سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

چند روزیه که دلم بد جور بی قرار...آروم و قرار نداره.. درست مثل اون قدیما که می گفتم یکی داره ته دلم رو قلقلک می کنه. و دوباره این تن قفسیه براش می خواد بپره ،می خواد یکی بشه با....

سرشارم از شادی .. از محبت ... از عشق...

پ نپ: استا کریم ممنون  چاکرتیم...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

تا حالا شده اوح لحظه هایی که احساس خوشبختی می کنی یه حسی از یه سوراخی بیاد تو دلتون و دلتون نا خواسته و بی دلیل بگیره....

تشنه ام... دنیا همش سراب..

آرامش ناب من به دنبال تو ام می دونم که این آرامش های این دنیا نیازهستن اما می ترسم از اون روزی که بشن عروسکی، که همه ی دنیام باشن ....من به دنبال تو می گردم به هر راهی که خودت بخواهی...در این لذت ها غرقم نکن...

 

نوشته شده در جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

تلخِ همه ی شادی ها برام هر وقت که لبخند روی لبانت نباشه...

دیشب بهت گفتم که با اینکه همه چی آرومِ اما من دلم هوای گریه داره، می دونی چشمای تو وقتی خندون نباشه دلم با هیچی آروم نمی شه...می خوام یه کم گریه کنم

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

من آخرش نفهمیدم سختی ها ادم رو بزرگ تر می کنه و آدم مقاوم تر و آبدیده تر می شه، یا آدم حساس تر می شه و سریعتر و شدیدتر واکنش نشون میده؟ همیشه می گفتن و می گفتم که سختی ها من رو بزرگتر می کنه، اما نمی دونم،آیا این تجربه ها همش تو ذهنم  ثبت شده و در عمل  بهم کمک نمی کنه؟ تا دیروز که درست وسط خوشی هام یه انفاق نه خیلی هم بد افتاد. استادمون ایمیل زده بود برای یاد اوری نشست های هفتگی اعضا گروه. همینجور که داشتم سرسری یه نگاهی بهش می کردم اسم خودم رو دیدم، قلبم افتاد تو پاچم تو دلم کلی غر زدم که چرا امروز به من خبر داده که فردا من حرف بزنم. باور کردنی نبود این خبر که خیلی هم بد نبود چنان حال من رو بد کرد که نگو تا حدود یک ساعت بعد از اون دپی زده بودم که بیا و حالا جمعش کن احساس بدبختی شدید که کاش من نبودم که این همه بلا رو سرم نمی ریختو ... البته باید بگم با تمام همه ی این  حس های بدبختی برنامه ی کنسرتی رو که قرار بود برم بهم نزدم :)  خوشبختانه فرداش که می شه امروز وقتی خواستم برای آمادگی شروع به کار کنم یه سری به اون ایمیل زدم و کامل خوندم و دیدم که بدبخت گفته هفته ی دیگه رو من بگم ... که خدارو شکر به خیر گذشت ولی این اتفاق کلی من رو به فکر فرو برد که من چه بید بی حالی شدم که با هر بادی دارم می لرزم اخه بابام جون یه ارائه دادن مگه کل بدبختیه دنیاست که  این حسها بهم دست داد. پس تجربه هام و بزرگ شدنم کجا رفتن؟؟؟

نوشته شده در جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

از آدمهای چاپلوسی که بی خودی و فقط برای اینکه تو دل دیگران جا بشن هی لغات قربون صدقه رفتن  مثل عزیزم فدات شم و.... به کار می برن بدم میاد بابا یه کی به اینا بگه آدمها نسبت به طینت و رفتارتون  با هاتون رفتار می کنن، اگه هم تا حالا این رفتار فایده ای داشته باور کنین از ته دل نیست اینا دوستی نیست به خدا شما فقط دارین ارزش این کلمات و لغات رو پایین میارید. متاسفانه این رفتار امروزه خیلی بین خانمها رایج طوری که دیگه محبت خالص رو نمی شه تشخیص داد. دوست اونیه که در همه ی لحظات باهاتونه نه فقط وقتی قربون صدقش میرید.

از لحظاتی که باید درس بخونم ولی حسش نیست و اون "باید" دقیقا روی اعصابمه بدم میاد آخه مگه بهترین انجام کار در هنگام لذت بردن از اون صورت نمی گیره؟

از صبح هایی که بین دو فشار بیدار شدن و خوابیدن له می شم بدم میاد. یکی از سخت ترین لحظات برای من انتخاب یکی از این دو تاست. انتخابی بین عقل و دل...

پ ن: ١.هر چی فکر کردم بیشتر از این برای بد اومدن پیدا نکردم در نتیجه از بقیه چیزها خوشم میاد :) البته اولی دست من نیست که حلش کنم  ولی به شدت داره من رو اذیت می کنه با دو تای بعدی هم می شه یه کارهایی کرد

٢. از تو که خیلی خوشم میاد :دی

نوشته شده در دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

چه هیاهوییست در سرزمین، کوچکِ دلِ من...

چنان مرا مست می کند که جز آواز محبت هیچ نتوانمش خواند.

و من خیره به چشمان تو

گویی که در بی نهایت پرواز می کنم

و تو با نرمی نگاهت

روح بی تاب مرا لالایی آرامش می خوانی

و هر دو خموشِ این بازی

پ ن: بعد از یه عالمه وقت دوباره اومدم تا برای دلم بنویسم

حالم هم خوبه اگه کسی حال و احوال بپرسه :)

نوشته شده در پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin