سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

یه نگاه به آسمون... یه لبخند.... سهم من از بودن چیه؟

صبح ها وقتی می خوام بیام دانشگاه تو ایستگاه اتوبوس فقط به آسمون نگاه می کنم نقش ابرهای اسمون من رو به اوج می بره باهاشون پرواز می کنم و آرامش عجیبی تو دلم می ریزه... صدای گنجشکی که زیر برف ها میون درخت کاج کنار ایستگاه پنهان  شده زندگی و حیات رو تو رگ های وجودم تزریق می کنه.... یه حس جالبی بهم می ده... حس اینکه می خوام برم، می خوام ببینم و می خوام بچشم... شادی تمام وجودم رو می گیره... شادی اینکه هدیه ای به این بزرگی می تونه تو دلی به این کوچکی جا بشه...

سهم من از بودن،سهم من از زندگی، سهم من از دنیا عشق... هم نفس می ده در حالی که خفه می کنه... لبخند می ده در حالی که اشک ادم رو در میاره ... هیجان می ده در حالی که پای آدم رو به غل و زنجیر می کشونه...

بی عشق نمی شه زنده بود....

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

بهت گفته بودم که... اولش باورم نمی شد داری بازی می کنی اما حالا یاد گرفتم بازی کنم...آره بازی رو دوست دارم اما نه بازیچه شدن رو... باورت می شه این قدر ساده و صادق بودم که فکر نمی کردم دروغ هم باشه اما حالا.... می دونی چشمام دیگه اون دور ها رو نمی بینه و نمی دونم چرا تو این قدر ازم دور شدی.... این رو دیگه خودم هم باورم نمی شه که به این راحتی....

 هوا خیلی سرده اما هنوز دل من گرم و روشنِ.... می دونم نفهمیدی رو چه دیواری یادگاری نوشتی و رفتی...

تو خود مفصل بخوان از این مجمل...

می دونم که حتی این رو هم نفهمیدی....

من هنوز هستم و هنوز لبخند می زنم، این از من جدا نمی شه.... و می دونم که این رو هم نفهمیدی...

پ ن: امروز به شدت عشق و محبت رو تودلم حس می کردم. دلم می خواست فقط می رقصیدم...

نوشته شده در جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

دیشب وقتی بهش گفتم می خوام بر گردم چند دقیقه هاج و واج هیچی بهم نگفت بعد گفت می دونی داری چی می گی؟ بهش گفتم آره اما اون نفهمید من دارم چی می گم... چشماش رو بسته بود و فقط داشت می گفت این می شه و اون می شه، برام کلی شرط هم گذاشت... من هیچی برای گفتن نداشتم فقط حس کردم خیلی تنهام دیگه اون هم من رو نمی فهمه کمی براش حرف زدم حس کردم فکر می کنه من دیوونه شدم همش می گفت نباید این کار رو می کردی نباید اون کار رو می کردی... با این حرفهاش مطمئن شدم نگاهش خیلی با نگاه من فرق می کنه... بهش گفتم که من زندگی ام رو با تمام اشتباهام با تمام بن بست هاش با تمام ادمهاش چه من رو ببینن چه نبینن دوست دارم... و اون دیگه هیچی نگفت....

و امروز با یاد آوری دیشب دل تنگی عجیبی تمام وجودم رو می گرفت، تنهایی رو با تمام وجود حس کردم.... هرزگاهی چند تا قطره ی اشک برای خالی شدن بد نیست....

پ ن:شاید این هم اون روی سکه ی زندگی من باشه و شاید یه تمرین....

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

لذت می برم وقتی خودم رو می بینم که دارم می جنگم، دارم دست وپا می زنم ،دارم داد می زنم. خوشحالم که می بینم که اینقدر زنده هستم،  که برای رسیدن به خواستم با تمام وجود تلاش می کنم، مثل اینکه زندگی اینجوری تو رگ هام جریان داره، دارم حسش می کنم. حتی اگه آخرش پرچم سفیدم رو در بیارم و رو به زندگی بگم تسلیم !! هیچ چیز آرامش بخش تر این نیست که با لبخندی به تمام تلاش هام نگاه کنم و در نهایت راضی...

هر نبرد من با زندگی دلم رو برای پذیرش محبت و عشق فراخ تر می کنه و جالب تر اینکه هیچ وقت فکر نمی کنم این تنها نبردیه برای بالا تر رفتن، برای غرق شدن تو عشق، برای یکی شدن با محبت...

امروز وقتی تو دانشگاه قدم می زدم وقتی تو چشمای آدما نگاه می کردم تو دلم هیچی جز عشق  نمی دیدم، کاش می شد .... کاش می تونستم حسم رو به زبون بیارم... فقط می تونم یه لبخند بزنم...

امروز قفسه ی سینم برای قلبم خیلی کوچک بود...

پ ن: گل سنبلی که خریدم شده زندگیم :) بوش مستم می کنه..

خدای من ،  نمی دونم چی برام می خوای اما دربست چاکرتم :) هر چی تو بخوای.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

امروز بسیار از تنهایی لذت بردم، اصلا احساس تنهایی نمی کنم دیگه.... هورااااااااا

به یاد روزهای قشنک پارسال، به یاد چراغ قرمز های طولانی تهران، به یاد نگاه ملتمس پسرک گل فروش، به یاد نگاه شیطون من به گل ها و به یاد تمام نرگس ها رزها، مریم هاو .... که پارسال دنیای زیبای من رو دو چندان می کردن ، امروز چند تا شاخه رز خریدم. دیگه از زمستان اینجا بدم نمی یاد خونه ی من الان بهاریه ....

 

پ ن: این نوشته فقط برای سهیم کردن شما در شادی هامه....

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

چه شیرینه و قتی حس می کنم که دونه ای کوچک هستم که در خاک، مادر طبیعت غرق شدم و هر لحظه خاک لالا یی رفتن رو در اوج دل بستگی اش رو در گوشم می خونه، قدم به قدم بالا رفتن رو حس می کنم.

چه شیرینه وقتی ا ونقدر رها می شم که سوار یه باد به این طرف و اون طرف می رم باد من رو با خودش می بره، در آغوش باد آن چنان می رقصم که مستِ رقص هیچ می شم.

چه شیرینه وقتی اونقدر سبک و لطیف می شم که می تونم صورتم رو روی صورت آب بگذارم،صورتم بوسه باران می شه ،سبک خودم رو به آب می سپارم آرامش آب من رو به اوج غرق شدن می بره.

چه شیرینه وقتی که به دلم نگاه می کنم آتشی رنگارنگ ار هیجانات می بینم  عشق، محبت....آتشی گداخته در طمع  بالافتن ، من می سوزم و می رقصم تا اوج رو ببینم.

و چه شیرین تر وقتی می بینم که خاک، باد، آب و آتش همه و همه در سرزمین دل من در واژه ای به نام عشق معنا می گیرند.

و شیرین ترین حس غرق شدن و ذوب شدن در اون واژه است، بدون هیچ بهانه و نامی به سوی منشا تمامی عشق ها....

پ ن: رها کردن نام  تمرین خوبی برای پرواز بود....

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

شده تا حالا صبح تا چشمات رو باز می کنی، تا آسمون رو می بینی، یا گل پشت پنجره رو...  حس کنی همه دارن با هات حرف می زنن حس کنی همه دارن می رقصن همه مست هستند... شده تا حالا حس کنی دوست داری با هاشون هم نوا شی بخوای با یه برگ پرواز کنی با یه دونه ی برف سقوط کنی و با خورشید طلوع .... شده تا حالا حس کنی دنیا خیلی زیبا تر از اون چیزی که به چشم عادی دیده می شه بخوای چشم هات رو ببندی، آسمون رو زیر پاهات حس کنی و زمین رو بالای سرت....

شده تا حالا اونقدر عشق تو دلت موج بزنه که چشمت چه باز باشه چه بسته، چه صبح باشه چه شب همش یه چیزی ببینه و اون عشق باشه... شده تا حالا اون عشق اونقدر تو دلت بزرگ بشه که حس کنی بال داری که مثل یه برگ پرواز کنی ، حس کنی اونقدر سبکی که مثل برف سقوط کنی و اونقدر پر از نوری که هز لحظه مثل خورشید طلوع می کنی....

اون وقت بهت توصیه می کنم که عشقت روو اسیریه اسم نکن باهاش پرواز کن باهاش سبک شو و باهاش طلوع کن .... لذت چشیدن عشق خوشمزه ترین تجربه ی بودنم بوده اونقدر بی قرارش هستم که همه جا دنبالش هستم تو شیارهای یه برگ، تو نقش یه دونه برف، تو نور خورشید و شاید در یک نگاه.... آسون نیست اما رهاشون کن اون برگ ، برف و یا خورشید یا اون نگاه اگه مال تو باشه خودش بر می گرده با اون عشق خوش باش باهاش پرواز کن سقوط کن طلوع کن و شاید برقص...

الان تو یه دریای هستم که موجهاش سبک تر از نور، روحم رو نوازش می کنن

من از عشق لبریزم...

خدای من،غرقم کن... خوش می نوازی که من چنان مست گونه می رقصم...

پ ن: هیچی برای گفتن ندارم...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin