سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

اینجا اصفهانه، شهری که هنوز میشه میان صدای هیاهوی ماشین ها و بوق های ممتد،صدای اذان رو از گلدسته ی هر مسجدش شنید.

شهری همیشه زنده با ستون فقراتی به نام زاینده رود.

شهری که می شه بوی اصالت وفرهنگ رو از کوچه پس کوچه هاش شنید.

شهری با میدانی به وسعت تاریخ،به عظمت اسلام،و غرور شاهانه...

با خیابان هایی که دو طرفش رو درختان بلند صف کشیده اند.

با خانه هایی که خاطرات نسل ها و سنت ها رو با خودشون همراه دارند.

با آسمون آبی و خورسید بزرگی که آفتاب رو مستقیم پیشکشش می کنه.

با باغ هایی که بهشت رو روی کویر معنا می کنن.

با مردمی که همه با هم آشنا هستند،خونگرم ومتعصب.

اینجا اصفهانه،نفطه ای سبز روی کره ای به نام زمین که من هر جا باشم و هر که باشم قلبم براش می تپه.

و اینجا اصفهانه،جایی که درو دیوارش حس در کنار تو بودن رو برام تداعی می کنه....

 

درو دیوار این شهر همش از تو یادگاره....

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

ارائه cold atomsبرای سمینار سه شنبه...
آمادگی برای سفر(بلیط برگشت okشده اما رفت هنوز نه)..
یه عالمه برگه که باید قبل رفتن تصحیح بشن...
و مهمتر از همه یه عالمه کارهای کوفتی برای پذیرش...
تازه دلم هم کلی برای خونه و اهلش تنگ شده(وقت نمی کنم برم خونه)
جالب اینه با این همه کار و مشغولیت وقت اضافی برای تفریح رو دارم
خدایی از این یه قلم نمی تونم بگذرم،الان هم که داره بارون می یاد حال میده رانندگی،خدارو شکر مشکل بنزین هم ندارم
پس فعلا "خوش باشین"
نوشته شده در یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

به من نگاه کن!! سرتو زیر ننداز چرا همش داری فقط  جلوی پاتو میبینی جاده ای که تو توش داری میری بی انتها تر از این حرفاست!!خودخواهی یه ابری شده که نه تنها آسمان دلت رو گرفته بلکه تو جاده یِ زندگی هم ،جلوی چشمات رو گرفته!! آره داری خود خواهی میکنی،نه، همش خودخواهی نیست لج بازی یا چه میدونم یه سری رفتارهای بچه گونه باهاش قاطی شده،رقتارهایی که هیچ وقت نه من نه تو فکر نمی کردیم که بشون آراسته هستیم!!حالا که وقت عمل شده می بینیم (البته اگه ببینیم)توی اونها به شدت می لنگیم.به دیگران چه کار داری تو تنها با خودت سنجیده میشی بهترین باش و این رو به خاطر بسپار در میان خوبی ها خوب بودن هنر نیشت.نه صبر کن جرفام بات تمام نشده بذار بت بگم زندگی فقط یه بازیه آره قبول دارم سخته اما آخرش چی؟برد و باخت نداره آخرش همه باید به هم دست بدیم و لبخند بزنیم!!مواظب باش...،راستی یادت باشه یه انسان هر جایی باشه وهر رفتاری بکنه، انسانه و احترام به انسان ها نشانه ی انسانیت تو!!انسان باش 

حرفایی که دوست دارم مستقیما به آدما بزنم اما نمی شه...
نوشته شده در پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |



چمدون بودنم همیشه آمادس!!تکه برگهایی خاطرات روزهای شیرین زندگی ام رو روی تکه پارچه ی زیبایی گذاشتم این هم وصیت نا مه ی من،سکوتِ لحظه های غمگین زندگی ام  رو میبرم دیگه هیچی نمی خوام  ببرم الا یه لبخند که فعلا تمام زندگیمه خواهشا چشمامو نبندین دوست دارم ببینمتون!!آسمان رو که نگاه میگنین یاد یکی بیافتین که برای اون زنده بود و هر روز صبح به عشق در آغوش کشیدنش بیدار می شد،هر موج دریا خاطره ای از لحظه های در کنارش بودنه من رو کنار یه دریا به خاک بسپارین یه درخت هم بالای سرم باشه آخه من عاشق رقص برگ ها تو باد هستم، به باد سپردم که هر روز صبح با نوازشی شیرین بیدارم کنه!!! من جز عشق هیچ ندارم که لیاقتتون رو داشته باشه امیدوارم ازش خوب نگه داری کنین اون تمام هستیمه و یه لبخند هم بهتون هدیه میدم که بتونین با اون همه ی خاطرات نا خوشی که از من دارین رو  پاک کنین. در آخر هم خواهش میکنم بهش بگین که خیلی دوستش داشتم و بدون وجودِ هیچ امیدی تا آخرین لحظه منتظرش بودم طوری بهش بگشن  که ناراحت نشه، بهش بگین اینجا برام یه قفس بود رفتم تا رها شم... رهای رها مثل باد...

این تنها یه نوشتس برای یاد آوری چیزهایی که دوستشون دارم و نقطه ای از زندگی که باید بیشتر بش توجه کنم.
نوشته شده در سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

 

صبح تا چشمامو باز کردم داشتم این ترانه رو زمزمه میکردم ترانه ای که شاید مدت ها بود بهش گوش نداده بودم،اما صبح تونست طراوت خاصی بهم بده احساس عشقی که با جزء جرء وجودم گره خورده عشقی که علت نمی خواد وبی علت هم نیست!!یه جورایی علتیه برای حرکت در عین اینکه جلوی رفتن رو می گیره!!خنکی فرح بخشی داره در حالی که آتیشه!! خوارت می کنه در حالی که داره بزرگت می کنه!!وشور بودن بت میده با اینکه بعضی وقتا امید رو ازت می گیره!! ومن با همه ی این توصیف ها هنوزدوستش دارم و احساس میکنم هر لحظه بیشتر دارم توش گم می شم،مهم نیست که مرجعش کی یا چی باشه مهم خودشه و بودنش،حس می کنم بدون اون دیگه نیستم.

 

(اینجا مطمئنم که نمی تونه بخوونه:))

نوشته شده در دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


زندگی یه دادگاهی که هر چی بگی بر علیه خودت استفاده میشه پس بهتر ساکت شی!!هیس هیچی نگو!نمی خوام حتی صدای نفست رو بشنوم!!میتونی فقط نگاه کنی اما من اینکارو توصیه نمی کنم چون از اون جایی که من می شناسمت می دونم طاقتش رو نداری پس به نفع خودته نگاه هم نکنی!!خدارو شکر این روزا همه ی گوشها از شعار پر شده و در اینچا لارم به تذکر در این مورد نیست!در مورد حس چشایی هم برای خالی نبودن عریضه عرض میکنم از بس طعم شیرینی و تلخی رو تو زندگی در کنار هم چشیدیم دیگه بی حس شدیم!!به قوله ای بیق...خوب غصه نخور یه در هنوز بازه،بروبرو!!از من نپرس کجا ،فقط برو به پشت سرت هم نگاه نکن شک نکن،یادت هم باشه هر جا بری آسمون همین رنگه!نه باید حرف بزنی نه ببینی و نه گوش بدی.اما یادت باشه همیشه جایی برای رفتن هست ومطمئن باش که همیشه جایی منتظر اومدن تو...جاده برای رفتن است و چه چیز همانند تر از جاده به زندگی

نوشته شده در دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

سلام،
خیلی وقته که به اینجا سر نزدم و ننوشتم.شاید هم خیلی وقته از خودم دورم!!!
البته نوشتن رو ترک نکردم چون که اون برای من در حکم نفس کشیدنه:)
تو این مدت یه بلاگ جدید چشم به جهان گشود(سیاه مشق):)،حالا تصمیم گرفتم دوباره اینجا  بنویسم.
به امید حق...
مژگان،
 
نوشته شده در شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin