سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

کاش یه خواب باشه صبح که از خواب بلند می شم بپرم بغل مامانم وتا جایی که می تونم گریه کنم...  با همه غریبه شدم هیچ کسی حرفهام رو نمی فهمه!! من هم نه صدایی دیگه می شنوم و نه صورتی جز اون میبینم!!
در دنیای نادانیم دارم غرق می شم!!چرا من رو نمیبینه؟چرا دستم رو نمی گیره؟دستام داره می لرزه!! ساحل دانایی در پی تو حیرانم.....
نوشته شده در یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

نگاه می کنم اما هیچی نمی بینم!! گوش می دم اما هیچی نمی شنوم!! یه لحظه شک می کنم چشمام رو می بندم یه نفس عمیق ،دوباره چشما م رو باز می کنم .یه کمی دقت ،می بینم می شنوم اما هیچی نمی فهمم وای خدای من اینها مگه با چه زبو نی حرف میزنن من که تا چند دقیقه پیش به راحتی همه ی حرفهاشون رو می فهمیدم چی شده؟؟ دنیا چرا این شکلی شده؟؟کم کم ترس تمام وجودم رو می گیره، نکنه مُردم!!!به دستام نگاه میکنم نه هنوز زندم (گرچه اعتقاد دارم حیات خاکی دلیله زنده بودن نیست) پس چه بلایی سرم اومده ؟داد میزنم کمک می خوام اما چرا هیچ کس صدام رو نمی شنوه!!!کمکــــــــــــــــــــــم کنین!!!!
نوشته شده در جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

روی صندلی توقطار، هوا تاریکه امامیشه به راحتی فهمید که داره بارون می یاد چند دقیقه ای رد قطره ها ی بارون رو روی شیشه نگاه می کنم حیرت آوره فکر میکنم یکی از زیباترین صحنه ها رو دارم میبینم لحظه ای که قطره خودش رو به باد می سپاره وبدون تعلق روی شیشه می رقصه کاش می شد من هم بدون تعلقی رها بودمJ (مشکل اینه که مسئله ی من به یکی دیگه هم وابستس)هنوز بارون قطع نشده به ساعت نگاهی میکنم ساعت 9 شب، سرم رو که بلند می کنم لبخند یه پسر بچه نگاه من رومی دزده انگار داره باهام حرف می زنه (اینروزها درو دیوار باهام حرف می زنن) بش یه لبخند می زنم وسرم رو بر می گردونم بغل دستیم خوابیده دلم برای یه خوابه عمیق لک زده !!!برای دور شدن از فکرش دوباره به کتاب پناه می برم گرچه دیوانه فکردن به اون هستم اما ترجیح می دم که کتاب بخونم تاریخ فلسفه در قرون وسطی!!!! :) سه چهار صفحه بیشتر جلو نمیرم هنوز داره بارون می یاد و بغل دستی ام هنوز خوابه این دفعه وقتی به پنجره نگاه میکنم خودم رو می بینم عمیق تر نگاه می کنم دلم برای خودم تنگ شده خیلی وقته که به خودم این طور خیره نشدم البته این دفعه یه تفاوت داره و اون هم سیاهی شبِ که پس زمینه عکسمه ...

مژگان داری کجا میری؟ تا کی می خوای بری؟یه لبخند میزنم ودوباره تصمیم رو مرور می کنم :من میخوام برم، میخوام تجربه کنم .حتی به بهای زندگی ام!! این یعنی زندگی ....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


چشم هایت رعشه ای است بر تنم،دیگر برایم یادگار شده ای
      گلهای وجودم وام گیر لبخند زیبای تو اندوپرتوی چشمانم حیران نگاهت
             هر لحظه وجودت قلب کوچکم را چنان می فشارد که جز اشک هیچ زبانی برایش نیست
و هر اشک،دفتر رنگینی از خاطرات با تو بودن
        تو نگاهی بودی ومن روزهای انتظار
               تو آمدنی بودی و من جستجوی بی انتها
فکر تو خوراک روحم شده و عشق تو بهانه ی بودنم
           گویند برای بیان حس زبانی نیست تو خود مفصل بخوان از نگاه انتظارم
                                                                                          نگاه لطفت را از من دریغ مدار
نوشته شده در دوشنبه ۳ دی ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin