سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

" هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

قسمتی از مناجات های شهید چمران

خیلی به دلم نشست :) بر می گردم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

اکنون در ایستگاه تردیدم،
گذرگاهی بس دلهره‌آور.

اینجا فقط می نویسم برای یادآوری... یادآوری اینکه همش یه بازیه 

بازی که کارگردانش یکی دیگست...

پ.ن:کاش اتوبوس بعدی زودتر به این ایستگاه برسه و منو از این ایستگاه ببره!(حالا میگه عجولی)

بعداز همه ی با عقل فکر کردن ها: خدایا خودت می دونی من چی می خوام ...

نوشته شده در جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

راه رفتن از روی برگ های رنگارنگ پاییزی، حس و حال خاصی بهم می ده. پاییز بی نظیر این سرزمین با درخت های سی رنگ شده ی آماده ی خواب نا خودآگاه من رو به دنیای دیکه ای می بره. رقص برگ زرد رنگی که داره تسلیم جاذبه ی زمین می شه، فریاد برگ زیر پاهام، و آسمان پریشان سرخ رنک نزدیکی های غروب توفیق اجباری بعد ازظهرهاست که می تونم در این آرامش به خودم بیشتر فکر کنم... آمدنم بهر چه بود.....

پ ن: ١. دارم زیادی فکر می کنم، اگه همین جور ادامه بدم موهام می ریزه :)

٢. آب اگه بمونه مرداب می شه، این یعنی باید بره؟ ........ و آتش عشق و هیجان همچنان من رو گرم می کنه.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

تا حالا شده یه چی سر زبونت باشه اما نتونی بگیش... تا حالا شده یه چی رو ده بار بنویسی و بعد پاکش کنی... شاید حس می کنم لغات نمی تونن بگن آنچه رو که من می خوام بگم و شاید ....

شاید بهتره اینجوری بگم: چند وقتیه که بوی آرامش رابا آمدن وجودی آرام توی زندگیم احساس می کنم، همچون آبی بر آتش، خنکی خاصی بهم داده،و .......

بازهم نشد :) اما ایندفعه پاکش نمی کنم. فقط باید بگم: تو خود مفصل بخوان از این مجمل...

نوشته شده در پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

این روزها فکرهایی از ذهن کوچکم عبور می کنه که خیلی وقته باهاشون غریبه شدم. خیلی وقته بود برام خاطره بودن . بارها و بارها سعی کرده بودم به آغوششون بر گردم اما وقتش نبود . این روزها اتفاقات هم دارن باهام حرف می زنن. و همه ی این ها من روخوشحال می کنه. حالا من می مونم و یه عالمه فکر....

برای تو: .............

پ ن: تشنه و مشتاق نوشتنم ولیکن صبر باید کرد.

نوشته شده در چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin