سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

خیلی وقت نگذشته ... بالای یه قله بودم اون من رو برد نه اینکه خودم نخواستم اما تنهایی محال بود بتونم برم اما نمی دونم اون بالا چی شد حتی نمی دونم باد بود یا خودش من رو هل داد و البته مهم هم نیست اما افتادم پایین دست و پاهام زخمی شدن بدنم درد گرفته بود فکر می کردم دیگه نمی شه بلند شد همه ی آدمها فقط نگاهم کردند .... و اما حالا دیگه نه زخمی هست و نه دردی حالا دیگه همه چی یه خاطرس یه تجربه

سخت گذشت اما گذشت. و من خوشحالم که یه پله بالاتر رفتم خوشحالم که تمام شدو حالا دارم از زندگی، از آنچه که هستم لذت می برم...

تکراری برای یادآوری: زندگی یه بازیه همش دست یکی دیگست ما فقط بازی می کنیم... زندگی رقصی ست به سوی خداوند....

پ ن: محمد امین اولا از پی گیریتون ممنون!! و دوما اگه باز هم سوال دیگه ای هست بفرمایین :)

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

دیشب وقتی با یک توفیق اجباری مجبور شدم کل مسیر دانشگاه تا خونه رو پیاده روی کنم، اون هم تو ظلمات شب این سرزمین که برای آدمهاش وسط هفته ساعت ده شب به بعد مفهومی نداره. قو که پر نمی زد که هیچ پر قویی هم نبود که نشان پر زدنش باشه... کلی فکر کردم، شاید یه جورایی دلم برای فکر کردن تنگ شده بود نه اینکه فکر نکرده باشم این مدت ، اون ها فکرهایی بوده که در جهت خاص دیگه ای لحظه ای فکر کردم من چه راحت داشتم خودم رو اسیر می کردم... چه راحت داشتم روحم رو با دستای خودم تو قفس می انداختم جالبه که حالا هر چی می خوام مثل اون موقع ها فکر کنم نمی تونم حتما اون روزها هم پشت اون فکرها منطقی بوده که من بهشون عمل می کردم.... نمی دونم اما در وضعیت فعلی تنها می تونم خدا رو شاکر باشم که این روال پیش اومد و من الان به راحتی می تونم یه بار دیگه طعم فکرهای شیرین و هیجانی رو بچشم می تونم با ازادی بخندم بپرم بالا از طبیعت لذت ببرم و و و.... هزاران هزار لطف دیگه ی پروردگار. ترک این جور فکر کردن و این جور زندگی نشان رشد کردن اما تکرار دوباره بعد از یک دوره دوری چنان به روح وتنم نشسته که گویی دیگر نمی خواهم ترکش کنم پس چرا به ترک فکر کنم از بودنم با چنین شرایطی لذت می برم اوست که پروردگار داناست همانی که خود می داند به چه کس چی و کجا بدهد...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

١٠٠ بار بهت گفتم که تنها این طرف اون طرف نرو....

١٠٠ بار بهت گفتم که بشین سر درست....

١٠٠ بار بهت گفتم که ....

یادم نبود که یه بار بهت بگم که نه تنها مواظب خرج جیبت باش بلکه مواظب خرج محبتت باش

یادم نبود بهت بگم به همه کس اعتماد نکن

یادم نبود که بت بگم همه مثل هم نیستن

آره خودم یادت دادم که محبت خوبه، مورد اعتماد دیگران باش، امانت دار باش و....

حالا خودت داری یاد می گیری که ارزش های آدمها و ارزششون مثل هم نیست

داری یاد می گیری آدما تو محبت خسیسن و حتی محبت تو رو هم نمی فهمن، و سو برداشت می کنن

داری بزرگ می شی.....

حالا می خوام یه چیزی در گوشت بگم آروم می گم چون می ترسم خودت بهتر می دونی چرا

" نگران نباش، دنیا کوچیکه ، جواب دل پاک و محبت بر می گرده، دیرو زود داره سوخت و سوز نداره"

نوشته شده در دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin