها تو همون فنجون تو چاییم رو می خورم...

نمی دونی چه هیجانی داره وقتی از تو با دیگران صحبت می کنم...

و نمی دونی چه حالی داره منی که به تو اندیشه در همین لحظه....

 

نوشته شده در جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

یکم: سرش رو میندازه پایین و میگه تو بد بین شدی. می گم هر وقتی هم که سعی می کنم خوش بین باشم یه هو یه کی یه چی همه چی رو خراب می کنه و من داغون تر از قبل... هیچی نمیگه میگم من بد بین نیستم تا حالا واقع گرا نبودم حالا شدم من این رو نمیدیدم حالا که دیدم از دیدنش شوک شدم  سریع میگه تو خیلی تو ش میری زیاد نباید جدی گرفت میگم خوب من اینم اصلا این فرق اساسی من و تو. تودستت رو از اتش دور می گیری مبادا که بسوزی من چون گرمای اتش رو دوست دارم نزدیگتر می برم خوب بیشتر می سوزم دیگه تو بگو گله خرابی من می گم با تمام وجود زندگی کردن... می گه خوب پس این هم یه سوزش دیگه می گم اره اما این یکی نه تنها دستم رو سوزوند جیگرم رو هم سوزوند می خواستم بهش بگم تو نمی دونی اون چیزهایی که تو ذهنت راجع به انسان و انسانیت بوده رو که سالها هم هست شعارش رو شنیدی سر یه حرف یه حرکت همه روببینی به فنا رفته می سوزی از این نمی سوزی که کی بود یا چی بود هااا از این می سوزی که درونت یه چیزی پر بوده یه تعریفی داشته فکر می کردی همه هم این تعریف رو دارن و می فهمن فکر می کردی همه مثل خودت بهش ارزش می دن بعد می بینی ارزش که نمی دادن حتی حاضر نیستن دقیقه ای بهش فکر کنم به همین راحتی  می خواستم بهش یه عالمه حرفهای دیگه هم بگم اما نگفتم هیچ کدوم رو نگفتم نمی دونم شاید اون نمی فهمه که من چی می گم اخه اون گرما رو تا حالا نچشیده برای همین دستش رو نزدیکتر نمی کنه خوب مسلما حرف های من رونمی فهمه همه ی اینها تو سرم می چرخید که نگاه کردم دیدم منتظر جواب به من نگاه می کنه بهش گفتم من این هستم و این رو دوست دارم بنده خدا که از اون چیزهایی که تو کلم گذشته بود خبر نداشت مات بهم نگاه کرد نگذاشتم حرفی بزنه باید تنها میشدم گفتم من خیلی کار دارم باید برم و خداحافظی کردم.... اون می گه کله خرابی من می گم کارهای هیجان اور اون می گه زیادی تو زندگی فرو رفتن من می گم خود زندگی ..... تازگی ها فهمیدم خیلی خیلی با دوستام فرق دارم نمی خوام اسم خوب و بد روش بگذارم اما همینه .....

پ ن: بایدها و نباید ها باعث می شدند که من خیلی وقت ها خیلی فکر هام رو نگم یا وقتی بگم با انکار مواجه میشدم این خیلی خیلی بده که یکی رو هر چی هست نپذیریم چون مثل باید هاو نباید ها نیست یا مثل ما نیست و خیلی خیلی سخته که خودت رو دوست داشته باشی اما برای زندگی در جمع هر دفعه یه جایی از وجودت رو بپوشونی .... همین دیگه نمی خوام از این کارها بکنم . برای من باعث ارزش که یه سری دیوار  که اسمش رو گذاشتن هنجار ها در محدوده ی عقل بشکنم . همین

دوم: یه برنامه ی تلویزیونی هست (رقص با ستاره ها ْ)خودش خیلی مهم نیست اما برای من چند تا نکته ی جالب داره : تلاش مستمر ستاره ها در چندین ماه متوالی . خیلی واضح هدف مشخص و شبانه روز براش کار می کنن و مهمتر ادم هایی که شرکت می کنن مثلا در این سری اخر این خانوم در سن ۷۶ سالگی چنان رقصی می کنه که من خجالت می کشم چون همیشه فکر می کردم ادم در ۷۶ سالگی راه هم نمی تونه بره!!! و این یکی خانوم ۵۰ ساله مثل یک جوان ۲۵ ساله می رقصه و جالب اینکه وقتی ازش می پرسند چرا این همه تلاش می کنی می گه می خوام به خودم ثابت کنم که می تونم من باید هر کاری که شروع می کنم رو به بهترین شکل انجام بدم گرچه بنده خدا یه کمی سنش رو فراموش کرده بود و این  مشکل شد براش.  شاید جالب باشه که من بعد از دیدن این سری از رقص با ستاره ها نگاهم رو کمی بهتر کردم همیشه به زندگی یه خط نگاه می کردم  اما الان اون خط برام تشکیل شده از یه عالمه نقطه در کنار هم...( بیشتر نمی تونم توضیح بدم) قبلا از ۵۰ سالگی میترسیدم اما الان تصمیم دارم بیشتر به تغذیه و ورزش اهمیت بدم تا اون سن سالم و سرو حال باشم.  من این هستم دیگه از چی چی در میارم ....

سوم: امروز فقط این تو ذهنم چرخ می خورد و شب باهاش یه عالمه اشک ریختم یه حسی درونم زنده شده که خیلی وقت بودنبود از این بابت خوشحالم 

چهارم: بی خوابی بهم وقت داد بیام اینجا کلی حرف بزنم مگرنه من این روزها وقت این همه حرف زدن رو ندارم که 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin