سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

دلم برای قاصدک ها لک زده!! وقتی که میرقصن در حالی که تسلیم جاذبه ی زمین شدند... دلم برای دل سپردن به اون رقص ها تنگ شده!! با هر چرخششون دنیای امید رو تو دل بچگی هام می پاشند ... امید به  رسیدن به ارزو... دلم برای امیدوارانه زل زدن بهشون تو دستام تنگ شده!!!   تمام نفسم رو جمع کنم تا بادی بشه برای پرواز اون قاصدک... دلم برای اون لحظات خیلی لک زده!!!  همیشه وقتی میره من دیگه نگاهم رو دنبالش نمی فرستم ... دلم برای اون شیطنت بچگیم که می خواد از سقوط ناگهانی دوباره اون جلوگیری کنه به شدت تنگ شده!!!

پ ن: قاصدک ها مال کدوم فصل سال هستند؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

یه وقت هایی هست که یاد حرف ها یا کارهایی که سوتی بودن یا اشتباه بودن میفتم. سوتی هایی اساسی و یا اشتباهاتی که می تونستن منجر به خیلی چیزهای بزرگ بشن و به خیر گذشتن. نه اینکه خودم درستشون کرده باشم هااا نمی دونم به خیر گذشتن فقط!!! دقیقا وقتی یاد اون ها میفتم نا خوداگاه می خندم این خنده ها یه حس عجیبی هستن نه خندن نه گریه!!! نمی دونم چین؟ فقط می خندم و البته خیلی هم دل چسبن!!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

هر خاطره ای برای من یه بویی میده. هر ایامی از ایام زندگیم هم یه بوی خاصی میده. بوهاشون از جنس بوی ادکلن اینا نیستن یا شاید هم باشن ... یه جورایی مثل همون بوی ماه مهر...

بویی که من و بابا تو ماشین باشیم و بابا رانندگی کنه با بویی که با همیم اما من رانندگی می کنم فرق داره!!

حتی اهنگ ها هم برای من بویی دارن که دقیقا بوی یه روزهایی از زندگیم که خیلی اونها رو گوش میدادم.

هر جای تازه ای که میرم بوی خاص خودش رو داره که بعد از زندگی در اونجا کم کم بهش عادت می کنم. اصفهان تهران خوابگاه اینجا اونجا هر جا یه بویی داره...

بعضی ادم ها هم برای من بوی خاصی دارن. مامان بابا و ...

چند روز پیش یادم نمیاد کجا ولی به طور کامل اتفاقی یکی از بوهای زندگیم به مشامم رسید و من رو مدت ها تو خاطراتم غرق کرد و اخرش به این نتیجه رسیدم من اگه بخوام زندگینامه بنویسم برای خودم فقط لازم بو ها جمع کنم. 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

عاشق اون لحظاتی هستم که درست بعد از اینکه به خودم قول دادم یه کاری رو نکنم می خوام خودم رو امتحان کنم :) یه جورایی با یه داستان هایی با صغری کبری چیدن با یه عالمه منطق پیچدر پیچ قبول می کنم که می تونم اون کار رو انجام بدم و انجام دادن اون کار اونجوری که قبلا فکر می کردم نیست . دقیقش رو بخواین این جاش رو خیلی دوست دارم که یه هو همون قسمت وجود که کلی صغری کبری چیده بود می پره وسط می گه نه تو به خودت قول دادی و اونوقت که تا شاید یه روز بعد سر قولم هستم و بعد از یه روز دوباره همه ی اینها از اول...

تو اینترنت سرک کشیدن و سریال دیدن و توی گودر بودن و سر به فیس بوک زدن از جمله ی این کارهاست. 

نوشته شده در چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

بغضی پر داشتم از نانوشته هایم

اشکی از گوشه ی چشمی  ناجی شد برای خواباندنش

قاصدک هم نشانی شد برای امیدها و آرزوها...

دلی خالی مشتاق آغاز

شروعی که هر آن اش تولدی باشد برای من...

پ ن: خدایا متشکرم که امید رو به من هدیه دادی 

نوشته شده در یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin