سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

١.این روزها دارم لحظه شماری می کنم فکر کنم یه کمی زود شروع کردم اما دیگه چه کنم یادمه یکی از دوستان که داشت می رفت یه بار بهم گفت که نزدیکی ها _ نه خیلی نزدیک تقریبا یک ماه قبلش - هر روز می نشسته برای خودش کلی فکر و خیال می کرده شاید من اون روزها تو ذهنم بش گفتم بی خیال بابا اما حالا من هستم و یه لیست که هر روز داره پر تر می شه کارهایی که می خوام بکنم جاهای که می خوام برم رستوران ها خیابون ها.....

٢. یکی از تفریحات من دیدن آدم ها و درست کردن داستان در مورد اون هاست تو ذهن خودم براشون داستان می سازم اشتباه نکنین این به معنی قضاوت کردن در مورد اون ها نیست این یه جور بازیه برای من. این ترم که ٣ تا کلاس با سال اولی ها دارم کلی برام هیجان انگیزه ... شده کلاس تقویتی برای داستان سازی من. این داستانها از حالات و رفتار آدم ها ساخته می شن که این تونسته به آدم شناسی من هم کمک کنه پیشرفتم اینقدر خوب بوده که دیگه از روی قیافه ی شاگردام می تونم شخصیتشون رو حدس بزنم و این به ایجاد ارتباط خیلی کمک می کنه.

٣. یه خلوت کوچولو: الهی قربونت برم خدا جونم همین جا به صورت مکتوب و رسمی  در ملا عام اعتراف می کنم که درسته من هیجان دوست دارم اما دیگه تو هم سنگ تمام برام نذار. یه کمی از شدت این هیجانات کم کن . رسما ازت می خوام،  الهی فدات شم، نمی شه یه راه آروم تر برای بزرگ تر و آدم تر شدن من پیدا کنی..

پ ن: این روزها مهسا ، آشپزی و باشگاه کلی شادم می کنن البته نه به یه اندازه. روزهای شادی رو دارم تجربه می کنم. انشا ا.. پایدار باشه و زندگی همه شاد باشه

 

نوشته شده در جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

من، تشنه‌ی عطر و خنده‌ام

تشنه‌ی آوازهای نو.

بدون ماه‌ها و یاس‌ها

و بدون عشق‌های مرده

تشنه‌ی آواز فردا

که ماندآب‌های آینده را می‌آشوبد

...میان چشم‌های خویش می‌روم به سوی شاخه‌ها

و شاخه‌ها می‌روند از میان رود

روزمرگی

پی در پی سراغم می‌آید.

(فدریکو گارسیا لورکا، شاعر بزرگ اسپانیایی)

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

با مامان توپولی کلی حرف زدم خوشم میاد وقتی با مامانیم حرف می زنم از این خاله زنک بازی ها تو کارمون نیست مثل دو تا آدم جدی بحث های جدی می کنیم :) حتی وقتی خاله زنک خونم کم می شه هی از مامان سراغ این و اون رو می گیرم یک ضد حال اساسی می خورم، اساسا همه ی خبرهای مامان خانم تو این دو جمله خلاصه می شه :" نه کسی مرده نه کسی بچه دار شده، کسی عروسی نکرده کسی هم جدا نشده" آخه مادر من حتما باید یکی از این ها اتفاق بیفته تا یه خبری باشه بهم بگین.  در راستای حرف های جدی من  با مامانیم، دیشب مامان برام یه خواب دیده بودن که اون شده بود موضوع بحث، خلاصش این که کلی بهم اعتماد به نفس داد ولی مجالی برای غر زدن بهم داده نشد به جز یه غر کوچولو..
آخ که این یه ساله چقدر بی حوصله، بی صبر، حساس، ... شدم.(سه نقطه فقط سه چهار تا صفت یه کمکی به سمت بده فکرنکنین بیشتره ها) احتمالا ناشی از غربت و تنهایی و دوری و از این جور چیزاست مخصوصا که این یه سال کلی هم بالا پایین نرفتم جون شکمش.... همین می شه دیگه یه آدم بد اخلاق. به خودم می گم برم ایران و بیام خوب می شم نمی دونم اونجا قراره چه فرجی حاصل بشه !!! ای کاش بشه چون این جوری خودم هم از خودم شاکی هستم و مژگان رو دوست ندارم پس نمی تونم کسی رو دوست داشته باشم و یه عالمه دردسر دیگه... حالا موندم خانواده ی بنده تو این یه ماه چی می خوان از دست من بکشن :) وای چه خوش می گذره کلی نازم خریدار داره اونجا به به چه حالی میده
پ ن: ١.عادت دارم قبل خواب کتاب بخونم سه تا کتاب بالا سرمه یکیش که توصیه مهساست حالا حال نمی ده یکیش برای داستان نویسه که اون هم حال  نمی ده یکی دیکه هم داستان کوتاه به انگلیسی که اون هم حال نمی ده الان اون رمان تو قفسه ی کتاب فقط حال می ده. حالا شدن چهار تا کتاب بالای سرم :) عجب آدم تنوع طلبی هستم و نمی دونستم...
٢. فعلا همین جورکی ادامه می دم تا ببینیم خدا چی می خواد
٣. این متن همون دیشبش نوشته شد اما نمی شه که دو تا پست تو یه شب برای همین حالا که می شه فرداش پست شد. مثل اینا که از زندان آزاد شدنا .... :))

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

وقتی خودت هم حال و حوصله ی خودت رو نداری توقع داری دیگری حال و حوصله ات رو داشته باشه

فقط میخوام بخوابم که فردا صبح این جوری (برج زهرمار) نباشم،( حال ندارم توضیح بدم چمه)

اما نمی دونم چرا حتی نمی رم بخوابم این وسط هم چه فکرایی داره تو مخم می چرخه :که من برم ایران دیگه دلم نمیاد برگردم که، بعدش چی کار کنم!!!!! بابا پاشو برو بخواب ان شا... خدا شفات می ده فردا حالت بهتره

-از کجا معلوم که بهتره -به من چه اصلا

پ ن :١.می خوام برم زنگ بزنم مامان توپولی یه کمی غر بزنم بلکه فرجی شه

٢. همین جورکی نوشتم برای دل خودم ، یه هفته می شه که از بس برای خودم نوشتم و برای هیچ کی نخوندم دچار خفقان شدید شدم تازه دارم سعی می کنم کمتر حرف بزنم و کمتر فکرامو بگم (آخه چرا مردم به خودشون اجازه می دن راحت نظر و فکر یکی دیگه رولگد مال کنن و به گند بکشن که من به این نتیجه برسم که کلا نگم بهتره) همه ی این ها داشت من رو خفه می کرد آخی راحت شدم :)

٣. به به چی پی نوشت طولانی شد اون دومی

نوشته شده در شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

یه روزی نوشتن اینجا برام یه ارامش بود یه همزبون که از هر جا که خسته می شدم فقط به اون پناه می آوردم ولی حالا دیگه نه تنها نوشتن برام توی این دفتر مجازی سخت شده بلکه احساس شرم از قلم از کاغذ از.... من رو از نوشتن باز می داره.

این روزها فقط دارم مشق شب می نویسم شاید این جوری می خوام کم کم با قلم و نوشتن دوست بشم، شدم مثل بچه های کلاس اول ، یه جمله رو تو یه صفحه پر می کنم ، یاد گرفتم تکرار می تونه نقش ذهن رو به راحتی عوض کنه و حالا وقت استفاده از یاد گرفتن هاست ....

اگه تونستم با قلم و نوشتن و شاید با خودم دوباره دوست بشم حتما شروع می کنم به این جا نوشتن البته با دیدگاه و روشی جدید..

پ ن: البته اگه خواننده ای داشته باشه :) که اون هم خیلی مهم نیست

نوشته شده در دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin