سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

چه سخته..........................................

خدایا کمکم کن.

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

یه هفته اصلا نتونستم بنویسم نمی دونم چرا شاید زیادی شارژ بودم اما امشب دوست دارم تا خود صبح بنویسم ... چه سخته وقتی می خوای بنویسی و خیلی حرف هم داری اما تا میای یه لغت از همه ی حرف هات رو بنویسی به خودت بگی که چی؟ بگی اینا دیگه گفتن نداره حتی دیگه فکر کردن هم نداره بگی چه فایده داره وقتی می نویسی اما کسی نمی شنوه بگی همینه!!!!

خدا جونم به خاطر صبری که به من دادی ازت ممنونم!! به خاطر آرامشی که الان دارم تو دلم حس می کنم ازت ممنونم!! به خاطر حس رضایتی که بهم دادی ممنونم!! خیلی خوشحالم که تو رو دارم بدون تو همه چی برام جهنمه خودم دنیا آدماش همه چی...

پ ن: بدون هیچ فکر کردنی فقط نوشتم...

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

صورت مسئله رو یه بار دیگه نگاه می کنم... یه جور نگاه تازه....

در هر ارتباطی دو نفر به هم یه سری پیغام ها می دن، به پیغام خودم اصلا توجه نکرده بودم، پیغامی که بوسیله ی من به تو داده شد خیلی زیبا بود... من هم پیغام رسون خوبی بودم ... خوشحالم

دوست شدن با خودم و کشف کردن خودم زیباترینهایی که تا حالا دیدم

پ ن: با تشکر از محمد :)

با یکی که خیلی دوستش دارم(درایران ) صحبت کردم  تا اطلاع ثانوی شارژم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

من شدم مثل آدمی که دندانش درد می کنه و فقط داره دندانهاش رو به هم فشار می ده، تا حالا تجربه کردین؟ درد رو خوب نمی کنه اما یه جورایی دل آدم حال میاد... باید با خودم خلوت کنم ، همین...

تو ذهنم یه عالمه حرف هست، می خواستم همش رو اینجا بنویسم... اما نمی نویسم و با ارامش می خوابم ، این بهترین کار...

پ ن: هم خوابم میاد هم گشنمه من خواب رو انتخاب می کنم :)  شما چطور؟

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

زندگی یه جاده ای که پیچ و خم زیاد داره بالا و پایین هم زیاد داره ... بعضی اوقات حس می کنم این جاده داره من رو از مقصودم دور می کنه اما بعد از یه پیچ سخت  می بینم هیچ راه دیگه ای برای گذشتن از این گردنه نبوده، و یا اینکه قراربوده من تو اون پیچ یه منظره ی به یادموندنی رو ببینم، مهم رسیدنه... جذابیت این جاده، جدید بودنِ هر نقطه ای از اونه و جذاب تر تغییر حالت های خودم در این جاده، تجربه ی حس های جدید، رفتارهای جدید...

امروز با خوندن چند تا از نوشته های پارسالم حس زیبایی رو تو دلم تجربه کردم، هر روز یه حس، یه رنگ، یه بو، هر روز یه تجربه.. حس می کنم هر روز دارم یه جوری می رقصم با یه حس جدید با یه نگاه جدید... با خوندن اون مطالب حس کردم پارسال خیلی آزادتر بودم رها تر... احساس کردم بعضی عادات، بعضی رفتارها، بعضی... برام اسارت آودرندو دوری وغربت را بهانه ای کردم برای پذیرفتن این اسارت گرچه قبول دارم این اسارت هم خودش قسمتی ار مسیر زندگیمه... و شاید این اسارت رو باید تجربه می کردم ...

می خوام در راه آزاد شدن از اون اسارت قدم بردارم...شاید این تصمیم هم قسمتی از زندگیمه... و حالا مژگان و دنیایی از سوال ... چه باید کرد؟ از زندگی یاد گرفتم قدم رو باید بردارم خودش مسیر رو نشونم می ده...

پ ن: وقتی یه کم بالاتر می رم و خودم رو از اون بالا می بینم از این همه تلاش خودم برای رفتن، برای رشد،برای رسیدن به اونچه که می خوام لذت می برم ... آرامش عجیبی بهم می ده

امروز خیلی آسون فکر کردم ...

خونه با ماشین پیاده روی می کردم ، اینجا هم امروز یاد گرفتم با اتوبوس پیاده روی کنم :) البته قسمتی از مسیر اون هم به علت خستکی.

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد...

چه حالی دارم امشب، مهمانیِ بزرگیست در دلم،

شاید لطفی ...نگاهی ...

فقط و فقط لبریزم از عشق...  از عشق...

و همچنان رقص کنان، مستِ عشق به سوی عشق...

هیچ ندارم برای گفتن. نوشتن در اینجا تنها راهیست برای قسمت کردن شادی بی مانند در دلم...

پ ن: این حس ها هم گذرا هستند... مثل خودم...

 

نوشته شده در جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

چقدر سرم درد می کنه...

چقدر این روزها دلم بدون علت بهونه می گیره...

چقدر احساس تنها موندن داره اذیتم می کنه....

چقدر این سکوتی که خودم باید حرفهاش رو بخونم آزارم می ده...

چقدرتکرار حسی که دوستش دارم قشنگ ولی خفه کنندست...

چقدر احمقانه است که دوباره اشتباه قبلی رو بکنم...

چقدر از اینکه نمی دونم رنج می برم...

چقدر دلم می خواد می پریدم بغل مامانم و زار زار گریه می کردم...

چقدر سخته با این حس هایی که نمی دونم چرا و از کجا میان بجنگم...

چقدراین دنیا برام کوچک شده ، تازگی ها دلم توش جا نمی شه...

چقدر خوابم میاد اما نمی تونم بخوابم...

چقدر چقدرهام زیاد شد...

چقدر زیباست تلاش من برای رفع این چقدرها...

چقدر من خوشبختم که می تونم بنویسم ...

چقدر خوشحالم که می دونم این حس ها گذرا هستن...

چقدردوستش داشتم و نمی دونستم...

چقدر خوبه که به هیچی اهمیت ندم و با احساسم شادباشم...

چقدرمن سرنوشتن این مطلب خندیدم*...

پ ن: یه خانم گل به گل هام اضافه شده، سبزی برگ هاش معرکه است.

* کلی فکر کردم و در اینترنت جستجو کردم تا ببینم "چقدر" سر همه یا جدا آخرش فهمیدم دو جور درسته!!! چقدر من خسته هستم... :)

.

.

.

دو ساعت بعد: چقدر یه دوش آب گرم تونست حالِ من رو عوض کنه...

چقدرلبخندم رو به همه ی اون چقدرهای بالایی دوست دارم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

من دیگه هیچی برای باختن ندارم، همه رو خودت گرفتی... از این دنیا و همه ی لذت هاش که نچشیدم، هم گذشتم. فقط همین نفس مونده این هم ماله خودت... بیا ببرش..ببرش...

نوشته شده در دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

شب هنگام که چشم ماه به دیدار زمین باز شده بود
چشمان من به انتظار نگاهی به مه پاره یٍ بی مانند خیره شده بود
نگاهی چشم در چشم ....و آنقدر این بازی ادامه یافت...
که بوسه ای نشان تسلیم، سوار بر باد به سوی ماه
و پلک های خسته و افتاده ی من...
و حالا سحر
ماه مست بوسه ی دیشب هنوز در انتظار
ومن سر مستِ دیشب به هیجان و امید انتظار چشم می گشایم
ساعتی بیش نمانده برای خیره ماندن به هم بازی شب هنگام

مژگان

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

برای من، آدم ها پیغام آورانی هستند که هر کدوم یه پیغامی رو به من می دن. شاید اصلا خودشون نمی دونن و نمی فهمن که دارن چه پیغامی رو به من می دن و شاید می فهمن... شاید حضورشون تنها به اندازه ی لبخند یه رهگذر باشه و شاید به اندازه ی یه عمر زندگی... مهم اینه که من بتونم پیغام اون ها رو بشنوم والبته نمی شه از اهمیت خود پیغام اورها هم گذشت...

امروز یه پیغام شنیدم، فکرم رو گرفته و کاملا ذهنم رو مشغول کرده...

من با حرف ها نه تنها خودم، با تمام وجود افکارم رو درک می کنم بلکه دیدن لبخندی روی صورت ادم ها بهم لذت می ده... نمی دونم و از ندونستن رنج می برم...

و در آخر بچه که بودم می خواستم میان آدم ها آدم بزرگی باشم ولی حالا می خوام برای خودم بزرگ باشم... و می دونم که الان هم برای بعد ها بچه ای بیش نیستم...

پ ن: من خیلی خیلی دوست دارم باهات حرف بزنم، آره با خودت... کاش می یومدی عاقلانه باهام حرف می زدی گر چه من تو چشمات جز حس هیچ نمی بینم... من آزادم، رهای رها... تو چطور؟

الان چهار روز می شه که بامامانم حرف نزدم، دارم دختر بزرگی می شم خجالت ( شاید هم فراموشم کردننیشخند )

نوشته شده در دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin