سياه مشق عشق

سیاه مشق های هر روز و شب و هر لحظه ام که با عشق بوی زندگی گرفته اند. دفتری بی مخاطب

دوباره بغض دلم آشیانه ی توست

دوباره قلب بی نفسم شرحه شرحه عاشقانه ی توست

 

دوباره بی تو اسیر خاک شده ام 

دوباره از تو نوای وصل نشنیدم

 

دوباره در هر نفسم صدای ناله ز دوری توست

دوباره در هر طرفم یکی نشانه ی توست

 

دوباره اشک ها وصال را می طلبند

دوباره نشانه ها زهر گوشه ای می رویند

 

خبر نداده امدی به سراغم باز

دوباره راه ها می سرایند برایم اغاز

 

مرا نگاه کن در این گوشه ی دور

دوباره رقص فتاده ام با شوق و سرور

 

کجا روم شکایت تو که چنین کنی با دل من

که هر طرف که روم نشانه ی توست با من

 
نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

راستش رو بخواهید دیگه دوست ندارم اینجا چیزی بنویسم نه اینکه با نوشتن مشکلی داشته باشم هر روز و هر لحظه کلمات مثل مورچه توی مغزم ول می خورند مشکل از اینجاست از بودنش از اینکه می دانم عده ای که مرا میدانند می خوانند و همینش بد است از خوشی بنویسم فرقی با ان عکس های پر زرق وبرق فیض بوق نخواهد داشت و اگر هم غر بزنم حتما مشکل خانوادگی دارم دیگر!! 

ولی در همین لحظه برایم هیچ فرقی نمی کند که فلانی چه فکر می کند چون اگر ننویسمش شاید بغض نگفته ای می شود که تا ساعتی هضم شود و طعمی از ان نماند ولی فردا ها حسرت نا گفته هایی که تا سر زبان امده و نگاشته نشد زخمی عمیق تر بر دلم خواهد گذاشت. بعله من همین الان با یکی از اهنگ هایی که هر وقت رادیو می گذارد نمی توانم تکان نخورم و من خیلی دوستش دارم و امروز که کلی با شوق به خواهر کوچیکه گفتم که پیدایش کردم زد تو ذوقم که یک ماهی هست که این را هر روز گوش می دهد و قدیمیست و حتی خواهر بزرگتره هم تصدیقش کرد گریه می کنم اصلا هم اهنگ گریه داری نیست بیشتر بپر بالا پایینیست . همین حالا دوباره دکمه ی تکرار یوتیوبش را زدم بعله من دانلودش نمی کنم و تازه به امید ارد داده ام که برایم بخردش چون امید انسانی ست که کپی رایت برایش مهم است و من هم چون باهایش زندگی می کنم به اعتقاداتش احترام می گذارم البته سعی می کنم. گریه ام را می گفتم که با این اهنگ می اید و اصلا ربطی به اهنگ ندارد فقط تصادفی با هم متقارن شده اند و دکمه ی اتصالشان خوب به هم جور خورده و گرنه گریه کجا و این اهنگ کجا. ریشه ی گریه ام جایی دگراست که هنوز هم خودم پیدایش نکردم فقط برایم شده مثل یه زخم قدیمی که تا می اید جایش خوب شود اتفاقی حرکتی یا حرفی رویش رو می کند و دوباره روز از نو روزی از نو. و حالا ان ریشه چیست نمی دانم فقط می دانم که اهنگش با این اهنگ می خواند که هم خوان شده. 

ریشه اش هر چی هست با خرید هم خوب نشد. چون بعضی ریشه های گریه هستند که تا خرید می روی خوب می شوند ولی اینیکی از ان ها نبود. حالا هر چه هست و نیست یه کرمی شده که تا حالا 120 بار این اهنگ را گوش داده ام و دو سه قطره اشکی هم ریخته ام و کم کم حالم هم از تکرار اهنگ بد شده ولی باز هم دکمه ی ریپیت را فشار می دهم و با هر بار شنیدن با ز احساس می کنم چرا نمی توانم پرواز کنم؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

حتما یه دوره ای وجود داشته که من برای یکی از اعضای خانواده مادری کرده باشم حتی پدرم. داستانیست برای خودش وقتی که دختر ۱۴-۱۵ ساله برای پدرش مادری می کند راستش را بخواهید نمی دانم خنده اور است یا گریه!!! علت این اخلاق را میشود خیلی جاها جستجو کرد از رفتار مادرم گرفته تا الگو سازی های جامعه و هزار و هزار علت دیگر که حالش را ندارم بگویم. اما یکی از طولانی ترین دوران مادری ام برای خواهر کوچیکه بود همانی که تنها ترین کوچک تر از من است همیشه. از همان کوچکیمان تا همین اواخر برایش مادری کرده ام. بچه که بودیم حواسم بود نخوره زمین. زمین هم که می خورد دستش رو می گرفتم بلندش می کردم و خاک لباس هاش رو می تکوندم. مانند مادری آغوش گرمم برایش باز بود در هنگام ترس و هنگامی که می دیدم ترسی نیست و آغوش گرم هم کشک است خودم می ترساندمش بعد که خوب می ترسید بغلش می کردم و نوازشش می کردم و می گفتم نترس من اینجا هستم . اینها مال بچگی هایمان است. بزرگتر از ان که شدیم اگر کمی نمره هایش پایین تر از دلخواه من میشد برایش روضه ها می خواندم مثال مادری مهربان برایش وقت می گذاشتم و حتی نگرانش میشدم که هیچی نشه . فکر می کردم فقط یک راه برای بالا رفتن وجود دارد از زندگی.  بعد تر ها فهمیدم هر کس به راه خود بالا می رود و حالا دیگر می دانم که ما انسانها هر کدام برای  خودمان راهی برای سقوط داریم که همان زندگیست!!! خواهر کوچیکه را می گفتم و من که برایش مادری می کردم. دبیرستان بودم که دست از مادر بودن و مادری کردن کشیدم. ولی شاید همین حالا هم باز نمه هایی ازش در وجودم باشد بعضی وقت ها نمی دانم با این مادری چه بلایی سر اون وخودم اوردم ولی هر چه بوده از محبت و دوست داشتن بود. برایش هیچ وقت نگفته بودم که مادری کردن دلیل می خواست همینجور الکی نبود به اش نگفتم اینقدر دوستش داشتم که هر چه هم او حرفم را نمی پذیرفت من از مادری برایش دست نمی کشیدم. حالا دیگه اون خواهر فقط سه سال کوچیکه راه خودش رو پیدا کرده و حسابی بزرگ شده اونقدر که بعضی وقت ها رو مشورتش حساب باز می کنم. این روزها خیلی دلم می خواد فاصله ی اقیانوس وقاره ها رو رد کنم و باز براش خواهر باشم خواهری که فقط خواهره...

نوشته شده در شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

راستش رو بخواهید من خیلی خسته شده ام. خیلی خیلی خسته شده ام. یه بغضی هم دقیقا وسط گلویم گیر کرده چنان که نفس کشیدن هم برایم سخت شده. من خوشحالم. یه وقتایی فکر نکنید که مشکلی دارم ها و همین بدترش کرده. دقیقا چند روز پیش بود وقتی که در آغوش گرم آرمیده بودم این احساس داشت خفه ام می کرد همان بغضی که جایگاه همیشگی اش شده دقیقا وسط گلویم. حس کردم حتی نفس کشیدن هم برایم سخت شده است.  و در همان آن دچار یک نوع تضاد در احساساتم شدم چیزی بین ارامش و بی قراری. یا مثل لبخند و گریه و یا هر چه تضاد خودتون می خواهید کنار هم بگذارید اصلن. فقط این ها شده روزمرگی هایم نه اینکه شب ها با من نباشد. شب ها حالتم جور دیگریست. شب ها یه انتظار خاص برای خودش دارد. همه اش انتظار می کشم و خواب انتظار می بینم. صبح ها مثل از قفس ازاد شده ها تا چشم می گشایم فقط به دنبال پایان انتظارم هستم و همین است که اخبار ان دیار را جستجو می کنم. هر شب منتظرم که فردا نمی دانم چه اتفاقی بیفتد وفقط منتظرم. و جالب اینکه هر صبح هم اتفاقی میفتد که بغض مانده در گلویم را بزرگ و بزرگتر می کند و نفس کشیدن را برای من سخت و سخت تر. من خسته شده ام  از شب های انتظارم و روزهای گیج و سر در گمم. حس سردر گمی راهم دقیقا وقتی حس کردم که داشتم رو تاب به اسمان می رفتم و در بالاترین نقطه که احساس کردم من چه ازادم و چه خوشبخت گریه امانم را برید و حس اسیر بودن و هر چه اضداد قبلی ها بود در رگ هایم جریان پیدا کرد. فکر کنم همان ها بود که تاب را به سمت زمین کشید وگرنه حس قبلی من خیلی قوی تر از جاذبه ی این کره خاکی بود.  و من سردرگم شدم که شاد باشم یا ناراحت.  نمی دانم این حس ها را نامی نهاده اند یا نه. اینکه غربت باشی و برای وطنت بال بال بزنی با هر اسیری اسارت را تجربه کنی با هر باتومی در ان سو ها بدنت سیاه شود و با هر بال کشیدنی روحت بمیرد و زنده شود در حالی که بهار باشد و پرنده ها بخوانند و همه چیز خوب باشد و تو....  اینها همه اش جبر جغرافیایست که  ان منشی مطب دکتر که متوجه اشک هایت میشود و با دهن باز به تو نگاه می کند نمی فهمد یعنی چه و یا آن پیرزن سیاه که بغض را در صدایت میشنود و علت را شکستن دل در عاشقی می گماند . به اش گفتم بله دل من شکست از عاشقی فقط نگفتم که عشق وطن بود این عاشقی و دل شکستگی.

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

تمام بودنم

بهانه ای برای با تو بودن است

و با تو بودنم

تمام آرزوی بودنم شده...

 

نوشته شده در جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

دلم برای قاصدک ها لک زده!! وقتی که میرقصن در حالی که تسلیم جاذبه ی زمین شدند... دلم برای دل سپردن به اون رقص ها تنگ شده!! با هر چرخششون دنیای امید رو تو دل بچگی هام می پاشند ... امید به  رسیدن به ارزو... دلم برای امیدوارانه زل زدن بهشون تو دستام تنگ شده!!!   تمام نفسم رو جمع کنم تا بادی بشه برای پرواز اون قاصدک... دلم برای اون لحظات خیلی لک زده!!!  همیشه وقتی میره من دیگه نگاهم رو دنبالش نمی فرستم ... دلم برای اون شیطنت بچگیم که می خواد از سقوط ناگهانی دوباره اون جلوگیری کنه به شدت تنگ شده!!!

پ ن: قاصدک ها مال کدوم فصل سال هستند؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

یه وقت هایی هست که یاد حرف ها یا کارهایی که سوتی بودن یا اشتباه بودن میفتم. سوتی هایی اساسی و یا اشتباهاتی که می تونستن منجر به خیلی چیزهای بزرگ بشن و به خیر گذشتن. نه اینکه خودم درستشون کرده باشم هااا نمی دونم به خیر گذشتن فقط!!! دقیقا وقتی یاد اون ها میفتم نا خوداگاه می خندم این خنده ها یه حس عجیبی هستن نه خندن نه گریه!!! نمی دونم چین؟ فقط می خندم و البته خیلی هم دل چسبن!!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

هر خاطره ای برای من یه بویی میده. هر ایامی از ایام زندگیم هم یه بوی خاصی میده. بوهاشون از جنس بوی ادکلن اینا نیستن یا شاید هم باشن ... یه جورایی مثل همون بوی ماه مهر...

بویی که من و بابا تو ماشین باشیم و بابا رانندگی کنه با بویی که با همیم اما من رانندگی می کنم فرق داره!!

حتی اهنگ ها هم برای من بویی دارن که دقیقا بوی یه روزهایی از زندگیم که خیلی اونها رو گوش میدادم.

هر جای تازه ای که میرم بوی خاص خودش رو داره که بعد از زندگی در اونجا کم کم بهش عادت می کنم. اصفهان تهران خوابگاه اینجا اونجا هر جا یه بویی داره...

بعضی ادم ها هم برای من بوی خاصی دارن. مامان بابا و ...

چند روز پیش یادم نمیاد کجا ولی به طور کامل اتفاقی یکی از بوهای زندگیم به مشامم رسید و من رو مدت ها تو خاطراتم غرق کرد و اخرش به این نتیجه رسیدم من اگه بخوام زندگینامه بنویسم برای خودم فقط لازم بو ها جمع کنم. 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

عاشق اون لحظاتی هستم که درست بعد از اینکه به خودم قول دادم یه کاری رو نکنم می خوام خودم رو امتحان کنم :) یه جورایی با یه داستان هایی با صغری کبری چیدن با یه عالمه منطق پیچدر پیچ قبول می کنم که می تونم اون کار رو انجام بدم و انجام دادن اون کار اونجوری که قبلا فکر می کردم نیست . دقیقش رو بخواین این جاش رو خیلی دوست دارم که یه هو همون قسمت وجود که کلی صغری کبری چیده بود می پره وسط می گه نه تو به خودت قول دادی و اونوقت که تا شاید یه روز بعد سر قولم هستم و بعد از یه روز دوباره همه ی اینها از اول...

تو اینترنت سرک کشیدن و سریال دیدن و توی گودر بودن و سر به فیس بوک زدن از جمله ی این کارهاست. 

نوشته شده در چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin