سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

با اینکه بسیار خسته و افسرده  هستم اما نمی تونم ازنوشتن به این راحتی بگذرم... گر چه مرا حال نوشتن هم نیست...

نمی دونم باید تا آخر چی رو تحمل کنم؟ چرا تحمل کنم؟ و چگونه تحمل کنم؟ دلم خیلی گرفته و مثل اینکه وقایع پیش آمدی هم عزمش رو راسخ کرده تا به این روال کمک کنه....

کاش می تونستم راحت حرف بزنم... کاش می تونستم به جای اینجا نوشتن به جای خودش این حرف ها رو بگم و یا ای کاش می شد با یه پاک کن همه ی اون چیزهایی رو که باید پاک بشه پاک کنم ....

هر چی دورتر می شم عظمتش و شاید عمق دره اش واضح تر می شه و....

 

پ ن: من خیلی گرسنمه و خستم پس می تونید این نوشته رو جدی نگیرید!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

به خودم قول داده بودم که این جا فقط روزمرگی بنویسم و لا غیر، اما ایا می شه عزیزترین ها رو از روزمرگی هام جدا کنم؟ اگه عزیزترین ها بی ارزش بشن حقیر بشن دیگه روزی برام نیست که روزمرگی داشته باشه.... و من امروز صدای چکمه ی طالبان را بر تکه تکه ی قلبم شنیدم... و من امروز سیاه پوش انسان بودن ملتی عزیز شدم... و من در این گوشه ی دور تنها برای دوردست ها گریستم برای انسانیت برای مرگ امید برای .... چه باید کرد؟

پ ن :با اینکه روزمرگی برای نوشتن زیاد دارم امااونی که نیست دل ودماغ نوشتنه...

کیکاووس جان عزیز آرامش دلم آرامش امنیست اما چه کنم طوفان های بیرونی ... که پایانی هم ندارند دیگر مرا به پایانی این طوفان ها امیدی نیست ،بر آنم که دیوارهای آرامش دلم را محکم تر کنم که دیگر طوفانی آن را نلرزاند :)

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

این جور وقتا فقط می شه با یه تیکه کاغذ حرف زد... وقتی تو دلت غوغا باشه وقتی بی بهانه اشک می ریزی و نمی دونی به چی وصلش کنی ... وقتی دوست داری برقصی بدوی گریه کنی و داد بزنی...وقتی دوست داری پرواز کنی باد بشی بری نباشی رها شی...

وقتی حس کنی دنیا برای دلت کوچیکه قلبت تو سینت جا نمی شه و نفس کشیدن برات سخت شده... وقتی که لبخندآرامشت به شکل اشک رو گونه هات سرازیر می شن... قلبت تند تند می زنه دستت می لرزه چشمات می سوزه اما ته دلت یه جشن... این هدیه است یا عذاب...

رهایم کن ... رهایم کن

پ ن:.....

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

شب با گیسوان سیاهش و گیره سر نقره رنگ ماه ، تابلوی زیبایی که از دیدنش هیچ وقت سیر نمی شم.....

و امشب باز این تابلوی زیبا در برابر چشمان من در جاده... رانندگی رو خیلی دوست دارم چون بوی حرکت می ده و من رو یاد رفتن میندازه حرکتی که از مرداب شدن جلوگیری می کنه....رانندگی تو جاده ی بیرون از شهر رو خیلی خیلی دوست دارم اونم تو شب تو تاریکی چون وقتی داری باسرعت می ری هیچ دیدی نسبت به دور دستهات نداری فقط محدوده ای خاص از جاده رو می بینی اما بدون ترس می ری یه جورایی مثل زندگیه ....

با اینکه مدت زیادیه که شب تو جاده رانندگی نکردم اما امشب بودن تو جاده باز بهم لذت و هیجان خاصی داد

حس اینکه زندگیم رو خیلی دوست دارم با همه ی پیچ و خمش با همه ی دست اندازها

 

یه خلوت کوچولو: یادته یه روز بهت گفتم نمی خوام انچه رو که من رو از تو دور میکنه اون روز دقیقا اوج خوشیهام بود... و مثل اینکه اون شادی ها من رو ازتو دور می کرد چون خودت از من گرفتیشون... و اما امروز با خودم فکر کردم که چرا هنوز ازت دورم، چرا من رو به خودت نزدیک نکردی من که هزینه اش رو جلو جلو دادم شکایت نمی کنم اما دلم بی تابته.... همین

 

الان هم دارم از پنجره ی اتاقم به آسمان شب و گیره سر نقره رنگش نگاه می کنم و در دلم آرامشی از یقین موج می زنه.... شاید این خود گواهی به نزدیکی باشه

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

بازهم اونی شد که نه به ذهن من خطور می کرد نه به ذهن هیچ بنی بشری..... خدارو شکر خوب هم گذشت.. اینا پس لرزه هستند فقط نمی دونم تا کی پس لرزه میاد!!!

محمد امین کاملا با حرفت موافقم مخصوصا برای من اما این مورد یه کم فرق داشت! و کاش من هم می تونستم مثل شما آقایون بدون فکر عمل کنم  :)

نوشته شده در چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

چه کار باید بکنم؟چه کاری نباید بکنم؟ اگه این کار رو بکنم چه برداشتی می شه؟ اگه نکنم چی می شه؟ اصلا من می خوام چی برداشت بشه؟ اصلا من جی می خوام؟ ارزش داره؟ نمی خوام؟ یعنی واقعا نمی خوام؟

اااااه ه ه ه ه  خسته شدم!!!!!

اگه فعلا هیچ کاری نکنم چی می شه؟ تا میام فکر کنم به بعدش صدای توذهنم می گه روت زیاده به خدا این همه فکر کردی و حالت های ممکن رو بررسی کردی ندیدی آخرش اونی شد که نه به ذهن تو می رسید نه به ذهن هیچ بنی بشری....

فکرم خسته شده می خوام اصلا فکر نکنم....جواب ذهنم: مژگان جون فکر کردی که فکر نکردنت هم خودش یه معنایی داره!!!

اینست شلم شوروای ذهن این حقیر....

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

بعضی حس ها هستند (تنها شامل حس ها نمی شه بهتره بگم چیزها) تا نچشیدشون هیچ درکی ازشون نداری و شاید اصلا هیچ طمعی هم بهشون نداری بود و نبودشون رو حس نمی کنی...

اما وقتی چشیدشون دیگه سیر نمی شی وقتی ازشون دوری بهونشون رو می گیری هر ثانیه و هر لحظه برای اون ها سپری می کنی...

عشق هم جز این دسته حس هاست تا وقتی عاشق نشدی اصلا نمی خوای بچشیش اما درست از همون لحظه که نوک زبونت اون تلخی شیرین رو حس کرد... بی قرارشی هر لحظه هر کجا به دنبالش می گردی ...

اوایل فکر می کردم این حس با معشوق معنی می گیره اما حالا فهمیدم یک اسم فقط بهانه است.... خود عشق دنیایی که نباید با چند تا اسم کو چیکش کنیم...

مرا حال نوشتن نمی باشد....

و یه موضوع بی ربط اما شاد کننده برای من:

امروز بعد از تقریبا ۷ ماه با یکی از دوستانم صحبت کردم جالب بود که اولش بهم گفت بگو بچه پرو!!! و قتی ازش پرسیدم چرا گفت تو فقط بگو... بعد از  ساعتی گفتگو بهم گفت مژگان تو اصلا عوض نشدی حتی بچه پروو گفتنت :) و اون وقت فهمیدم چرا ازم خواست بگم بجه پروو!!خیلی خوشحالم کرد که هنوز همون مژگان سابق کله خرابی هستم که سمجه واحساسی و حساس در مورد آدما!!!! حرفهاش کلی من رو خوشحال کرد

نوشته شده در دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin