سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

امروز همش صدای بابام تو گوشم بود...

بابای عزیزم چقدر دلم براتون یه ذره شده دلم برای اون دستای مهربونتون که در دوران کودکی برام معنای مردونگی بودن تنگ شده...

دلم برای این تنگ شده که بیام کنارتون بایستم تا ببینم چقدر بزرگ تر شدم    دستم رو بذارم روشونه هاتون و بپرم بالا....

دلم برای اخمتون وقتی که می دیدن یه غنچه از  بوته ی گل رز گوشه ی حیاط دستمه، رو صورتتون می نشست تنگ شده...دلم برای سکوتی که در زمان اخبارتو خونه حکمفرما می شد تنگ شده...

دلم برای  یه عالمه شیطونی که  صدایی دنبالش بگه "بشین بچه" تنگ شده، خیلی وقته که دلِ سیر شیطنت نکردم اینجا همش باید نقش آدم بزرگ هارو بازی کنم

دلم برای یه ظهر زیبا که با دستی پر به خونه می یومدین تنگ شده، دلم برای  نق زدن و گله کردن که چرا به باغچه نمی رسین تنگ شده.... 

دلم برای این تنگ شده که بتون بگم "دوست دارین بابای خوبی باشین پس یه چایی برام بریزین" و شما جواب بدین "عجب" ...

 دلم برای اون صدای مهربونی که هر روز بهم می گفت "تند نری ها" تنگ شده، بابا جونم این دفعه خیلی تند رفتم...

پ ن: امروز فقط داشتم با سردرد می جنگیدم ...

همچنان دارم از زندگی لذت میبرم و با کارهای هیجان انگیز پرش می کنم :دو ساعت پیاده روی تو سرما البته به اجبار می تونه یه هیجان زیبا دیده بشه :)

نوشته شده در جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

به دستام یه نگاهی می کنم، نا خود آگاه یه ترسی تو دلم می شینه. ترسی که از سرانجام نیست، از چگونه به سرانجام رسیدنه. ترسی از نداشتن طعم خوش جوانی از اینکه توان دویدن برای رسیدن ازم گرفته  بشه. با اینکه از مرگ هیچ ترسی ندارم و بر عکس مشتاقش هم هستم اما از پیری می ترسم و شاید بهتر بگم از کم شدن انرژیهام می ترسم ....امیدوارم اگه یه روز چروک های دستم بهم پیری رو نشون دادن تو دلم به این ترس بخندم ... خنده نشانه ی جوونیِ...

ما آدما فکر می کنیم باید به یه چیزی از دنیای بیرون خودمون، خیلی خیلی دور تر از خودمون برسیم غافل از اینکه همه ی مقصود، درون خودمونه... شاید بیرون تنها یه نردبان برای رسیدن به درونه... یه راه برای کنکاش درون... امیدوارم هیج کسی رو نردبان یا تو راه گیر نکنه... و همیشه یادمون باشه برای بالا رفتن از هر پله ی نردبان باید پا روی پله ی قبلی بذاریم...

و در آخر از نشستن بدم میاد، اگه زندگی هیجانی نداشته باشه خودم می سازمش :)

پ ن: امروز این  موضوع ها ذهن من رو درگیر خودشون کرده بودن، وااای چقدر فکر می کنم...

دیکه با سرما، برف ، تنهایی و سکوت خو گرفتم...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

یه بیت شعریا یه جمله ی زیبا می تونه یه انقلاب درون آدم کنه می تونه تمام حرف هایی رو بزنه که مدتهاست منتظر شنیدنشون هستی می تونه خیلی خیلی سوالهات رو جواب بده... و شاید می تونه نشونه باشه یا یه امید یا  تحقق یه تمنا یا...     امروز یه شعر، هم برای من یه انقلاب بود هم پاسخ یه سال انتظار ... هم نشونه هم امید هم ...

ما آدما حرف برای گفتن زیاد داریم بعضی بلد نیستیم حرف بزنیم بعضی دیگه که حرف زدن بلدیم بلد نیستیم چطوری حرف رو شروع کنیم ... تا می اییم یاد بگیریم که چطور حرفی رو بگیم و چطور اون حرف رو شروع کنیم وقت گفتن اون حرف تمام شده.... اگه تو دلت حرفی هست عجله کن، زمان بی رحمِ....

خدایا چقدر دوست دارم....خدای من خیلی زیبا جواب پست قبلیم رو دادی...ممنون

پ ن:این روزها به خودم خیلی توجه می کنم این کار خیلی برام لذت بخشه، من، آینه، من...

گل شمعدونی پشت پنجره، با اولین گل های قرمزش بدجور داره برام خود نمایی می کنه...

زندگی خیلی لذت بخشه برام...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

بهترینم 

              چه زیبا گونه در من نور هستی دمیدی و میان هیچ رهایم کردی...

                          چه مهربانانه وجودم را به گنجینه ی دل‌ زینت دادی.....

                                  و چه سخاوتمندانه عشقت را در دلم امانت نهادی....

و من

                چه سعادتمندانه به وجودٍ خود می نگرم....

                       چه مغرورانه به هدیه ات می بالم...

                            و چه بی قرارانه منتظر غرق شدن در دریای بی کران عشقت هستم.

     زنجیره ای است که خود ساخته ای میان من ها وتو

                             هیچ ندارم که نذرِ نیم نگاهِ مرحمتت کنم

                                    تو خود لطفی بنما بر هیچ

مژگان

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

همیشه وقتی تحت فشار هستم فکر می کنم بدترین لحظه ی عمرم رو دارم می گذرونم اما دفعه بعدی می فهمم بدتر از اون هم هست... نمی دونم شاید هر بار یادم می ره که چی بهم گذشتِ.

دیشب یکی از سخت ترین لحظات زندگیم بود، دوست داشتم بنویسم اما حتی توان نوشتن هم نداشتم. خیلی سخت بود، اون هم تنهایی... و بدتر این که هیچیش به احساس و فکر خودم بر نمی گشت، فقط و فقط روحم تحت فشار بود و می لرزیدم...

و حالا خوشحالم که می خندم و خوشحالتر این که: من دیشب خیلی قوی بودم :)

مامان عزیزتر از جونم می دونی که عاشق در آغوش کشیدنت هستم و می دونی چقدر با این کار آرامش می گیرم، الان خیلی وقته که هیچ آغوش گرمی رو احساس نکردم. ممنونم که هر لحظه با دعای خیرت من رو تنها نمی ذاری....

پ ن: نوشتن خاطره ی دیشب فقط یادآوری می شه برای دفعه بعدی...

امتحان ها تمام شد و مژگان بیشتر می تونه به دوست داشتن هاش (نوشتن) توجه کنه :)

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

فردا دقیقا سه ماه می شه که من اومدم اینجا، با این که اصلا با اینجا احساس غریبی نمی کنم و هم آدم هاش و هم طبیعتش رو دوست دارم اما دو روزی که به شدت دچار دل تنگی شدم :( آغوش گرم مامان، نگاه مهربون بابا، صحبت های گرم خواهرانه و گپ های شیرینه  دوستانه ... دلم برای تک تکشون یه ذره شده و مخصوصا این چند روز که همش باید درس بخونم :(

امیدوارم با تمام شدن دوران سخت امتحانات :) از شدت دل تنگی من هم کم بشه، و بدتر از اون امشب به سخت بی حوصله هستم حتی برای درس!!(این خاصیت غروب  جمعه هاست)

پ ن: حال و حوصله ی نوشتن هم ندارم...

نوشته شده در شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

دو روزی می شه که باز اومدی تو ذهنم خوشبختانه اونقدر خودم رو می شناسم که به راحتی می تونم فکرم رو کنترل کنم، شاید اولش نمی خواستم اما الان که دیگه با چشمام رفتنت رو دیدم ... خیلی خوشحالم که خودم رو دارم می شناسم گر چه تمام شدنی نیست...

یکی همیشه می گفت اگه بچه ای چیزی رو خواست و نمی تونستین براش مهیا کنین صادقانه بهش بگین لازم نیست خواستش رو در ذهنش خراب کنین، و حالا مژگان عزیزم زندگی همینه...

پ ن:امروز با هیچ کسی حرف نزدم...

سرگرمیم شده پشت پنجره چایی نوشیدن و خیره شدن به خیابون، درخت روبه روی پنجره شاخه های حیرت آوری داره پیچیدگی در کنار سادگی... مثل یک رقص...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

اگر چه سرم خیلی به درس و مشق گرمِ اما تا اطلاع ثانوی دارم از زندگی لذت می برم...

مدتی دنبال دوست برای تنها نموندن بودم اما حالا تنهایی شده بهترین دوستم...

یادم رفته بود زندگی رو یه بازی ببینم که کارگردانش یکی دیگه است و من فقط بازیگر اما خدارو شکر یادم اومد....

من همه ی آدمارو دوست دارم و به همه لبخند می زنم.من از عشق لبریزم ....

فکر کردن از ذهنم جدا نمی شه حتی با یه عالمه مشغله :) حالا دیگه همه ی فکرهام در جهت شناختن خودم و بالا رفتن...

پ ن: اینا سر خط های فکری من هستند...

خدایا از این همه زیبایی ،شادی و آرامش که همش رو خودت بهم دادی ممنون.

مژگان

نوشته شده در جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

تا نگاهش می کنم نا خود آگاه اشک گوشه ی چشمم مهمان می شه، یه نگاهی بهم می کنه می پرم تو بغلش خودش می دونه که همیشه آغوشِ گرمش بهترین مکان برای آرام کردن دل بی تابِ من...اشک امان نمی ده دوست ندارم اشکامو ببینه اما خودش متوجه می شه و می دونه که دوست ندارم به روم بیاره... هیچی نمی گیم اما من  دنیایی از واژه ها می شنوم که فضای خالی نگاهها رو پر می کنه... واژه ها حکایت از درون می کنن ...دوست دارم صدات رو بشنوم با صدای بلند برام حرف بزن ... دوست دارم زل بزنی تو چشمام نگاهم کن... دوست دارم ....

پ ن: این باز هم یه تمرینه... دیگه یاد گرفتم که دوست داشتن هام رو فقط موقع تمرین به یاد بیارم البته تنها در این موارد :)

دوست داشتم تا آخرش بنویسم اما نتونستم، یادآوری زجرِ...

نوشته شده در یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

دیروز وقتی داشتم خاطرات این تجربه ی چند ماه رو برگه می زدم نا خود آگاه دلم گرفت، زمان کمی بود اما این قدر بالا پایین داشت این قدر ... لحظاتی که فکر می کردم دیگه لحظه ی نمی خوام باشم و یا لحظاتی که اون قدر شاد بودم که ... لحظاتی که اصلا حس دوری از اون هایی که دوست دارم رو از یاد می بردم و یا لحظاتی که تنهایی (بیرونی) داشت خفم می کرد .... لحظاتی که .....

زندگی جالبی برام رقم خورده تک تک این لحظه هارو دوست دارم و از ته دل باهاشون حال می کنم

با همه ی این توصیف ها امروز یه غمِ خاصی کنج دلم نشسته یه بغضی که نمی دونم از کدوم گوشه ی دلم اومده... این حس رو بارها تجربه کردم ایران با رانندگی یا گپی با دوستان پر می شد، اینجا..

پ ن: این حس ها گذرا هستند جدی گرفته نمی شن

نوشته شده در یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin