سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

یه نگاهی تو چشمام کردو گفت خوبی؟ آروم سرم رو انداختم پایین گفتم آره... اما اصلا خوب نبودم کاش بهش گفته بودم که خوب نیستم کاش اصلا می گذاشتم چشمام جواب سوالش رو بدهند کاش... سرم رو بالا  آوردم و یه لبخند زدم دیگه جرات نکردم به چشماش نگاه کنم می ترسیدم چشمام دروغم را اشکار کنن بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم: می بینی جادمون از همین جا جدا می شه... نمی دونم حرفی زد یا نه، آخه من دیگه هیچی نفهمیدم وفقط رفتم... هر یه قدم که بر می داشتم دوست داشتم برگردم پشت سرم رو نگاه کنم ببینم دنبالم میاد یا نه...

زندگی همیشه یه دو راهیه و من آن مسیری هستم که انتخاب می کنم.... هر انتخابی سخته....

پ ن:شاید این هم یه تمرینی بیشتر نباشه...

امروز وقتی دو ساعت تنها پیاده روی کردم ، از هر درختی تو راه یه برگ چیدم و کلی از صدای گنجشک ها به هیجان اومدم، کلی بیشتر خوشحال شدم که هنوز همون مژگانم :)

نوشته شده در جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

چرا عصبانی هستی مژگان خانوم؟ خودت خواستی ... زیاد جدی نگیر فقط سعی کن دیگه اشتباه رو تکرار نکنی... بخند دنیا کوتاه تر از اینه که بخوای براش غصه بخوری... هر روز زندگی یه درسه حتی اشتباهاتت... یادت باشه آخری هم نداره ...

خدایا چرا تو این قفس تنها رهام کردی؟ کو چیکه خیلی کوچیکه... اما شکرت... خدای من بیشتر از همه ی همه ی دنیاها دوستت دارم...

پ ن: سرما خوردگی من رو از زندگی هم تعطیل کرده بود. دلم برای نوشتن تو این صفحه  تنگ شده بود

نوشته شده در چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin