سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

آدم همیشه دنبال دل بستن، حالا یا به یه آدم یا به یه چیز خاص. من عاشق اون کیف چرم قهوه ای  رنگم هستم که کلی هم باهاش خاطره دارم، یعنی وقتی نگاهش می کنم به راحتی می تونم عشق  رو تو دلم حس کنم.

چند شب پیش و قتی داشتم نماز می خوندم، حس کردم جانمازم هم همین حس رو بهم می ده، آرامشی بهم داد که خیلی جاها دنبالش بودم و پیداش نکرده بودم... جدای روح نماز و همه ی حرفهایی که شنیدم و یا حس کردم، جانماز سفید رنگم با یه تسبیح سبز  یکی از دل بستگی های  من  هستند. و بهشون عشق می ورزم.

پ ن: این دل بستگی ها قربونی دل بستن به تو می شن، اگه خودت بخواهی... ممنون به خاطر آرامشی که تو دلم راه دادی.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

چقدر دلم هوای ایران رو کرده... هوای اتاق خودم دور از هر سر وصدا و دغدغه ای.. هوای اون بوته گل مروارید کنار حیاط،گل های رز خوش بوی رنگارنگ،برگ های کم کم زرد شده ی بوته ی انگور،  درخت سیب کنار حوض و حوض سنگی وسط حیاط... هوای اینکه ظهر یه روز نسبتا گرم برم بشینم کنار حوض، با آب بازی کنم و ساعت ها خودم رو مشغول گل و گیاه ها بکنم.... هوای اینکه یکی از تو اتاق بگه به این بی زبونا وسط آفتاب آب نده ریشه هاشون می سوزه... و من جواب بدم نه بابا دلشون حال میاد اگه یه کمی خنک شن... هوای اینکه بعدش بدوم تو اتاق و رو پای مامانم بشینم ... هوای قر قر زدن های مامان که دیگه گنده و سنگین شدی و حرف زدن های من برای منحرف کردن ذهن مامان... هوای اینکه اینقدر سرو صدا کنم که همه رو بی خیال محو شدن در تلویزیون بکنم و در آخر بی خیال همه احساس کنم به تنهایی خودم نیاز دارم و آروم به سمت اتاق خودم برم

ایا یه همچین روزی بازهم تکرارمی شه!!! یاد گرفتم که خاطره ها برای یادآوری شیرینن نه برای تکرار...

پ ن: دلم داره قّل قّل می کنه!!! سخته که باید آروم باشم

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

اگه بهت نزدیکم چون تو می خوای و اگه دور می دونم که تقصیر منه، با اینکه تقصیرام زیاده اما پرروگیم بیشتره، بیا و بخواه... که زندگی هیچ طعمی برام نداره وقتی که تو ازم دوری...

بارها و بارها گفتم که شونه های بی رمق من توان تحمل باری رو که به دوشم میندازی نداره و بارها و بارها دیدم که خودتی که تو جابه جا کردن اون بار به من کمک کردی.... می شه این بارهم مثل همیشه و نه برای بارآخر .....

پ ن: هستم اگر چه حضورم این جا پررنگ نیست(البته اگه کسی سراغی از ما بگیره)

 

نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin