سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

کوچه خلوتِ خلوت. هرازگاهی باد سکوت آرام رو می شکنه و بی رحمانه دونه های برف رو با خودش می بره، دونه های برف بعد از اون اسارت طولانی وچشیدن طعم آزادی، تنها به رسیدن فکر می کنن و چون تجربه ای ندارن فکر می کنن باد سریعتر آنها رو می رسونه، مشتاقانه خودشون رو به باد می سپارن و رقص زیبای عاشقانه، به چشم من...

طبیعت همیشه همینجوره... دوست داشتن، وابسته شدن، دل بستن و رقصیدن در آغوشش، برای همه یه نیازه، مخصوصا برای دونه ی برف ساده که نمی دونه باد کارش اینه... زیبایی ماجرا لذت بردن دو طرفِ ...،یکی برای رهایی و دیگری برای به اسارت کشیدن...

اما دونه ی برف نمی دونه که وقتی رسید یه اسارت جدید و شاید محکم تر شروع می شه!!! و دوباره قصه ی عشق بازی دونه ی برف شروع می شه... دونه به امید رهایی و زمین مشتاق به اسارت کشیدن...و باز داستانی تکراری به اسم تجربه ی جدید ...

و من حیران پشت پنجره فقط نگاه می کنم و آرام آرام لیوان چایی رو نوازش می کنم در حالی که فکری تنها لبخند زیبایی به وجودم هدیه می ده: من مطمئن هستم که دونه می دونه اسیر می شه، دونه عاشق اسارتِ...

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

من اوج نیاز و تو خورشیدِ حضور،  من همزادِ درد و تو آرامش را معنا،  من نبودن و تو علت هستی،  من رنج و تو گشایشِ بی مانند،  من غم و تو دریای نشاط،  من سردرگم و تو مقصودِ هر راهی،  من ندانستن و تو ساحلِ امن،   من حیران و تو قبله یِ اشتیاق،  من هیچ و همه تو....

رحمی کن مرا

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

همچون لبخند شیرینِ نوزادی در آغوش مادرش آرامم...

و همچون درخت و پیچکی زیبا با تنهاییم دوست شده تا به اوج روم...

شادان و رقصان به سوی کمال... به سوی عشق... به سوی خدا...

واژه ها عاجزند از شکر گذاری.

مژگان

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

من آدم ساده یی هستم. خیلی ساده و صادق...

آدما معنی صداقت و محبت رو می فهمن؟ 

باید یاد بگیرم به همه اعتماد نکنم ارزش محبت و صداقت من بیشتر از این حرفاست...

 

نوشته شده در جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

وقتی بهم نگاه می کنی دوست دارم چشمام رو ببندم همیشه شنیدن دو تا صدا برام سخته...

وقتی کنارم می ایستی احساس می کنم پاهام محکم تر شدن همیشه بهت گفتم که من در طبیعتم به پشت و پناه نیاز مندم....

وقتی چشمام به چشمات گره می خوره با اینکه مشتاق چنین لحظاتی هستم نا خودآگاه چشمام رو می بندم می دونی که آدم خجالتی هستم و می دونم که از چشمام همه چی رو می خونی...

وقتی کنارم می شینی احساس آرامش وجودم رو می گیره گرمای بدنت خنکی عجیبی به داغی همیشگی من می ده...

وقتی باهام حرف می زنی به راحتی غرق در سادگی هات می شم من تشنه ی غرق شدن و دیوانه ی ساده بودن هستم...

وقتی به حرفهام گوش می کنی سرم رو زیر می اندازم همیشه نگاهت دلم رو خالی می کنه....

و وقتی به تو فکر می کنم مثل بچه ی کله شقی می شم که جز به خواستش به هیچی دیگه نمی تونه فکر کنه...

پ ن: باز هم این یه تمرین برای نویسندگی و فعلا مخاطبی نداره :) ....

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

روبه روش نشستم یه نیش خند زد و گفت: چیه؟ گفتم من می خوام غُر بزنم گفت خوب گفتم خسته شدم. گفت می دونم گفتم می خوام گریه کنم گفت خوب گریه کن گفتم اشکی ندارم آخه!! یه لبخند زدو هیچی نگفت. گفتم داری با من چه کارمی کنی؟ من شکستم خُرد شدم گفت خودم شکسته بندِ خوبی هستم. گفتم من به همه فقط عشق می ورزم گفت می دونم خودم یادت دادم گفتم اما همه هُلم می دن نگام نمی کنن گفت خودم یادشون دادم. گفتم دیروز فقط به یه صدا نیاز داشتم که بهم بگه من هستم گفت داری تمرین می کنم با خودت بلند حرف بزنی این خیلی خوبه گفتم همین!!!!!! گفت من همش با هاتم اگه ببینی من رو. گفتم این دو ماه یه کادوی خیلی پیچیده  و سنگینی بود که به  من دادی گفت می خوای پس بگیرم؟ زدم زیر گریه.  گفتم مگه من می تونم از خودم جدا شم؟ پس گرفتن چیه!!!!!!

پ ن:من زندگی رو اصلاْ سخت نمی گیرم!!!این یه مدت خیلی سخت بود و من تمام تلاشم رو کردم...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

دیروز وقتی جلوی آبشار نیاگارا ایستاده بودم فقط چشمام رو بستم و به صدای آب گوش دادم... صدای آب من رو برد... من آب شدم...

و در اون لحظه فقط شکر خدا کردم.

من از عشق لبریزم... دارم می سوزم...

و من همچنان به عکس ها نگاه می کنم ودچار خود شیفتگی شدید می شم....

 

یادم باشه: اگه می خوام برای خودم قفس درست کنم حتما به اندازه ی روحم باشه که بتونه توش زندگی کنه

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

از خودم خیلی خوشم می یاد.

از آینه خوشم می یاد.

از ماه و ابر و برگ خوشم می یاد.

از رقصیدن و نوشتن خوشم می یاد.

از فکر کردن و صحبت در موردشون خوشم می یاد.

از تنهاییم خوشم می یاد.

از نگاه کردن تو چشمای آدما خوشم می یاد.

از با دوستان بودن خوشم می یاد.

از ساعت ها خیره شدن به بیرون از به پنجره خوشم می یاد.

از آغوش گرفتن کسانی که دوستشون دارم خوشم می یاد.

از نوازش کردن لیوانِ چاییم وقتی که داغه خوشم می یاد.

از اینکه با خودم حرف بزنم، خودم رو دعوا کنم و تشویق کنم خوشم می یاد. اینجا برای اینکه کم صدای خودم رو می شنوم و دلم براش تنگ می شه دارم یاد می گیرم بلند بلند با خودم حرف بزنم :)

از....

از بی خودی وقت تلف کردن مخصو صا با اینترنت بدم می یاد.

از صحبت الکی و غیبت کردن بدم می یاد.

از  تو رویا بودن بدم می یاد.

از برزخ ندونستن بدم می یاد.

از تنها موندن بدم می یاد.

از سکوتِ این شب ها بدم می یاد.

از اینکه کسی سر کارم بذاره متنفرم. فکری که دو روزه تو کلم می چرخه... آیا سر کارم گذاشته؟

از فکر کردن به مسائلی که تمام شده بدم می یاد.

از حقیر شدن بدم می یاد.

از....

پ ن: و این لیست ادامه دارد...

این لیست تنها یادآوری و تذکریِ برای خودم.

نوشته شده در جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

شب ها قسمتی از مسیرخونه رو پیاده میام، هوا هم بسیار دل چسبِ و بهترین قسمت ماجرا زمزمه کردن دعایی که تو طواف می خوندم.... یاد آوری اون لحظه های زیبا، کلی روحم رو شاد می کنه. چشمام رو می بندم و اون جا رو تجسم می کنم.... به نظر من خوشمزه ترین عبادت طوافِ...

مخصوصا امشب، ماهِ زیبا، خیلی تو آسمون برام خود نمایی کرد و من از این همه زیبایی و عشق لذت بردم.

خدایا عشق در درونم داره قُل قُل می کنه :) چقدر تو مهربونی!!! از رضایتی که خودت هم به زبونم جاری کردی هم روی اعمالم نشوندی ممنون. می دونم همش خودتی نه من نه هیچ کس دیگه...

پ ن: تازگی ها فهمیدم بیشتر صفت هایی که من استفاده می کنم چشایی هستند و یا به مسائل خوردنی بر می گردن :) این اصلا به خاطر شکمو بودن من نیست !!!

از همه ی دوستای خوبم که تو شرایط سخت با هام بودن ممنون به خصوص هم خونه ی خوبم، واژه ها برای تشکر نا قابل هستند، حق پشتتون باشه...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

تو دلم هیچی نیست خالی خالی... دارم ته دلم رو می بینم دنیایی که خیلی خیلی بزرگه آسمونش آبیه و ابر هاش قشنگ تر از ابرهای اینجان...

تو دلم هیچی نیست جز عشق جز محبت جز .... و کار من پیشگش این هدیه به همه ی اونهایی که سهمی ازش دارن

خدایا خودت برای بودنم بهم هدیه دادی مال خودته حواست بهش باشه اصلا چرا اینجا تنهاش گذاشتی بیا ببرش پیش خودت از همون جایی که جدا شده...

پ ن:نمی دونم دل من حرف دنیا با آدم هاش رو نمی فهمه یا دنیا حرف اون رو!!!

دارم یاد می گیرم چه طور با تنهاییم کنار بیام فعلا در حال مذاکره با خودم و تنهاییم هستم:)

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

خدای من به آنچه به من می دی و نمی دی راضیم به آنچه که برای من می خواهی راضیم و به انچه که از من می گیری راضیم...

شناختن جنس حسم برام سخته دل بستگی پس چرا به این راحتی رهایی... عادت پس چه اصراری...

امروز مشق سکوت می نگاشتم و شب از فرط خستگی همراه لبخندی به خواب می روم... به اشتیاق چشیدن خواب ابدی...

پ ن: می دونم خیلی سخت نوشته شده!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

این روزها چند تا جمله رو خیلی تکرار می کنم... شاید برای اروم کردن خودم شاید برای آماده شدن در برابر هر وضعیتی و شاید... هر وقت هم می خوام چیزی بنویسم فقط از این موضوع می نویسم شاید دیگه خستتون کردم اما چه کنم یکی دو شماره بیشتر نمونده

و تکرار جمله ها تمرینی برای تسلیم بودن من...

خدای من  به آنچه که به من بدی راضی هستم.خدای مهربونم کمکم کن که به آنچه خودت بر زبانم جاری کردی عمل کنم یعنی صبر... بهترینم کمکم کن که برات بهترین باشم...

پ.ن:این شماره های آخر دیگه داره خفم می کنه مخصوصا با سر دردی که این روزها مهمونم شده...

مژگان

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

دارم شمارش معکوس رو می شنوم ۴. ۳.... خدای من برای شنیدن صدای بوق ممتد آمادم نه به این معنا که خواسته ی دلم باشه راستش رو بخوای می ترسم  دیگه حتی از فکر کردن به چیزهایی که دوست دارم می ترسم... دیگه اونقدر تمرین کردم که گوشم به شنیدن صدای بوق ممتد عادت کرده. گر چه ته دلم چیزی دیگه می خواد.... دیکه من هم راضی و هم آمادم برای هر چی برام بخواهی... من آماده ام...

خودت کمکم کن....

 دلم یه خورده تنگ شده :)

مژگان

نوشته شده در شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

مدتی بود می خواستم با چشمان بسته زیبایی ها رو ببینم. تمام تلاشم رو کردم غافل از اینکه چشمام بسته هستند. امروز لحظه ای چشمام باز شد امروز من زیبایی ها رو حس کردم و سر مست زیبایی ها شادمانه بر زندگی لبخند زدم ...آسمان زیبا درختان زیبا و زیبا تر از همه وجودی به نام من ......

« تو » را رها می کنم گر چه خود در بند هستم و « من » به انتظار دیدار زندگی پر از زیبایی.... خرسند می شوم اگر « تو »نیز باشی اما رها...

نوشته شده در چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

خدای مهربونم خودت می دونی که چی دوست دارم بشه و خودت می بینی که هر لحظه ازت می خوامش!!! اما الان با تمام وجودم به هر چی که تو بم بدی راضی هستم و از داشتن یا نداشتن خوشحال...

این رضایت احساس آرامش عجیبی به دلم می ده خودت می دونی که من این حس آرامش در کنارت بودن رو می خوام خوشحال می شم اگه اون هم باشه البته اگه تو بخواهی.

مثل همیشه نیازمند کمکت هستم...

این روزها کمی خود خواه شده بودم یادم رفته بود گلهارو آب بدم...

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

می خوام تنها باشم لطفا برو بیرون!!! تنهام بذار!! چه فایده ای داره وقتی هر چی بگم تو نمی فهمی آه ... یا شاید می فهمی اما چون خودخواهی قبول نمی کنی!! نکنه دنیای منطق تو کلا با دنیای من فرق داره؟... چه اهمیتی داره دیگه!!! دیگه دارم شمارش معکوس رو می شنوم حق داری نشنوی چون خودت داری می شمری!!! باز می خوای اراجیف بشنوی؟ پس ادامه میدم... دنیای من که خودت بهتر هر کسی می دونی زیباترینه و برای من ارزشش از هر چیزی بیشتره و خودت باز می دونی که چه وسعتی داره تحمل هر چیزی رو داره جز حقیر شدن اون هم نه برای دیگران آره من از اینکه جلوی چشمای خودم خوار بشم متنفرم.این سکوت من رو آزار می ده  گر چه فعلا بهترین جوابه... بعضی وقتا که به راهی که اومدم نگاه می کنم تنم می لرزه اما سریع یه لبخند رو صورتم می شینه چون قانون من هرگز پشیمون نشدنه!!! بت حق می دم درکش سخته اما این بار به من اطمینان کن!!! بذار تو چشمات نگاه کنم من از دیدن خودم تو چشمای تو لذت می برم کسی که تو اصلا نمی بینیش از بهانه تراشیدن بدم میاد اما حاضرشدم بهانه هات رو گوش کنم اما باز تو... من ساکت و آرام می شینم زمان خودش می دونه چه کنه و بهترین راه صبر کردنه که این قلم جنس رو کلی تمرین کردم تا حالا... من که بت گفتم برو بیرون اینجوری نگام نکن!!تو نباید این ها رو می شنیدی من خواستم با هم فکر کنیم اما تو تنها فکر کردی و من تنها... برای همین نخواستم دیگه فکر کنم گفتم صبر می کنم تا بیای با هم فکر کنیم اما تو هنوز... برو فکر کن ارزشها رو بسنج درسته که  ترازوی سنجشت برام نا آشناست اما برام محترمه می خوام آروم بدون هیچ فکری بخوابم  لطفا بیرون!!! یه لحظه واستا... یادت باشه ممکنه من هم تو رو نبینم و.... این تهدید نیست این رو هم زمان مشخص می کنه من سعی می کنم فکر نکنم ...زمان حس رو از بین می بره اما افکار می تو نن باهاش بزرگ بشن... حالا برو.

در روهم پشت سرت ببند. ممنون!! امشب اصلا حالم خوب نیست...

پ ن:۱.فکر کردن از من هرگز جدا نمی شه اما من سعی خودم رو می کنم

۲.این اولین نوشته برای « تو » بود البته روی این صفحه و شاید آخرین...

۳. این فقط یک نوشته است...

نوشته شده در دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

می خوام مدتی اصلا فکر نکنم ببینم چه طعمی داره:) البته با فکر به این نتیجه رسیدم!!!

یه برنامه ریزی خوب که دیگه فرصت فکر اضافی نداشته باشم.آفرین مژگان خوب...

خدای من خودت می دونی من رو کجا قرار دادی و این تنها دل خوشیمه خودت هم می دونی که هیچ کسی رو غیر خودت ندارم بهم کمک کن که سر تا پا ندانستن و نیازمندی هستم...

پ ن:این مدت فرصت خوبی برای بیشتر به دوست داشتن هام توجه کردنه!!!

نوشته شده در شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

دنیا برزخی است از ندانستن ها!!!

خدای من چرا تو این برزخ تنها رهام کردی؟؟؟

اصلا نمی دونم چطوری باید فکر کنم!!!!

نوشته شده در شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

به خودم قول دادم که هیچ وقت تو زندگی پشیمون نشم چون فکر می کنم اون قدر عقل دارم که قبل هر عمل به عاقبتش فکر کنم پس همیشه سعی می کنم اونقدر فکر کنم که هیچ وقت هیچ وقت زیر قولم نزنم...

و حالا من هستم و به اندازه ی یه دنیا تو ذهنم چرا؟ نه باید پشیمون بشم نه می تونم سوالی بپرسم... دیگه حتی روم نمی شه با خودم راحت باشم. یعنی کارم خطا بود؟ اگه اشتباه بود می پذیرم ولی پشیمون نیستم... دنیای زیبای من هیچی توش نیست جز عشق.

خدایا این دفعه سخت امتحانم کردی؟ خدایا من باختم؟؟؟؟؟؟ باز هم مثل همیشه فقط فقط خودت رو دارم کمکم کن...

مژگان خسته...

نوشته شده در پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin