سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

خیلی سخته!!داشتی یه قصر می ساختی، دوستش داشتی، زندگیت رو براش گذاشتی... یه لحظه جلوی چشمات بریزه!!

دیگه حتی نمی تونی خودت رو هم زیرِ آوارش پیدا کنی

بدتر از همه اینه که ندونی چرا ریخت وچرا باید می ریخت... 

 یکی دو ماهِ که ازش گذشته ومن هم سعی کردم باش کنار بیام اما هنوز تا یادش می افتم، بدنم می لرزه... 

دلم برای یه خوابِ آروم تنگ شده... 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

بودنت آرامش است، اگر چه نیستی!!

ویادت تکرارِ لبخندیست بر لبانم، گر چه فقط خاطره ای !!

هدیه یِ من به تو بودنم است اگر چه مال من نیست

وهدیه یِ تو به من عشق اگر چه تو نداده باشی

خاطره یِ من روزهای شیرین با تو بودن، اگرچه نبودی

وتنها سرمایه ام امیدی است که این روزها دلخوشی ام شده...

روزها چه زود از پی هم میروند اما هنوز تو هستی

سخت است، ولی این روزها منتظر فراموش کردنت هستم گرچه نمی توانم 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

تو آن خواب شیرینِ شب های مهتابی دلم شده ای
                                                         
                                           که گهگاه به آرزوی دل بیتابم ندای آری پاسخ می دهی

  در پیشین خداجافظی خورشید برزمین، توبر سکوتِ خواب من سلام دادی

                                           وچشمان متحیر مرا، برای شروع روزی دگر درخشان کردی

  شنیده بودم، آنچه می اندیشیم را در خواب و تنهایی میهمان داریم
                          
                                          من لحظه لحظه به تو می اندیشم، اما دریغ که تو هر شب به مهمانیِ خواب هایِ بی خوابی ام نمی آیی.....

                                                               
                                                                     
   

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

یادت باشه قبل خواب برای فردات برنامه ریزی کنی، صبح 6:30از خواب بیدار میشم و...

صبح:برنامه ها یکی یکی خط میخورن،داری چی کار میکنی؟ ...
قصه ی من وبرنامه ریزیم هم یک داستانی شده برای خودش!!

دو تا برداشت داره
برداشت اول :اَه ه مژگان، کی می خوای آدم بشی وبه برنامه هات عمل کنی
برداشت دوم :اَه ه مژگان، کی می خوای طبق آنچه که هستی، برنامه ریزی کنی
نوشته شده در شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

آمدی بی آنکه بخوانمت و  رفتی بی آنکه برانمت،

                                    صدایت گوشنوازترین آهنگ است و لبخندت زیباتزین تصویر هستی.

تو آن محال ترین تمنای من هستی،

                                     گرچه می دانم تو خود نبودی که آمدی ورفتی،گفتی وخندیدی....
نوشته شده در جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

صبح:حالم (جسمی)اصلا خوب نیست اما باید برم دانشگاه.تنها یه ماشین تمیز می تونه من رو به سمت خیابو نها بکشه 
 ظهر:حتی حال وحوصله ی ناهار خوردن ندارم،با درسام سروکله میزنم تا 4 بشه اون وقت می شه با یکی ناهار خورد
شب:شام قرار بود با یه سری دوستان بیرون باشیم اما نرفتم!!ونشستم 7-8 صفحه ای با خودم روی کاغذ حرف زدم دلم کلی برای خودم تنگ شده بود الان هم خوشحال و پر انرژی برای یه خواب دلچسب
نوشته شده در یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

بعد از مدت های مدید یه چیزی حدود 3 ماه مجبور شدم این زبان بسته (ماشین) را برای شستشو به کارواش ببرم.
صف بالا بلند ماشین ها وسوسه ی دودر کردن را به جانم می انداخت ولی وقتی از کثیفی شیشه ها ی ماشین نمی تونستم ماشین ها رو تشخیص بدم خط بطلانی روی این وسوسه می کشیدم!!
خوشبختانه به علت تجربه های قبلی کتابی رو باخودم برده بودم تا خودم رو بین صفحات اون قائم کنم،برای ایمن موندن ازنگاه های ....البته نشستن تو ماشین و تماشای شستشوی ماشین برام جالبه و بهتر بگم لذت بخش!!آب کفی  یا آب با شدت که روی شیشه ریخته می شه وعکس العمل ها ی  من
و یا وقتی که نمی تونم بیرون رو ببینم و همه ی شیشه ها رو کف گرفته....

تو صف اون قدر گرم خوندن می شدم که متوجه جلو رفتن ماشین ها نمی شدم و اون وقت بوق های ممتد بود که خلوت تنهاییم رو به هم می زد،اما نکته ای که توجه من رو جلب کرد آدم هایی بودن اون طرف خیابون بعد از بیرون اومدن از کارواش اون هم صف به این طولانی ،خودشون دست  به کار می شدن!!!با اسپری های عجیب غریب حتی لاستیک ها رو هم برق می انداختن!!!برام عجیب بود اینها فکر نمی کنن این لاستیک با یه دور چرخش تو خیابون های کثیف تهران .....دوباره روز از نو روزی از نو.....

اون وقت بود که جو گیره کتاب شدم و پیش خودم گفتم کاش یه کمی هم فکر جلا دادن دلهامون بودیم.....

این هم یکی از فواید زندگی تنهایی...
نوشته شده در جمعه ٥ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

می شینی روبه روش به چشماش نگاه می کنی، باهاش حرف میزنی صدات داره می لرزه بغض هم گلوتو گرفته. داد میزنی اشک امان حرف زدن بت نمی ده!! داری چی می گی اینا همش کفره!!
اما شیرینه ،داری برای کسی کفر می گی که تا حالا همش در گوش تو گفته خدا!!تنها خودت میدونی اینا کفر نیستن دازی بزرگ میشی داری چیزایی رو میفهمی که تا حالا ذهنتم به سمتشون نمی رفت!!لبخندی میزنه می گه" خوب میشی!!حلاج هم می گفت انا الحق!!برای عبور از هر پله باید پای روی پله ی قبلی بذاری!!!!!"
نوشته شده در دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin