سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

دریایِ احساسم را ساحل نمی بینم

وقتی که از آبِ حیاتِ تو پُر باشد

و آسمان افکارم را پایانی نمی یابم

وقتی که نگاه رحمتِ بی کرانت بر من باشد

عشق را معنا می بخشی، حتی اگر من نبینم

و شور را عظمت تویی، وقتی که چشمانم را می گشایی

بهانه یِ بودنم چقدر نگاهم کوتاه شده بود

وقتی که می رقصاندی و من به دنبال اسمی بودم

ای بزرگترین...

پ ن: امروز ته دلم خیلی قلقلک شد...

سازی که داره می نوازه رو هم دوست دارم مثل رقصش... :)

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

به آسمون یه نگاهی کن، تا کجاها می ره؟  فقط دارم به این فکر می کنم که من هم دوست دارم تا آخر اسمون ها برم دوست دارم ببینم آخرش رو و دوست دارم رها باشم....  رها از هر من و تویی از هر اسمی از هر ....

به چشمای من یه نگاهی کن، آسمون دل من رو از توش می بینی؟ دقت کن، خودت رو هم وسطش می بینی... من این رو هم دوست دارم....

پ ن: حالا فهمیدم چرا دلم گرفته بود، یه بوهایی به مشامم رسیده بود... و بازهم من و نمی دونم... خدا جوونم چرا اینقدر این نادونیم رو جلوی چشمم میاری؟  هر کاری کنی دربست مخلصیم حتی اگه بزنیش تو سرم :))

نوشته شده در جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

در اثر گرفتگی یک خروند دل اون هم از اون بی علت های اساسیش!! دو سه روزی زندگی تعطیلِ!!  راههای زیادی رو امتحان کردم کارساز نبودن...

پ ن: بد اخلاقی و بهانه گیری رو دوست ندارم اما شدم :( متاسفم  : ))

عاطفه جون و سمیه جون از نوشته ی قبلی اگه چیزه خاصی فهمیدین به من هم بگین این سوال چند نفر دیگه هم بوده!! :))

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

سطر اول: شاید یه فصل جدید باشه، یا یه تجربه ی تازه، و شاید..... خاصیت انسان و زندگی همینه دیگه.   هیچ نمی دونم تنها چیزی که می دونم اینه که ته دلم یه جوریه.... به خودم می خندم، یادمه به خودم گفتم که دورِ دلت رو حصار بکش و با پایِ عقل، قلبت رو راه ببر، اما امان از روزی که عقل عاشق بشه و دل به فکر دوتا دوتا چهار تا ... دل بترسه و عقل عاشق هیجان باشه... دل بلرزه و عقل قهقهه بزنه... اصلا چرا هر لحظه باید چرتکه بندازم؟ چرا باید یه میزان پیدا کنم و خودم رو باش بسنجم ؟ میزانش کیه؟ چیه؟ از کجا اومده؟ اَه ه ه من خوابم میاد... نقطه سر خط.

سطر دوم: یه نگاهی به آینه بنداز... چشمات داره برق می زنه؟ چرامی خندی......................................

پ ن:تو خود مفصل بخوان از این مجمل.

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

اولین روزی که دیدمت هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که روزی اینقدر بتونیم با هم دوست باشیم می گفتم این هم یه دوره است که تو می شی یه همسفرم!! ولی حالا باید چشمام رونگاه کنی وقتی دارم از تو برای دیگران حرف می زنم... باید لبخندم رو ببینی وقتی که یاد تمام اون لحظات شیرین می افتم... و باید مقیاسی برای اندازه گیری دل تنگی هام برای تو، پیدا کنی...

دوست جونم هیچ وقت فراموش نمی کنم ساعت های طولانی صحبت کردنهامون رو در حین فعالیت اجتماعی :دی (چایی)و هیچ وقت یادم نمی ره که وقتی دلم می گرفت آغوش چه کسی برام باز بود و هیچ وقت از گوشم جدا نمی شه اون صدای گرمت  که بهم می گفت خدا دوستت داره در حالی که من زار زار گریه می کردم...

یادت میاد...

عزیز دلم چشمات رو بازکن... اون تو رو دوست داره من مطمئنم... ومن هم اینجا خیلی خیلی از تو دور همیشه دوستت دارم و همیشه دلم لک می زنه برای آغوش پر محبت تو... می دونی که چقدر عاشق آغوش گرفتن هستم و هیچ چیزی بیشتر آرومم نمی کنه...

پ ن: سمیه عزیزم اینجا نوشتم که بفهمی چقدر دلم برای نگاه آروم و معصومت برای صدای دل نشینت و لهجه ی زیبات و برای ... همه چیزهایی که مربوط به تو میشه و در یک کلام خودت تنگ شده. خدا همیشه مراقب و پشت وپناهت باشه

نوشته شده در شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

تا چشمام رو باز می کنم یه دو راهی می بینم!! انتخاب!! کدوم رو برم؟ کدوم راه منه؟ یکیش ترسه و اون یکی نمی دونی به کجا می رسه... از ترس بدم میاد چون قدرت رفتن رو می گیره... و عاشق هیجان هستم... صبح قلب و عقل رو نشوندم سر یه میز که با هم مذاکره کنن به توافق که نمی رسن اما باید زودتر یه تصمیم مشترک بگیرن... (تازه می رسه به این که آیا کسی حرف اون ها رو گوش می ده؟:)) من که به قول مامانم همیشه کاره خودم رو می کنم ...)

پ ن: حواسم اصلا سر جاش نیست برای همین نتونستم بنویسم..

این هم یه تمرینه و بعدها یه تجربه....

 

نوشته شده در جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

این روزها دلم خیلی هواتو می کنه!! درست همین روزها بود که سال پیش با هم رفتیم یه سفر بزرگ!! در کنار شادی مکه رفتن، بودن در کنار تو تمام مدت سفر بعد  از مدت ها، آرامش و شعف خاصی بهم می داد. تاریخ داره برای تو تکرار می شه شاید چون ازش گذشتی ولی من... (گرچه اعتقاد دارم ولی نداره و همین زندگی منه و باهاش شادم)

همه ی اینها رو گفتم که بگم که چقدر دلم برای دستای گرمت تنگ شده!! چقدر دلم برای آغوش مهربونت  لک زده!! و چقدر مشتاق زل زدن تو چشمای صبورت هستم...

من عاشقانه دوستت دارم، تو این سفر خیلی دعام کن گرچه دلم هم با تو اون جاست..

 

رفع ابهام:مخاطب بعضی نوشته هام مثل همین کسی جز مادرم نیست :)

امیدجان و عاطفه جان :) در این راه مرا جز طلب توانی نیست، و یابندگی همون جویندگیه!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

بی سبب نیست چنین بی تابم،

                      دلم از شادی سرریز،

                              و نگاهم پی آرامشِ یک دشت خیال...

من میان نفسِ چشمه و دشت

                              روح پرواز دگر می بینم.

چشم حیران من،در انبوه نیاز

                              نقش بی نقشیِ تصویر تو را می بیند.

و مرا می برد از شادی تا اوج

                             و پناهی می دهد همچون آرامش شب...

بی سبب نیست چنین بی تابم

                      من تو را می جویم

                               من تو رامی خواهم....

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

انسان موجودی عجیبِ.... در حالی که شاده  می تونه غمگین  باشه!! و در حالی که داره گریه می کنه می تونه بخنده!!

چرا با وجود اینکه از بعضی چیزها گذشتی و برات تموم شدن و حتی یادآوریشون دیگه ناراحتت نمی کنن، اما یه سنگینی برات ایجاد می کنن؟ یه توفیق برای مرور آنچه بر من گذشت کاملا به جا بود، حتی اگه سنگینی داشت :))

حرف های خودمونی: خدایا بازهم شکرت...

پ ن: مرا حس نوشتن نمی باشد... همینجورکی نوشتم!!

نوشته شده در شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

بهم می گه: چشمات رو خوب باز کن، بهش می گم: مگه تا حالا خوب باز نکرده بودم!! بهم می گه: چرااا ولی ...بهش می گم: ولی نداره،..... بهش می گم: تا حالا شده دنبال یه چیزی بگردی و جلوی چشمت باشه اما نبینیش!! من اعتقاد دارم اون موقع وقت دیدنش نیست!!

بهم می گه: خوب حالا این چه ربطی داشت، بهش می گم :همینه دیگه وقتی نباید ببینم حتی اگه چشمام باز باز باشه بازم نمی بینم!!بهم می گه: داری برای خودت فلسفه می چینی... بهش می گم: حالا شما چشمات رو باز کن!! اینی که می بینی همینه!! و من هم همین رو دوست دارم!! یه لبخندی می زنه و بهم می گه: چی کارت کنم من!! فقط مواظب خودت باش!! بهش می گم: چشم!!

پ ن: آخ که چقدر دلم برای آغوشش تنگ شده!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

با مرام میذاشتی جوهرش خشک شه بعد می دیدی سر حرفم هستم یا نه !!! :))

 

پ ن: به پست قبلی رجوع شود.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

خدا جونم شکرت!! ممنون....... نه تنها به خاطر چیزایی که بهم دادی بلکه به خاطر اون چیزهایی که بهم ندادی!! نه تنها به خاطر اینکه خدای من هستی بلکه به خاطر اینکه بهترین دوست و همدمم هستی!!!

خلاصه دمت گرم با مرام!!!!!!!

پ ن: :))

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

با مفهوم بعضی از واژه ها دچار مشکل شدم، با بعضی از رفتار ها و گفتار ها هم دچار مشکل شدم، و با اینکه خودم چی باید بگم و بکنم نیز دچار مشکل شدم :)) خودم باشم یا رل بازی کنم یا به قول بعضی ها سیاست داشته باشم( این آخری  با همین جا نوشتن رد شد ).ها ها عجب داستانیه ها....

چرا ما آدمها نمی تونیم صریح با هم حرف بزنیم؟ چرا همیشه تو پرده حرف می زنیم و توقع داریم از حرفمون همون برداشتی بشه که می خواهیم؟ چرا وقتی با آدمها بازی می کنی ارزشت بیشتر از وفتیه که باهاشون صادق و راحتی؟

پ ن: ذهن کوچک من اصلا پریشون نیست و خیلی هم آرومم در حال حاضر!!

محمد امین جان مخلصیم :)) باز هم ممنون از پی گیریت!!

کیکاووس جان من خوشحال می شم نظرات مختلفی بشنوم! ممنون!

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

پلان اول : تا حالا این قدر ترسو نبودم!!  جالبه که می بینم بدون ترس وارد معرکه می شم ولی تو هر قدم همه چیز رو از اول برای خودم مرور می کنم!!! چه باید کرد؟ این ترس یا احتیاط؟...

پلان دوم : بدون هیجان نمی تونم زندگی کنم پس باید حرکت کرد، باید رفت، مهم نیست به کجا مهم رفتنه، این جاده پایانی داره؟ ته اش کجاست؟این هم مهم نیست مطمئن هستم آخر هر جاده ای مقصدی هست که اون جاده اون رو می سازه....

پ ن: کیکاووس جان من این جا نه برای کسی می نویسم نه می خوام پیغامی رو منتقل کنم این جا فقط سیاه مشقِ... سیاه مشق زندگی... سیاه مشق عشق.

نوشته شده در یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

به چی می خندی؟ -آخه این هم سوال داره!! خوب به تو. -کجای حرفم خنده دار بود. - نه جانم حرفت خنده دار نبود به خودت می خندم!! -بخند... خنده بد نیست من هم که خوشحال می شم دل جوونی رو شاد کنم... اما باز هم می گم.... -آخه عزیزکم این زندگی چند بار با صدای بلند باید بهت بگه -نمی دونم فقط می دونم دل کوچک من صبرش کمه.. -حالا تو چرا می خندی؟ -می دونی ... نُچ نمی دونی.. بی خیال...

و اون وقتِ که صدای خنده فضا رو پر می کنه....

پ ن: بهتون حق می دم اگه هیچی نفهمیدین...با غم نوشتن همینه دیگه!!

 

نوشته شده در جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

این روزها هر چی هم که می خندم و بهم خوش می گذره باز یه غمی اون گوشه ی دلم نشسته که دل تنگی رو حتی توی لبخندها و شادی هام مهمون کرده، خیلی سخته وقتی ببینی دست زور داره عزیزت رو تصاحب می کنه و تو هیچ کاری نمی تونی بکنی... خیلی سخته امیدی نا امید بشه و خیلی سخته که نا امیدی تمام ملت رو بگیره و تو فقط بتونی ناظر باشی....

 خیلی دوست دارم از شادی هام بنویسم ولی به خودم می گم این خود خواهیه!!! و چون از غم نوشتن رو هم دوست ندارم ترجیح می دم اصلا ننویسم... نمی دونم تا کی قراره ننویسم اما نه برای نوشتن خودمَ، برای نا امید نشدن یک ملت امیدوارم این غم بزرگ به زودی و به آسودگی سایه از میهن عزیزم بر دارد.

نمی دونم  چرا اینقدر دلم گرفته؟ ......

نوشته شده در پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin