سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

زندگی بوق ممتد بودن،صفحه ی پررنگ نبودن...

با انگشت اشاره راه رو بهم نشون داد، مات مونده بودم و به راه خیره شده بودم وقتی برگشتم که کوله بار سوالهام رو روی دوشش خالی کنم ندیدمش هر چی داد زدم گریه کردم فایده ای نداشت... من بودم و یه راه .... یه راهی ته اش رو ندیدم و نمی بینم، گاهی وقتامی گم راه خراب تر این نبود اما بعدش یه لبخندی میزنم و ...  بهش گفتم می خوام باهام باشی اما فقط گفت مراقب خودت باش و این راه رو نشونم داد.... تنها نیستم خیلی ها بودن حالا همسفر دارم برای خودم کسی شدم اما هنوز مات و مبهوت اون انگشت اشاره هستم بالا رفتم پایین اومدم اینو دیدم با اون بودم اما دلم همیشه بهونه ی اون اشاره رو می گیره

دقیق نمی دونم دو سه هفته پیش، بیست و اندی سال پیش بود که شروع شد.  نه شروعش یادمه نه اون جاهایی که خیلی ناراحت بودم و این اخر لطفشه.... فقط یادمه که هر روز دنبال یه چیزی هستم یه روزی غذا یه روز شادی یه روز دوست یه روز درس یه روز عشق یه روز همسر یه روز حق یه روز محبت یه روز ... و همیشه دنبال خودم. راهم رو دوست دارم و خودم رو و همه ی اون هایی که بودن چه رنگ بودنشون برای بودنم قرمز بوده چه آبی .... نمی دونم چند سال دیگه با بهار دوباره به فکر فرو می رم و آواز پرنده ها چند بهار دیگه من رو یاد اون اشاره می اندازه فقط دوست دارم فریاد خوشحالیم رواز بودن از این راه از این همراه ها از.... به گوش همه برسونم

پ ن:  بودن شما موجب دلگرمی من خواهد بود

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

چقدر دلم می خواد بشینم جلوت و ساعت ها تو چشمهات زل بزنم!

چفدر دلم می خواد از همه ی ترس هام رها شم و تمام عمر تو بغلت آرام بگیرم!

چقدر دلم می خواد با نفسهات درونت جاری باشم، وقتی کنارت می شینم گرمای نفسهات روحم رو خنک می کنه!

چقدر دلم می خواد دنیا رو می چرخوندم و اونجوری می کردم که دوست داری! من که می گم این دنیا قفسه!! بذار دعا کنم رها شیم...

پ ن :این دل کوچک من هم عجب دردسری شده ها یه لحظه اروم نمی گیره، تو نباشی بهونت رو می گیره. وقتی تو هستی بیاو جمعش کن...

الان هم با اینکه هستی و نیستی به شدت پریشون شده!! شاید زیادی لوسش کردم چه می دونم اما خوب دلم دیگه نازش رو نکشم چه کنم....

 

نوشته شده در جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

 هنوز قامت باور من به بلندای مهربانیت نرسیده!!

تو از وسعت رویاهای شبانه ی تنهایی من فرا تری!!

هزاران سجده شکر مرا باید بر نعمتی به نام تو....

بر من صبوری کن...

نوشته شده در جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin